مسابقات تنیس روی میز وزارت ارشاد ، سازمانها و موسسات تابعه .

 


مسابقات تنیس روی میز وزارت ارشاد ، سازمانها و موسسات تابعه .

امروز در وزارت ارشاد مسابقات تنیس روی میز بود.

مسابقات وزارت ارشاد ، سازمانها و موسسات تابعه .
در این مسابقه شرکت کردم و نفر چهارم شدم؛ فهمیدم که تا نفر چهارم جایزه میدن.
برای اولین بار وارد میدان مسابقات شدن و نفر چهارم شدن هم برای خودش لطفی داره.

من که هم راضیم  هم خوشحال.

مصلحت

تصمیم های جدی زندگیمون رو در یک لحظه می گیریم.

تصمیم های بزرگ و سرنوشت ساز، توی کمترین زمان؛ وقت، بی نیاز.

و من مطیع و رام؛ می زارم به پای مصلحت روزگار.

گذری پایدار، زمانی ماندگار در سیال ذهن.

گاهی محاسبات آنطور که باید، پیش نمی ره؛ پس میزارم به پای مصلحت روزگار.

چه کار دارم دنبال مقصر بگردم و خودم و دیگران رو زجرکش کنم، از کنارش می گذرم، شاید سخته و در ذهنم این هدف نمی میره و می شینه بغل اهداف نا تمام دیگر من و روز به روز عین خوره وجودم رو می خوره و

تمامم می کنه روزی، اما من از کنارش می گذرم، تا صلح رو به کسانی هدیه کنم که می خوان در آرامش زندگی کنند.

من هیچ وقت آرامش نداشتم و همیشه مغزم پر بود از مسیرهایی که انتهایش معلومی نداشت.

قدم گذاشتم به مسیری که با توکل چراغش روشنه و من امیدوار به آینده ای تابناک می روم تا به سر منزل مقصد.

اوباما: ایران حق استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای را دارد

ظریف:توافق ژنو، آغازی خوب است

تهران- ایرنا-ˈ محمدجواد ظریفˈ وزیر امور خارجه ایران گفت: توافق ژنو آغازی خوب برای تقویت روابط جمهوری اسلامی با جهان است.

به گزارش ایرنا، وزیر امور خارجه ایران صبح امروز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگاران در ژنو افزود: پس از حل مساله مهم هسته ای، هدف اصلی مستحکم کردن برقراری روابط خواهد بود.

ظریف اظهار کرد: ما در اینجا جمع شدیم تا ضمن حفظ منافع مشترک، بحرانی که غیر ضروری بود را به اتمام برسانیم.

وی گفت: مردم ایران احترام به حقوق خود را می خواهند و البته بدست آوردن اعتبار کشورهای غربی نیز مهم است.

ظریف: توافق امروز چند حوزه مهم دارد که مهمتر از همه برسمیت شناخته شدن غنی سازی است که این برنامه ادامه داشته و خواهد داشت.

ظریف اظهار داشت: متعهد به بازسازی اعتماد هستیم و امیدواریم هر دو طرف روبه جلو حرکت کنیم. باید عدم اعتماد تاریخی را از بین ببریم وغرب هم باید بتواند اعتماد ملت ایران را کسب کند.

وی در پاسخ به این سووال که ˈآیا این آغاز آشتی با غرب است؟ یا چیز دیگری ؟ شما چه چیزی به تهران می بریدˈ؟ گفت: هدف ما حل کردن موضوع هسته ای بود مساله ای که وجود آن لازم نبود اما جمع شدیم تا به مطالب مهم تری بپردازیم، بنابر این به آن سمت حرکت می کنیم که علاوه بر مساله هسته ای اعتماد سازی بوجود آید.

وزیر امور خارجه ایران اظهار داشت: من همواره معتقد به حل مساله از راه های دیپلماتیک بودم، سعی می کنیم از هر اقدام غیرقانونی جلوگیری کنیم. دولت ها نیز باید بحث جنگ را حذف کنند.

وی افزود: وقتی مردم درباره قوانین بین المللی صحبت می کنند باید مطمئن باشند که تهدید غیرقانونی است.

ظریف تاکید کرد: هیچکدام از کشورها حقوق خود را رها نمی کنند. حق هسته ای جز حقوق همه ملت ها است و دولت ها نمی توانند از حقوق ملت ها جلوگیری کنند.

وی افزود: اعضای بین المللی هم باید به این مهم توجه کنند این معاهده هم به این موضوع اشاره دارد و ایران هیچ موقع حقوق خود را رها نمی کند.

ایرنا

*******************

اشتون: به توافق رسیدیم/ دستاورد بزرگی است

ژنو - ایرنا - کاترین اشتون مسوول سیاست خارجی اتحادیه اروپا گفت: ما به توافق رسیدیم و این دستاورد بزرگی است که از دکتر ظریف و تیم مذاکره کننده جمهوری اسلامی ایران قدردانی می کنم.

به گزارش خبرنگار اعزامی ایرنا به ژنو، اشتون در مقر اروپایی سازمان ملل متحد با حضور وزیران امور خارجه ایران و 1+5 اظهار داشت: این توافق راه رسیدن به یک راه حل اساسی را فراهم می کند.

وی تصریح کرد: ما به این توافق رسیدیم که اینها اقدامات اولیه خواهد بود و ما به مدت 6 ماه این اقدام را انجام خواهیم داد تا به راه حل نهایی برسیم و با احترام متقابل کاری کنیم تا به جلو حرکت کنیم .

اشتون گفت: از میزبانی سوئیس و تیم های مذاکره کننده تشکر می کنم و از دکتر ظریف و تیم او که واقعا تلاش کردند به این توافق برسیم ، قدردانی می کنم .

وی تصریح کرد: انجام اقدامات اولیه فضا را برای رسیدن به یک راه حل جامع فراهم می کند و این یک گام خیلی بزرگ و مهم و قابل توجه در روابط ما است.

در پایان سخنان اشتون، دکتر ظریف با وزیران خارجه 1+5 دست داد.

****************

اوباما: ایران حق استفاده صلح آمیز از انرژی هسته ای را دارد

تهران- ایرنا- ˈباراک اوباماˈ رییس جمهوری آمریکا ، اعلام کرد: ایران حق استفاده از انرژی هسته ای صلح آمیز را دارد و ما این حق را به رسمیت می شناسیم.

