جمعه 22 شهریور پسرک مسابقه کاراته داشت. پسرک خیلی دوست داشت باهاش باشم. مهربان همسر کار داشت و نمی تونست بیاد.
صبح از زیر قرآن ردش کردم.
پدر رفت دنبال مأموریت خانوادگی و من با پسرک رفتم.
از 8 صبح تو سالن امام علی(ع) لواسان بودیم تا 9 شب. 10 شب رسیدیم خونه.
ورزشکاران رو سکو ها نشسته بودند ما خانواده ها هم رفتیم نشستیم رو صندلیها. سه تا تاتمی(تشک) بود. من نزدیک ترین صندلی به تاتمی A رو انتخاب کردم که موقع نوبت پسرک نزدیک باشم تا عکس و فیلم بگیرم. آخه من عاشق عکس و فیلم خانوادگی بچه هام هستم. دوست دارم لحظه به لحظه بزرگ شدنشون رو ثبت کنم.
اولین دونفری که به مسابقه دعوت شدند جوانان بودند که جلوی ما بود. وارد میدان شدند و پس از احترامات فائقه به جان هم افتادند.
و من : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا حالا مسابقه رزمی واقعی رو ندیده بودم. تو دل و کمر و کلیه و طحال هم بود که مشت و لگد پرتاب می شد.
وحشت کردم.داشت حالم بهم می خورد. کمرم گرفت. تا تموم بشه سردرد هم اضافه شد. آرزو کردم هیچ وقت بچه هام به اینجا نرسند.
برای اینکه بچه های من توانایی های زیادی دارند و به نظرم لازم نیست با زد و خورد خودشون رو نشون بدند.
پسرک من یک کوهنورد حرفه اییه. تا حالا قللی از ایران رو فتح کرده.
اون یک شنا گر ماهره . و این آب خودش مایه آرامش و التیامه.
اون یک پینگ پنگ بازه توپه.
تیر اندازی و دارت هم از سرگرمی های مورد علاقه شه.
خلاصه هزار ماشالله بمب انرژیه.
***********
چند تا از این جنگآوری رو که دیدم تحمل نکردم و نگاهم رو دزدیم بطرف تشک بچه های کوچک که نزدیک ورودی سالن بودند.
دلم می خواست برم بیرون اما نمی تونستم معلوم نبود اسم بچه من کی خونده میشه.
دیدم تاتمی C بچه های کوچک دارند مسابقه میدن. قابل تحمل بود. مثل بازی بود نه جنگ.
رفتم جلوی تاتمی C بشینم که جا نبود. دیدم بعضی خانواده ها پیش بچه هاشون نشستند من هم رفتم رو سکو کنار پسرکم نشستم. تقریباً جلوی تاتمی C بود. خیلی خوب بود. بچه های کوچولو با اون دستهای مینیاتوری با هم مسابقه می
دادند. مشت و لگد کودکانه پرتاب می کردند. شیرین بود. اما از همهمه و ضربه
های کاری که تو اون چند رزم جوانان دیده بودم کمردردم خوب نشد و سر دردم
بدتر و بدتر می شد. هوای سوله ورزشی گرم و خفه بود. دیگه آفتاب هم خورده بود روش و گرما بیشتر و بیشتر می شد.
آقای خونه مرتب زنگ می زد تا ببینه چه خبره.
یه لحظه رفتم بیرون ولی گوشم به بلند گو بود، نامفهوم چیزایی شنیده می شد.
زنگ زدم به آقای خونه گفتم خدا ازت نگذره که منو تو این مخمصه انداختی.
هاج و واج موند؛ فک کنم. گفت چی شده ؟ گفتم تو که می دونی من دعوا تو خیابونو می بینم از خیابون دیگه رد میشم اونوقت منو می فرستی وسط معرکه؟
گفت ا خوبه که!؟ گفتم خوبه از این به بعد خودت بیا لطفاً. یا دو نفر باشیم که لااقل یکی بره یه نفسی تازه کنه. مردم از سر درد. خیلی ناراحت شد. ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردم. دیگه کار از کار گذشته بود.
انگار یک بچه مار تو سرم راه می رفت. سردردم غیر قابل کنترل بود. فقط بخاطر پسرک تحمل می کردم. یه قرص مسکن هم پیدا نکردم.
سمت راستمون بچه ای با عموش نشسته بود.
پسرم گفت می ترسم از کلاه سالن استفاده کنم و به سرم صدمه بخوره.عموهه گفت نه کلاه اینا بهتره چون چونه رو پوشش میده. برای سر اتفاقی نمی افته ولی اگه چونه بشکنه خطر ناکه. واااای من چه حالی شدم؟!
خانم کنار دستم با سه تا مرد(شوهر، برادرشوهر،پسرخواهرشوهر) داشتند بچه کوچیک شونو برای رزم آماده می کردند.