به گزارش ایرنا، رییس جمهوری آمریکا در یک گفت وگوی تلویزیونی که هم اکنون به طور زنده از شبکه های مختلف تلویزیونی در حال پخش است. گفت: آمریکا و متحدان آن تحریم های سختی را علیه ایران اعمال کردند و در نظر داشتند تا برای تغییر رفتار ایران تحریم های بیشتری را اعمال کنند.

وی افزود: ما در شش ماه آاینده مذاکرات را ادامه خواهیم داد و با توافق هایی که لحظاتی پیش نهایی شد، ایران می تواند دستاوردهای خوبی به دست آورد.

اوباما گفت: این توافق نهایی نیست و باید همه موارد را شامل شود.

رییس جمهوری آمریکا اظهار داشت: امنیت از طریق سلاح هسته ای به دست نمی آید و بسیاری از کشورها تاکید داشتند که ما با ایران به توافق نرسیم، اما ما امروز توافق های خوبی با ایران داشتیم.که می تواند نتایج بسیار خوبی برای ایران داشته باشد و این کشور بتواند با صلح و صفا در بین کشورهای دیگر زندگی کند.

وی تاکید کرد : باید مذاکرات تا توافق نهایی در همه زمینه ها ادامه یابد و مردم ایران از منافع این توافق ها استفاده کنند.

****************

پس از 5 روز مذاکرات سخت و فشرده در ژنو؛

ظریف و اشتون: به یک توافق رسیدیم

ژنو - ایرنا - دکتر محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران اعلام کرد: ایران و 1+5 به توافق دست یافتند.

به گزارش خبرنگار اعزامی ایرنا به ژنو، مذاکره کننده ارشد هسته ای ایران در صفحه خود در شبکه اجتماعی توییتر گفت: به یک توافق رسیدیم .

کاترین اشتون مسوول سیاست خارجی اتحادیه اروپا نیز در پاسخ به سوال خبرنگار ایرنا مبنی بر اینکه آیا ایران و 1+5 به توافق رسیده اند؟ گفت: به یک توافق رسیده ایم .

لوران فابیوس و ویلیام هیگ وزیران خارجه فرانسه و انگلیس نیز پیش از این اعلام کردند که میان ایران و 1+5 توافقی صورت گرفته است .

این توافق در پی 5 روز مذاکرات سخت و فشرده میان ایران و 1+5 در ژنو سوئیس صورت گرفت . این توافق پس از سالها مذاکره درباره برنامه هسته ای صلح آمیز ایران صورت گرفته است .

پس از اعلام خبر توافق میان ایران و 1+5 خبرنگاران رسانه های داخلی و خارجی بلافاصله هتل اینترکنتیننتال را ترک کردند تا در محل کنفرانس های بین المللی ژنو که قرار است نشست وزیران امور خارجه ایران و 1+5 برگزار شود، حضور یابند .

به گزارش خبرنگار اعزامی ایرنا به ژنو، یک خبرنگار اسرائیلی با عصبانیت خشم خود را در خیابان های ژنو فریاد می زد و می گفت: yes ، yes.

«بله . بله » فایل صوتی لوران فابیوس وزیر امور خارجه فرانسه بود که در پاسخ به سوال خبرنگاران که از او پرسیدند: آیا توافقی هست؟ پاسخ داد: بله. بله .

این خبرنگار اسرائیلی که بسیار خشمگین بود، بامداد یکشنبه در خیابان های ژنو فریاد می کشید.

ایرنا

*************************


ماشالله به مردان آهنین والیبال ایران+مردان قوی فوتبال ساحل

هزاران ماشالله به مردان آهنین والیبال ایران

نتیجه 18 بر 16 در مقابل ایالت متحده آمریکا

آفرین به غیرت تون

آفرین به همت تون، ذکاوت و سرعت عمل تون.

آفرین به حمزه زرینی، آفرین به ظریف، آفرین به تک تک دلاور مردان ما که پیروزی و سرافرازی به همه ایرانیان هدیه می کنند.

آفرین به این مربی آرام و مقتدر و کاردان و شایسته.

مبارک باد بر خودشان ، خانواده عزیزشان و ملت همیشه سربلند ایران.

******************

پی نوشت:

الان ساعت 9:30 شب باز هم مثل صبح پیروزی، شبی شاد رو عزیزان در آنسوی مرزها به ما هدیه دادند.

هزاران آفرین و تبریک به عزیزان فوتبال ساحلی که دل تمام ایران و ایرانی رو شاد کردند.

ایران 4 - روسیه  3  در دبی.

ماشالله به این قدرت و توان.

با این همه حق کشی باز هم توانستند افتخار بزرگی رو برای کشورمون رقم بزنند.

هزاران ماشاالله.

با آرزوی توفیق و سلامتی همیشگی برای تون.

*************

تاریخ خبر: 03/09/1392 | ساعت: 8:54|

بازیکنان گیلانی در قهرمانی تیم ملی جام بین قاره ای نقش موثری داشتند

رشت - ایرنا - مسوول روابط عمومی هیات فوتبال استان گیلان گفت: بازیکنان گیلانی در قهرمانی تیم ملی فوتبال ساحلی، جام بین قاره ای نقش موثری داشتند.

ˈ مجتبی پوربخشˈ روز یکشنبه در گفت و گو با خبرنگار ایرنا افزود: در دیدارهای این جام، فرید بلوک باشی، شهریارمژده، حسن عبدالهی و محمد احمدزاده از استان گیلان در ترکیب تیم ملی 12 نفره فوتبال ساحلی ایران قرار داشتند.

وی بیان کرد: در دیدارهای گذشته تیم ملی فوتبال ساحلی ایران نیز ، بازیکنان گیلانی درخشش فوق العاده ای داشتند و زمینه ساز پیروزی تیم ملی برابر تیم های قدرتمندی همچون برزیل، روسیه و ایتالیا بودند.

وی ادامه داد: در دیدار نهایی این رقابت ها که شامگاه شنبه در امارات برگزار شد ، تیم ملی فوتبال ساحلی ایران برابر روسیه به برتری رسید و عنوان قهرمانی این مسابقات را به خود اختصاص داد.

وی اظهار کرد: در این دیدار تیم ملی فوتبال ساحلی ایران با نتیجه چهار بر سه تیم قدرتمند و پرافتخار روسیه را شکست داد که دو گل تیم ملی را ˈ محمد احمدزاده ˈ بازیکن گیلانی به ثمر رساند.

وی ادامه داد: گل سوم تیم ملی فوتبال ساحلی ایران که توسط ˈ محمد احمدزاده ˈ بازیکن گیلانی به ثمر رسید، زیباترین گل دیدار نهایی و حتی می توان گفت زیباترین گل این دوره از رقابت ها بود.

ایرنا


در شتاب

نمی دانم چطور.

اما به سرعت می گذرد.

این روزها، این لحظات و این عمر.

 چنان شتابان که مرور پیمانه هر ده سال قد یک انگشتدانه است انگار!


همیشه سبز

 

  آنقدر سبزی در خاطرم که هزاران خزان ،

                                                 برگی از یادت را زرد نمی کند.

                                                                                          ( یکی از بهترین عزیزانم)

گاهی ...

گاهی؛

کارها چنان در سیطره تقدیر است که چاره اندیشی به مرگ می انجامد.

گاهی؛

 مرگ به مرارت و  ملالت اطرافیان می انجامد.

پس؛

گاهی باید به تقدیر احترام گذاشت.

 ای تقدیر به تو تعظیم کردم، برای همه ئ زیبایی ها یی که  بر من مقدر کرده ای تا روزی که بتوان سرنوشت را از سر نوشت؛ آنگاه تورا می ستایم و به خود می بالم.



غدیر متبرک، مبارک

هر روز صبح خورشید طلوع می کند و می خواند:

آاااااااااااااااااااااااای آدمها، کتاب زندگی چاپ دوم ندارد.

پس تا می توانید عاشقانه، خالصانه و شاکرانه زندگی کنید.


******************

غدیر متبرک، مبارک

امان از این ترافیک

دیروز یه سری رفتم گلباغ و گلخانه.

تا 7 غروب اونجا بودم. رسیدم خونه از دست این ترافیک عین جنازه بودم.

و صبح از دست این ترافیک کلافه.

دوست دارم بنویسم اما همیشه نوشته های من شده غمنامه.
آرزو می کنم روزگار شادی رو همه سپری کنین.
7صبح راه افتادم بیام اداره 8/47 دقیقه کارت زدم.
تو اتوبوس مثل هر روز زبان آلمانی مو گوش دادم، خوابم برد، سیر شدم ، بیدار شدم؛ دیدم هنوووووووووووووووووووووز سیدخندانم.
خانوم بغلی روزنامه شو، خونده بود، خورده بود، جدولشم کااااااااااااااااااااامل حل کرده بود ولی هنوز نرسیده به پل سید خندان بودیم.
شوهره زنگ زده میگه رسیدی میگم نه بابا هنوز سیدخندانم.
میگه وااااااااااااااااااااااای.

میگم تو خوشحال و ریلکس بشین نکنه یه تکونی به خودت بدیااااااااااااااااااااااااااااا!
میگم حالا چیکار داشتی؟میگه می خواستم حالتو بپرسم.
میگم:می خواستی حالمو بپرسی یا حالمو بگیری!؟
خداحافظی کردیم.
رسیدم اداره زنگ زده میگه ببین تو سایت ........ همه ئ دانشگاهها رو لینکش رو گذاشته.
دلم می خواد اینجا بود یه دعوای حسابی باهاش راه می نداختم.
انگار همه اینا رو ما زیرو رو نکردیم.
.................گفتم آره بهتره. هر کاری می تونی بکن.
خدا آخر و عاقبت مونو بخیر بگذرونه.

.

.

.

سکوت

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

و من خدایی دارم که در این نزدیکیست.

و یقین دارم که از آن بالا همه را می بیند و از کوچکی انسانهای دون پایه زجر می کشد.

کاش موجودات ناخلفش از نعمات بی کران الهی بهره ببرند و از صراط مستقیم به سر منزل مقصود برسند.

الاااااااااااااااااااهی آمین.

 

تولد+ پیوند

و امروز یادآور تکرار امیدواری خداوند است به بنده ای که او را ستایش کند .

و  روزی شد که چندان برابر سپاس خداوند را گویم چرا که در این روز پیوندی بستم که حاصلش دو فرزند زیبایی است که ثنای خداوند را برمن صدچندان کرده است.

**************

و نازنین برادرم زودتر از همه به من زنگ زد و اومد دیدنم و زیباترین کادو رو برام آورد.


بدترین روز عمرم

جمعه 22 شهریور  پسرک مسابقه کاراته داشت. پسرک خیلی دوست داشت باهاش باشم. مهربان همسر کار داشت و نمی تونست بیاد.
صبح از زیر قرآن ردش کردم.
پدر رفت دنبال مأموریت خانوادگی و من با پسرک رفتم.

از 8 صبح تو سالن امام علی(ع) لواسان بودیم تا 9 شب. 10 شب رسیدیم خونه.

ورزشکاران رو سکو ها نشسته بودند ما خانواده ها هم رفتیم نشستیم رو صندلیها. سه تا تاتمی(تشک) بود. من نزدیک ترین صندلی به تاتمی A رو انتخاب کردم که موقع نوبت پسرک نزدیک باشم تا عکس و فیلم بگیرم. آخه من عاشق عکس و فیلم خانوادگی بچه هام هستم. دوست دارم لحظه به لحظه بزرگ شدنشون رو ثبت کنم.

اولین دونفری که به مسابقه دعوت شدند جوانان بودند که جلوی ما بود. وارد میدان شدند و پس از احترامات فائقه به جان هم افتادند.

و من : !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تا حالا مسابقه رزمی واقعی رو ندیده بودم. تو دل و کمر و کلیه و طحال هم بود که مشت و لگد پرتاب می شد.

وحشت کردم.داشت حالم بهم می خورد. کمرم گرفت. تا تموم بشه سردرد هم اضافه شد. آرزو کردم هیچ وقت بچه هام به اینجا نرسند.

 برای اینکه بچه های من توانایی های زیادی دارند و به نظرم لازم نیست با زد و خورد خودشون رو نشون بدند.

پسرک من یک کوهنورد حرفه اییه. تا حالا قللی از ایران رو فتح کرده.

اون یک شنا گر ماهره . و این آب خودش مایه آرامش و التیامه.

اون یک پینگ پنگ بازه توپه.

تیر اندازی و دارت هم از سرگرمی های مورد علاقه شه.

خلاصه هزار ماشالله بمب انرژیه.