بچه رفت تو میدون. بلند شده و ایستاده بود و می گفت بزززززززززن.بزززززززززن.بزززززززززن پسرم.
از مسابقه بزرگتر ها که بدم اومده بود. اینجا هم بدم اومد. از خودم که مثل یک آدم بی غیرت نشستم بزن بزن رو نگاه می کنم؛ از همه اونهایی که بچه ها شونو به زدن تشویق می کنند.
پسرم به خانمه گفت حتماً برنده میشه. چقدر هم خوش استیله.
بچه اش برنده شد. به دور دوم کشیده شد و نهایتاً دوم شد.
ساعت نمی گذشت. اندک اندک خوراکی کوچیک به پسرک میدادم. نوشیدنی شربت عسل آبلیموی یخی پسرک دیگه گرم شده بود. هیچ چی نمی خورد چون ممکن بود اسمش رو صدا کنند و باید سبک می بود.
خبری از خوندن اسم بچه ام نبود. همه بچه ها در انتظار بودند. خسته شده بودن. بعضی از خستگی جلوی پای ما خواب شون برده بود. پا برهنه تو سالن می رفتند و می آمدند. کف پاها کثیف و آلوده بود. فکر اینکه این پا های کثیف می خواد بخوره به سر و صورت بچه ها عذابم میداد. بی برنامگی و ناعدالتی و ناداوری حالم رو بد کرده بود.
کمر بند نارنجی با قهوه ای، زرد با آبی، قهوه ای با ....
میدونستم اینجوریه؛ به مربی اش گفته بودم، می گفت به وزن و سنه.
پس رفتن به کمر بند بالاتر با پایین تر، تجربه ، توان ، فن های مختلف چه فایده ای داره؟ فقط زور بالایی به پایینی می چربه؟
می گفت می خوام بچه هام میدان رو تجربه کنند.
تا ساعت سه سردرد رو تحمل کردم.3تا 4 استراحت دادند.
گفته بودند غذای مختصر بیارید؛ برده بودم اما اصلاً دلم نخواست درش بیارم. الویه می فروختند و تازه بود. پسرک دوست داشت. خریدم و خوردیم. دست و رویی آب زدم تا حالم بهتر بشه، اومدیم تو سالن و دوباره دیدن صحنه های رزم تو هوای گرم سالن و عذاب الیم.
دیگه محیط برای پسرک عادی شده بود.دوباره رفتم رو صندلیها نشستم.
نزدیک 5 شد. پسرک با ساک اومد گفت مادر بریم. من خسته شدم. اینجا مسخره بازیه. حوصله ندارم. خوابم میاد.
هر چه گفته بودم یه ذره بخواب انگار استرس داشت و رغبت نکرده بود بخوابه.
آخه کجا هم بخوابه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
نه نماز خونه ای، چیزی!
داشتم دلداریش میدادم که یه ذره دیگه صبر کنه، که امروز روز بزرگیه براش، که امروز یه تجربه جدید توی زندگیشه و از این حرفا .... که دیدم اسمش رو صدا زدن.
مربی اش که داور وسط تاتمی C بود. هیچی؛ بچه مونده بود کی در معیتش خواهد بود.
پسرک دوید پیش بچه هاشون و کمک مربی؛ که دیدم هول شدند و نمی دونند روی کدوم تشک مسابقه داره.
من هم داشتم می رفتم طرفشون که دیدم فهمیدند روی تاتمی A مسابقه دارند.
رفت رو تاتمی. کمربند پسرک من نارنجی و کمر بند حریف قدبلندتر مشکی(شاید هم قهوه ای).
دوربین رو فراموش کرده بودم ببرم.
گوشی رو در آوردم و آماده عکس و فیلم شدم.
بعد از سلام و احترام و اجازه داوران و عکس من، مسابقه آغاز..............!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
نه !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟به چشم هم زدنی تمام شد.
چی ی ی ی ی شد!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
نفهمیدم.
5 ثانیه هم نشد.
فقط دوحرکت.
یکی تو سر، یکی تو ساق. تمام.
تعظیم و خداحافظ.
و من متنفر، ناراحت، خوشحال، سرخورده، افسرده، بیمار و بیحال.
یه چیزی تو این مایه ها.
رفتم سراغ گروه شون. به کمک مربی اش گفتم چی شد؟!
گفت حریفش خیییییلی قدر بود.
و من دیگه دهنم بسته شد.
گذاشتم با دوستانش تنها باشه. رفتم بیرون که زنگ بزنم به پدرش.
و شرح ما وقع رو گفتم که به 5 ثانیه هم نکشید گفت بهتر. 5 دقیقه طول می کشید و میزدند بچه رو ناقص می کردند خوب بود؟
گفتم نه خدا رو شکر که باخت.
گفتم این وحشی بازی ها به نظرم یک بازی اصولی نمیاد و من آرزو داشتم زود ببازه که شاید انگیزه شو از دست بده.
برگشتم تو سالن.