***********

چند تا از این جنگآوری رو که دیدم تحمل نکردم و نگاهم رو دزدیم بطرف تشک بچه های کوچک که نزدیک ورودی سالن بودند.

دلم می خواست برم بیرون اما نمی تونستم معلوم نبود اسم بچه من کی خونده میشه.

دیدم تاتمی C بچه های کوچک دارند مسابقه میدن. قابل تحمل بود. مثل بازی بود نه جنگ.

رفتم جلوی تاتمی C  بشینم که جا نبود. دیدم بعضی خانواده ها پیش بچه هاشون نشستند من هم رفتم رو سکو کنار پسرکم نشستم. تقریباً جلوی تاتمی  C بود. خیلی خوب بود. بچه های کوچولو با اون دستهای مینیاتوری با هم مسابقه می دادند. مشت و لگد کودکانه پرتاب می کردند. شیرین بود. اما از همهمه و ضربه های کاری که تو اون چند رزم جوانان دیده بودم کمردردم خوب نشد و سر دردم بدتر و بدتر می شد. هوای سوله ورزشی گرم و خفه بود. دیگه آفتاب هم خورده بود روش و گرما بیشتر و بیشتر می شد.

آقای خونه مرتب زنگ می زد تا ببینه چه خبره.

یه لحظه رفتم بیرون ولی گوشم به بلند گو بود، نامفهوم چیزایی شنیده می شد.

زنگ زدم به آقای خونه گفتم خدا ازت نگذره که منو تو این مخمصه انداختی.

هاج و واج موند؛ فک کنم. گفت چی شده ؟ گفتم تو که می دونی من دعوا تو خیابونو می بینم از خیابون دیگه رد میشم اونوقت منو می فرستی وسط معرکه؟

گفت ا خوبه که!؟ گفتم خوبه از این به بعد خودت بیا لطفاً. یا دو نفر باشیم که لااقل یکی بره یه نفسی تازه کنه. مردم از سر درد. خیلی ناراحت شد. ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردم. دیگه کار از کار گذشته بود.

انگار یک بچه مار تو سرم راه می رفت. سردردم غیر قابل کنترل بود. فقط بخاطر پسرک تحمل می کردم. یه قرص مسکن هم پیدا نکردم.

سمت راستمون بچه ای با عموش نشسته بود.

پسرم گفت می ترسم از کلاه سالن استفاده کنم و به سرم صدمه بخوره.عموهه گفت نه کلاه اینا بهتره چون چونه رو پوشش میده. برای سر اتفاقی نمی افته ولی اگه چونه بشکنه خطر ناکه. واااای من چه حالی شدم؟!

خانم کنار دستم با سه تا مرد(شوهر، برادرشوهر،پسرخواهرشوهر) داشتند بچه کوچیک شونو برای رزم آماده می کردند. 

بچه رفت تو میدون. بلند شده و ایستاده بود و می گفت بزززززززززن.بزززززززززن.بزززززززززن پسرم.

از مسابقه بزرگتر ها که بدم اومده بود. اینجا هم بدم اومد. از خودم که مثل یک آدم بی غیرت نشستم بزن بزن رو نگاه می کنم؛ از همه اونهایی که بچه ها شونو به زدن تشویق می کنند.

پسرم به خانمه گفت حتماً برنده میشه. چقدر هم خوش استیله.

بچه اش برنده شد. به دور دوم کشیده شد و نهایتاً دوم شد.

ساعت نمی گذشت. اندک اندک خوراکی کوچیک به پسرک میدادم. نوشیدنی شربت عسل آبلیموی یخی پسرک دیگه گرم شده بود. هیچ چی نمی خورد چون ممکن بود اسمش رو صدا کنند و باید سبک می بود.

خبری از خوندن اسم بچه ام نبود. همه بچه ها در انتظار بودند. خسته شده بودن. بعضی از خستگی جلوی پای ما خواب شون برده بود. پا برهنه تو سالن می رفتند و  می آمدند. کف پاها کثیف و آلوده بود. فکر اینکه این پا های کثیف می خواد بخوره به سر و صورت بچه ها عذابم میداد. بی برنامگی و ناعدالتی و ناداوری حالم رو بد کرده بود.

کمر بند نارنجی با قهوه ای، زرد با آبی، قهوه ای  با ....

میدونستم اینجوریه؛ به مربی اش گفته بودم، می گفت به وزن و سنه.

پس رفتن به کمر بند بالاتر با پایین تر، تجربه ، توان ، فن های مختلف چه فایده ای داره؟ فقط زور بالایی به پایینی می چربه؟

می گفت می خوام بچه هام میدان رو تجربه کنند.

تا ساعت سه سردرد رو تحمل کردم.3تا 4 استراحت دادند.

گفته بودند غذای مختصر بیارید؛ برده بودم اما اصلاً دلم نخواست درش بیارم. الویه می فروختند و تازه بود. پسرک دوست داشت. خریدم و خوردیم. دست و رویی آب زدم تا حالم بهتر بشه، اومدیم تو سالن و دوباره دیدن صحنه های رزم تو هوای گرم سالن و عذاب الیم.

دیگه محیط برای پسرک عادی شده بود.دوباره رفتم رو صندلیها نشستم.

نزدیک 5 شد. پسرک با ساک اومد گفت مادر بریم. من خسته شدم. اینجا مسخره بازیه. حوصله ندارم. خوابم میاد.

هر چه گفته بودم یه ذره بخواب انگار استرس داشت و رغبت نکرده بود بخوابه.

آخه کجا هم بخوابه ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟

نه نماز خونه ای، چیزی!

داشتم دلداریش میدادم که یه ذره دیگه صبر کنه، که امروز روز بزرگیه براش، که امروز یه تجربه جدید توی زندگیشه و از این حرفا .... که دیدم اسمش رو صدا زدن.

مربی اش که داور وسط تاتمی C بود. هیچی؛ بچه مونده بود کی در معیتش خواهد بود.

پسرک دوید پیش بچه هاشون و کمک مربی؛ که دیدم هول شدند و نمی دونند روی کدوم تشک مسابقه داره.

من هم داشتم می رفتم طرفشون که دیدم فهمیدند روی تاتمی A مسابقه دارند.

رفت رو تاتمی. کمربند پسرک من نارنجی و کمر بند حریف قدبلندتر مشکی(شاید هم قهوه ای).

دوربین رو فراموش کرده بودم ببرم.

گوشی رو در آوردم و آماده عکس و فیلم شدم.

بعد از سلام و احترام و اجازه داوران و عکس من، مسابقه آغاز..............!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

نه !!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟به چشم هم زدنی تمام شد.

چی  ی ی ی ی شد!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

نفهمیدم.

5 ثانیه هم نشد.

فقط دوحرکت.

یکی تو سر، یکی تو ساق. تمام.

تعظیم  و خداحافظ.

 و من متنفر، ناراحت، خوشحال، سرخورده، افسرده، بیمار و بیحال.

یه چیزی تو این مایه ها.

رفتم سراغ گروه شون. به کمک مربی اش گفتم چی شد؟!

گفت حریفش خیییییلی قدر بود.

و من دیگه دهنم بسته شد.

گذاشتم با دوستانش تنها باشه. رفتم بیرون که زنگ بزنم به پدرش.

و شرح ما وقع رو گفتم که به 5 ثانیه هم نکشید گفت بهتر. 5 دقیقه طول می کشید و میزدند بچه رو ناقص می کردند خوب بود؟

گفتم نه خدا رو شکر که باخت.

گفتم این وحشی بازی ها به نظرم یک بازی اصولی نمیاد و من آرزو داشتم زود ببازه که شاید انگیزه شو از دست بده.

برگشتم تو سالن.

نه می تونستم بچه رو سرزنش کنم که بچه های من جنگجو بار نیامدند. نه می تونستم تشویقش کنم؛ چرا که از عاقبتش می ترسم.

به پسرک گفتم میرم یه دوری تو شهر بزنم و داروخانه ای پیدا کنم برای قرص مسکن. 

حالا می فهمم مخالفت بعضی مادران رو در پیشرفت بچه هاشون.

راستش دلم می خواست یک آرایشگاهی پیدا کنم و بگم موهامو از ته پسرونه برام بزنه. چون سرم داشت منفجر می شد.

مغازه ای اونطرف بود؛بقالی. رفتم گفتم آقا ببخشید احیاناً قرص مسکن ندارید. یه ورق 4 تایی داد اما پول قبول نکرد و گفت خیر پدر مادر مون. منهم یکی برداشتم و تشکر کردم. خوردم و راه افتادم تا شاید آرایشگاهی باز باشه.

تا ته شهر رفتم. دوتا پیدا کردم ولی هر دوبسته و یکی هم مردونه.

برگشتم  میدان شهر؛که فضای سبز بزرگیه با گل و گیاهان زینتی و برکه زیبایی در وسط و سنگهای خارا بزرگ در اطراف. مردم آمده بودند پیک نیک. یکی از اون سنگها رو در زیر درختی انتخاب کردم و تکیه دادم و نشستم و خوابم برد که پسر بزرگه زنگ زد تا حالمو بپرسه و از خواب پریدم. سرم بهتر شده بود. خدا بیامرزه پدر مادر اون مغازه دار رو.

پا شدم که برم بطرف سوله ورزشی. تاکسی ها منتظر مسافر بودند برای فلکه چهارم تهرانپارس.

گفتم برم پسرک رو بردارم و بیایم بریم سر خونه زندگیمون.

تو راه هم دو تا بستنی اسکوپی خریدم که خوشحالش کنم.

آوردمش بیرون و خورد و گفتم بریم خونه؟ گفت نه بمونیم. انگار بچه دیگه استرسش تموم شده بود.

رفتیم رقابت بچه های دیگر و کمک مربی(سنسی) شونو نگاه کردیم. طفلک مردانه مبارزه کرد و بار اول با دهن خونین اومده بود و هردو پاش هم آسیب دیده بود و حریف از این فرصت استفاده کرد و زد تو پاش و نفر دوم شد.

بالاخره تموم شد.

پسرک گفت دوروز زندگیم بیخودی حروم شد.گفتم کدوم دو روز ؟ گفت پنجشنبه جمعه؛ هیچ چی برام نداشت.

گفتم نه اینطوری نیست. تو امروز خوبی داشتی. دعوت شدی به یک مسابقه کشوری. به یک میدان مبارزه واقعی. تو با قهرمانان رقابت کردی. برای بدست آوردن قهرمانی باید قهرمانانه تمرین کنی. تمرین تو نسبت به رقیبت خیلی کمتر بود . اون کمربندش از تو بالا تر و قدش از تو بلندتر بود. من الان فهمیدم که تو باید وزنت رو کم کنی تا قدت کوتاه تر از هموزنانت نباشه. تو این روز رو هیچوقت تو باشگاه خودت نمی تونستی تجربه کنی. اگه به این ورزش علاقه داری باید خیلی تلاش کنی تا به قهرمانی برسی. باید برنامه مدونی داشته باشی.

گفتم: ببین یک آدم برای گرفتن یک دیپلم معمولی که الان دیگه بدرد جایی نمی خوره 12 سال زحمت می کشه اما تو برای بدست آوردن چیز مهمی که می خوای، هنوز یک سال هم زحمت نکشیدی پس اگه می خوای به چیزی برسی باید براش زحمت لازم رو بکشی.

قبول داری؟ گفت بله.

شاید با این حرفهای من احساس آرامش بیشتری کرد.

ساعت 8 مبارزات تمام شد.

با اکیپ شون تو خیابون وایستادیم به انتظار، تا مربی(شیهان)شون بیاد. 

اومد با حکم های قهرمانی بچه ها شون.

دوباره رفت وایستادیم و اون با مدالها شون برگشت.

سوار ماشین شدیم. "شیهان" گفت تو ایران دوم شدیم و من به عنوان داور وسط"اول" شدم.

دو تا تقدیر نامه اش رو  هم آورده بود. گفت دو تا کاپ هم می گیریم که یکی اش مال منه میدم به ایلیا و یکی رو هم به محمد حسین میدم.

گفت: فردا برنده ها شیرینی تر بیارن.

**************

و دیشب پسرک از باشگاه آمد.

  با کمربندی  آبی برگشت خونه.

بخاطرش خوشحالم و چاره ای ندارم جز اینکه مثل همیشه بسپارمش به دستان بی بدیل الهی.

********

سردردم خوب شده؛ با عرض معذرت چند تا اصلاحی هم انجام دادم.

خدا نگذره ازت آدم متقلب

خدا نگذره ازت آدم متقلب.