نه می تونستم بچه رو سرزنش کنم که بچه های من جنگجو بار نیامدند. نه می تونستم تشویقش کنم؛ چرا که از عاقبتش می ترسم.
به پسرک گفتم میرم یه دوری تو شهر بزنم و داروخانه ای پیدا کنم برای قرص مسکن.
حالا می فهمم مخالفت بعضی مادران رو در پیشرفت بچه هاشون.
راستش دلم می خواست یک آرایشگاهی پیدا کنم و بگم موهامو از ته پسرونه برام بزنه. چون سرم داشت منفجر می شد.
مغازه ای اونطرف بود؛بقالی. رفتم گفتم آقا ببخشید احیاناً قرص مسکن ندارید. یه ورق 4 تایی داد اما پول قبول نکرد و گفت خیر پدر مادر مون. منهم یکی برداشتم و تشکر کردم. خوردم و راه افتادم تا شاید آرایشگاهی باز باشه.
تا ته شهر رفتم. دوتا پیدا کردم ولی هر دوبسته و یکی هم مردونه.
برگشتم میدان شهر؛که فضای سبز بزرگیه با گل و گیاهان زینتی و برکه زیبایی در وسط و سنگهای خارا بزرگ در اطراف. مردم آمده بودند پیک نیک. یکی از اون سنگها رو در زیر درختی انتخاب کردم و تکیه دادم و نشستم و خوابم برد که پسر بزرگه زنگ زد تا حالمو بپرسه و از خواب پریدم. سرم بهتر شده بود. خدا بیامرزه پدر مادر اون مغازه دار رو.
پا شدم که برم بطرف سوله ورزشی. تاکسی ها منتظر مسافر بودند برای فلکه چهارم تهرانپارس.
گفتم برم پسرک رو بردارم و بیایم بریم سر خونه زندگیمون.
تو راه هم دو تا بستنی اسکوپی خریدم که خوشحالش کنم.
آوردمش بیرون و خورد و گفتم بریم خونه؟ گفت نه بمونیم. انگار بچه دیگه استرسش تموم شده بود.
رفتیم رقابت بچه های دیگر و کمک مربی(سنسی) شونو نگاه کردیم. طفلک مردانه مبارزه کرد و بار اول با دهن خونین اومده بود و هردو پاش هم آسیب دیده بود و حریف از این فرصت استفاده کرد و زد تو پاش و نفر دوم شد.
بالاخره تموم شد.
پسرک گفت دوروز زندگیم بیخودی حروم شد.گفتم کدوم دو روز ؟ گفت پنجشنبه جمعه؛ هیچ چی برام نداشت.
گفتم نه اینطوری نیست. تو امروز خوبی داشتی. دعوت شدی به یک مسابقه کشوری. به یک میدان مبارزه واقعی. تو با قهرمانان رقابت کردی. برای بدست آوردن قهرمانی باید قهرمانانه تمرین کنی. تمرین تو نسبت به رقیبت خیلی کمتر بود . اون کمربندش از تو بالا تر و قدش از تو بلندتر بود. من الان فهمیدم که تو باید وزنت رو کم کنی تا قدت کوتاه تر از هموزنانت نباشه. تو این روز رو هیچوقت تو باشگاه خودت نمی تونستی تجربه کنی. اگه به این ورزش علاقه داری باید خیلی تلاش کنی تا به قهرمانی برسی. باید برنامه مدونی داشته باشی.
گفتم: ببین یک آدم برای گرفتن یک دیپلم معمولی که الان دیگه بدرد جایی نمی خوره 12 سال زحمت می کشه اما تو برای بدست آوردن چیز مهمی که می خوای، هنوز یک سال هم زحمت نکشیدی پس اگه می خوای به چیزی برسی باید براش زحمت لازم رو بکشی.
قبول داری؟ گفت بله.
شاید با این حرفهای من احساس آرامش بیشتری کرد.
ساعت 8 مبارزات تمام شد.
با اکیپ شون تو خیابون وایستادیم به انتظار، تا مربی(شیهان)شون بیاد.
اومد با حکم های قهرمانی بچه ها شون.
دوباره رفت وایستادیم و اون با مدالها شون برگشت.
سوار ماشین شدیم. "شیهان" گفت تو ایران دوم شدیم و من به عنوان داور وسط"اول" شدم.
دو تا تقدیر نامه اش رو هم آورده بود. گفت دو تا کاپ هم می گیریم که یکی اش مال منه میدم به ایلیا و یکی رو هم به محمد حسین میدم.
گفت: فردا برنده ها شیرینی تر بیارن.
**************
و دیشب پسرک از باشگاه آمد.
با کمربندی آبی برگشت خونه.
بخاطرش خوشحالم و چاره ای ندارم جز اینکه مثل همیشه بسپارمش به دستان بی بدیل الهی.
********
سردردم خوب شده؛ با عرض معذرت چند تا اصلاحی هم انجام دادم.