دو - سه ماهه که برای یه دانشگاه اپلای کردم. پس از مکاتباتی که داشتم  به من گفتن فرم رو پر کنم و با مدارک لازم و به تأئید مراجع ذیصلاح براشون بفرستم. تا 5 سپتامبر وقت داشتم. اینکار رو کردم  و سوم سپتامبر به دستشون  رسید.

5 سپتامبر چک کردم.

جواب دادند.

چه جوابی ؟!؟!؟!

گفتن: بخاطر اینکه بعضی از هموطنانت مدرک "دانشگاه آزاد اسلامی " رو جعل کردند ما از پذیرش شما معذوریم. اگه بتونید از یک دانشگاه دیگه مدرک بیارید شما رو می پذیریم.

به همیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین راحتی.

 نمی دونم بهشون بگم مگه کشکه؟ مگه خم رنگرزیه؟ مگه من جاعلم؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انگار دنیا رو کوبیدن تو سرم.

یاد اون سه سالی افتادم که برای کنکور و گرفتن فوق لیسانسم خواب و استراحتم فقط خلاصه شده بود تو اتوبوس رفت و آمدم به دانشگاه و اداره.

!!!!!!!!!!!!!

خدا نگذره ازتون آدمهای جاعل متقلب که آبرو، شرف و حیثیت آدم های دیگر رو می برید زیر سوال.

!!!!!!!!!!!!!!!

حالا نامه ای بهشون زدم که از حیثیتم دفاع کنم.

امیدوارم نتیجه بده.

******************

امروز 19 شهریوره و من بیصبرانه منتظر جواب دانشگاهم.

خدایا چه گناهی بدرگاهت کردم که مستحقم چوب ندانم کاری و بی وجدانی یه سری آدم خلاف کار رو  بخورم؟

خدایا وکیل من تویی پس حمایتم کن و نگذار به گناه نکرده مجازات بشم.

خدایا کمکم کن.

************

24شهریور/ 15 سپتامبر: و من همچنان منتظر بررسی پرونده روشنم هستم تا برای ادامه تحصیلم توی دانشگاه شون تصمیم بگیرند.

***************

دیروز پرفسور گ.ا ایمیل داده که تجربه تو بدرد دانشکده فلان می خوره با ایشون تماس بگیر.

**********************

زده بودم و گفته بود من موقتم پرقسور بعدی باید بیاد و تصمیم بگیره.

سایت رو چک کردم اما هنوز نفر بعدی نیومده.


دزموی لعنتی بالاخره کار خودش رو کرد.

دزموی لعنتی بالاخره کار خودتو کردی!؟!؟

خجالت نکشیدی از عشق اون پرستوی عاشق و غریب؟

ای خبیث بی دین و لا مروت، چطور تونستی این کار رو با دل همه عزیزانش بکنی.

ای مرگ بر تو ای وجود ناپاک، ای دزمو.

برو گمشو و دیگه سراغ عزیز کسی نرو.

.

.

.

.

و ما اینک عزادار عشق یک عاشقیم.

این هم پست مربوطه در وبلاگ لاله عزیز:

http://barani.ca/2013/09/see-you-in-another-life/comment-page-1/#!lightbox[5308]/0/


تسلیت باد بر ما و عزیزترینش.


مدارکم رو از موسسه ؟؟؟؟ پس گرفتم.

امروز رفتم تمام مدارک تحصیلی و کاری ام رو که در یک موسسه تحصیلی و مهاجرتی گذاشته بودم و همه کارها رو هم خودمون انجام میدادیم گرفتم تا انشالله برای قدمهای بعدی هم بدون نظارت اونها کار کنم.

به امید حق.

 محتاج دعا و انرژی مثبت تون هستم.

عید فطر بر همه مبارک

چقدر شیرینه که :

بعد از انتظاری، به امیدی رسد امیدواری.

خب چند سال بود که نمی تونستم روزه بگیرم. همیشه عذاب وجدان داشتم. تازه روزه خوری از روزه داری هم سخت تر و بد تره.

امسال توفیق داد و تونستیم از نخوردن امساک کنیم.

خدای متعال این توفیق رو نصیب کنه که بتونیم بنده با اخلاصش بمونیم و برای رضای خودش قدم برداریم.

آرزو می کنم این عید سعید فطرت بر مسلمانان مبارک باشه و گرفتاری و جنگ بین مسلمین ریشه کن بشه و همه بتونند در صلح و آرامش زندگی خوبی رو در حلقه خانواده هاشون داشته باشن.

زندگی تون سبز و پر از سلامتی و تندرستی

عید فطر بر همه مبارک

************

Dear Friends
 
I would like to take the opportunity to express my heartfelt congratulations in occasion of the great event of Muslim society , Eid -e-Fetr. I hope that all your prayers is ccepted by "Almighty Allah".
 
 
 "Happy Eid-e-Fitr" to you all.

افطاری در کوه دربند

دیشب با گروه کوهنوردیمون رفتیم دربند تا رسیدیم به امامزاده ابراهیم.

البته برای کوه نوردای حرفه ای چیزی نیست ولی برای امسال من تنبل کم نبود.

دیروز عصر که رسیدم خونه یه دیگ آش رشته هم درست کردم البته نخود لوبیاشو از شب قبل خیسونده بودم.

چه آشی و چه ماجرایی.

به مهربان همسر گفتم کشک می خوایم گفت سر راه می خریم.

سر راه خواست بخره گفتم تاریخ گذشته نباشه. دوبار هم گفتم.

وقتی آورد تو ماشین وقیقاً تاریخ مصرفش گذشته بود. گفتم بریم عوضش کنیم گفت ولش کن ارزش نداره. می اندازیم دور نزدیک دربند می خریم.

نخرید تا رسیدیم پای کوه که اونجا هم نبود. از دستم عصبانی بود که چرا اون تاریخ گذشته ها رو نیاوردم. همه هم گفتن آره بابا چند روز که اشکال نداره تازه تو یخچال بوده. گفتم ترجیح میدم بی کشک بخوریم و جون این همه آدم رو به خطر نیاندازم.

اصلاً چرا آش پختم؟! چقدر عذاب کشیدم. تازه اون موقع فکر کردم خوب می خریدیم!. ولی نه هوس آش نکرده بودم. خواستم برای گروه یه کاری کرده باشم.آخه آقا به من گفت می خوایم بریم "اوشان". من هم فکر کردم منظورش اوشان و فشمه. آش پختم گفت می خوایم با تله سی ایژ بریم بالا . گفتم مگه اوشون فشم تله سی ایژ داره ؟ گفت حتماً تازه زدن یا ما خبر نداشتیم. بعداً فهمید یه اوشان تو دربنده. رسیدم دربند هر کس یه چیزی از اس ام  اس ارسال کننده فهمیده بود. گفتن " اوسان" بالای دربند رو گفتیم.

خلاصه ساعت 6.30 رسیدم دربند و تله سی ایژ از ساعت 6 تعطیله. کلی عذاب کشیدم با این دیگ آش.

گفتن کمک می کنیم ببریمش بالا. خلاصه به امید اینکه اون بالا تو اون همه رستورانهای بین راه کشک بخریم رفتیم و بردیمش. عجب شانسی. همه رستورانها و آلاچیق ها تعطیل بود. چرا مگه اشکال داره مردم موقع افطار اونجا غذا بخورند یا افطار کنند؟من هم دیگه از تشنگی و گرسنگی داشت حالم بهم می خورد. ایستادم و آبی به دست و روم زدیم. به ایستگاه تله سی ایژ رسیدیم .خلاصه یکی از رستورانهای تعطیل که داشت نظافت می کرد ازش پرسیدم که کشک دارن؟ با شک و تردید نگاهم کرد . مهربان همسر گفت: اگه دارین می خوایم بخریم.گفتم ایشالله خیر از جوونی ات ببینی.  گفت بزار ببینم. رفت یه شیشه کشک یک کیلویی سمیه که تا 93 اعتبار داشت آورد. پول خواستم بدم گفت قابلی نداره. تشکر کردم و گفت 6 تومنه. دادم و گرفتم و راه افتادم . شاید از خوشحالی بود یا از تشنگی، دیگه داشت سرم گیج می رفت. دادمش به یکی از آقایون گروه و راه افتادیم و اذان گفتن و آبی خوردیم و خرمایی و به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به امامزاده که داشت مرمت می شد. نشستیم و افطاری ها رو باز کردیم و سفره رنگینی شد و یکی از آقایون آشها رو تو ظرفهای یه بار مصرفی که خریده بودیم ریخت و یکی از خانومها هم کشک هارو. اینقدر سیر داغ و پیاز داغ و نعناع داغ ریخته بودم توش و روش که توی این همه برو وبیا هنوز حالتش رو حفظ کرده بود شاید هم بخاطر غلظتش بود و خوشمزه هم شده بود.

همه خیلی تعریف می کردن البته خودم هم فکر می کردم که به ندرت اینقدر همه چیزش خوب و هماهنگ و متناسب میشه.

بالاخره همه چیز برای یه آش عالی آماده بود.

ماه رمضان و  نیت افطاری، بار گذاشتن توسط پسرکم، دوستان مهربان و همدل.

وقتی شب رسیدیم خونه مهربان همسر به پسر بزرگمون گفت نبودی که مادر ترکونده بود کوه رو با اون آشش.

خلاصه جای دوستان خالی بود و یه خاطره ای خوب برای آینده.

پسر جدید ما "بن"

 

پسرمون ده روز شه. یعنی نوزدهم تیر ۱۳۹۲مصادف با اول ماه مبارک رمضان متولد شد.

 الان تو خونه مون شور و نشاط جدیدی ایجاد شده. همه همکاری می کنند تا خوب غذا بخوره. پسر کوچیکه عاشق شه.

 پدر و پسر از این اتفاق خیلی خوشحالند. دوتایی دارن بهش غذا میدن. اینقدر ناز و نوازشش می کنند که اونم براشون ناز می کنه.

چی شد که این پسرک اومد؟

روزی روزگاری یه طوطی سخنگویی داشتیم به نام "نیکا" که متأسفانه دزدیده شد .

 بچه ها ناراحت شدند و تا حالا که جای خالیش برای همه مون ناگوار بود. حتی مهمانهامون هم جای خالیش رو نمی تونستند تحمل کنند آنقدر که شیرین زبان بود. صداش عین پسر کوچیکه بود یعنی عین اون حرف می زد.

مدتها بود که به یک عضو جدید فکر می کردیم.

بعد از خوردن سحری، من امروز جمعه بیشتر خوابیدم که روزمون بهتر بگذره.

وقتی بیدار شدم دیدم مهربان همسر نیست.

نبم ساعتی به کارهای خونه مشغول شدم که بشینم سر ختم قرآنم که آقا در سکوت و با احتیاط وارد شد.

دیدم بعععععععععععععله عضو جدیدی که مدتها منتظرش بودیم تو دستاشه.

من. به این زودی ؟؟؟؟؟؟؟؟!؟!؟! مگه کی رفتی؟

********

کی رفته که الان اومده؟!

من الاااااااااااااااااهی. ناززززززززززززززززززززی

پسر کوچیکه بیدارشد و اومد.

پسر بزرگه هم بیدار شد و اومد.

دوره اش کردیم.

ترسید.

مهربان همسر نگران شد.

پسر کوچیکه گفت پدر از صدای شما می ترسه(همیشه با صداش مشکل داره ابهت زیادش تن همه رو ناخود آگاه می لرزونه).

همسر آقا مجبور شد با پچ پچ حرف بزنه.

طفلک آرامش پیدا کرد و ریلکس شد.

با سبدی که آورده شده بود در شأنش نبود. یعنی برای من غم انگیز بود. سریع براش جای تمیز و سفید مهیا کردم و بچه آروم گرفت.

 مهربان همسر گفت باید با احتیاط بهش آب بدیم.

رفتم تو داروها دنبال سرنگ. اولین سرنگ، انسولین دستم اومد. نمی دونم چرا سرنگ انسولین داشتیم. آها. الان یادم اومد. برای یکی از مهمانانم بود که چند وقت پیش نیاز به دو سی سی داشت براش عوض کردم.

از آب پرش کردم و دادم به همسر آقا. از دستش نخورد. خودم امتحان کردم و خورد. بچه ها گفتن مادر رو بیشتر دوست داره.

خلاصه ضبط و ربطش کردیم و اومدم نشستم سر جام که قرآنم رو بخونم.

نیت کردم اولین اسمی که بهش بخوره رو براش انتخاب کنم.

باید معیاری داشته باشم.

زیاد عربی نباشه، یذره هم خارجی باشه بد نیست.

خوندم و خوندم تا رسیدم به چیزی که می خواستم.

رسیدم به عیسی بن مریم.

خوشحال شدم.

چون هر سه تا کلمه مقدس بود.

عیسی + بن + مریم  ----------------------- خیلی خوشحال شدم.

انتخاب کردم. اسم جدید پسرمون رو گذاشتم:

 " بن"

این کلمه هم در زبان قرآنی ما به معنای "پسر" ه و هم در اسامی خارجی مصطلح.

گفتم بچه ها بیاین. اسم انتخاب کردم.

اسم رو اعلام کردم و همه خوششون اومد.

از امروز ما عضو جدیدی داریم به نام "بن" که یک پرنده مرغ میناست.

امیدوارم خوش قدم باشه و شادی های بیشتری برای ما به ارمغان بیاره.

***********

پ.ن: پریشب مهربان همسر گفت این بچه حالش خوش نیست. کم اشتها شده. گفتم خب زنگ بزن به سید که چرا اینجوریه؟ گفت نه باید ببریمش دامپزشکی. دیروز صبح گفت چرا هیچ چی نمی خوره؟!

خیلی کم غذا شده. عصر رفتم دم پاسیو نماز بخونم(اونجا راحت ترین جا برای عبادت و خواندن قرآن منه). بن تا منو دید دهنش کوچول  کوچولو باز و بسته میشه.

گفتم بچه شرطی شده هر لحظه هر  آدمی رو می بینه فکر می کنه باید بهش غذا بده. پسرک غذا شو داده بود و چون آب و غذاش برنامه داره توجهی نکردم.

مهربان همسر اومد دید اینجوریه بهش آب داد و گفت تابستونه نمیشه طبق برنامه بهش آب داد هر وقت احساس کردی تشنه شه بهش آب بده. آبش داد و رفت خوابید و من هم به سبزی پاک کردنم ادامه دادم. مهربان همسر  بلند شد سورو سات افطاری کوهش رو جور کرد برای افطاری، رفت کوه- گلابدره با گروه . گفت تو هم بیا گفتم با زبون روزه نمی کشم.

شانه هام خسته شده بود، سبزی ها رو ریختم تو لگن آب سرد و گرفتم خوابیدم.

پسرک از اون زنگهای بانشاطش رو زد (که عین بوق ماشین عروسه)و من از خواب پریدم.

لوازم جدید ورزشی شو که پدرش براش خریده بود نشونم داد و رفت سراغ "بن".

ظرفش رو گرفت و بلند کرد و اومد طرفم و گفت: اینو نگاه مادر.

گفتم چی شده مرده؟

نشونم داد که یعنی بله.

موندم که چی بگم.

گفتم:انا لله و انا الیه راجعون. باید بدونی که مرگ به همه موجودات نزدیکه . به ما آدم ها هم همینطور. باید قدر اطرافیانمون رو بیشتر بدونیم.

چیزی نگفت. بردش گذاشت سر جاش.

مهربان همسر دیر آمد. افکارش رو از رفتن به طرف پاسیو منحرف کردم.

خواهرام با هماهنگی ش اومده بودند سرفصل های حسابداری شونو باهاشون کار کنه.

به بچه ها هم سپرده بودم به پدرشون در رابطه با "بن" چیزی نگن تا خستگی اش در بره.

خواهرم گفت عصبانی میشه؟ گفتم نه ناراحت میشه.

وقتی مهمونا رفتن، رفت سراغش و با نگاهی مبهوت به من نگاه کرد.

گفتم دیدم .

گذاشتیم تا ببینی.

گفت دیدم حالش خوب نیستا.

و من به این فکر کردم که بعضی از موجودات چه عمر کمی دارند و چه اثر خوبی بر اطرافیانشون می ذارن.

این موجود کوچک شادی زیادی رو در این چند روز به ما هدیه کرده بود.


یکی دوروزی بی اشتها شده بود.

حال مون گرفته شد حسابی. چه عمر کوتاهی داشت این پرنده. خیلی سرحال بود. نمی دونیم چی شد؟

چقدر آقای خونه تحقیق و تفحص کرده بود برای تغذیه و نگهداریش.

اینه دیگه سرنوشت.

*********

این اولیش بود. میگن حیوان خانگی برای خونه خوبه مخصوصاً بلا اول سر حیوان خانگی میاد چرا که حساس تره. اینو شنیده بودم ولی وقتی یکی از اقوام هم اینو گفت چققققدر دلم برای "بن" سوخت.

مدام بلایای مختلف از شکستن لوازم خونه گرفته تا  گم شدن و بیراهه رفتن و بدبیاری میاد سراغ مون. دارم اعتفاد پیدا می کنم به چشم شور. نه اینکه چیز قابل چشمگیری داشته باشیم ها نه، ولی یه بابایی هست خودش میدونه و اعتراف میکنه که چشمش شوره. یعنی به ارتباطاتمون تنگ نظری می کنه حالا از همین بگیر برو تا الی آخر.

این روزا خیلی نگرانم و مرتب صدقه میدم و اسفند دود میکنم و قرآن می خونم. خدا عاقبت همه ما رو به خیر بگذرونه.

 

فروش ویلا- سلیم چاف-بندر کیاشهر-  گیلان

پست های جدید در زیر این پست می باشند.
&&&&&&&&&&&&150 متر بنا، دو بالکن بزرگ، دوبلکس، دوخوابه، 40 متر سوئیت مستقل، سه سرویس فرنگی و ایرانی، 12متر انباری، دو حلقه چاه عمیق و آب شرب، دوخط تلفن و برق، دو دستگاه آبگرمکن گازی، کولر گازی و سه پنکه سقفی، درختان مثمر، در 537 متر زمین، دیوارکشی کامل و بلند، بر 27 متر، دو در پارکینگی، نو ساز و مهندسی ساز، سند منگوله دار، روستای ساحلی لاهیجان،
***********************
آدرس: گیلان، لاهیجان، بین چمخاله و بندر کیاشهر

*****************
 
 موقعیت جغرافیایی: در کنار دریای خزر و در شمال شهرستان آستانه اشرفیه و لاهيجان و شرق بندر کیاشهر و در غرب شهرستان لنگرود قرار دارد.


بطور دقیق تر :سليم چاف روستایی است در شمال ایران واقع در استان گیلان در ۲۵ کیلومتری شمال لاهیجان و در ۱۵ کیلومتری شرق بندر کیاشهر.سلیم چاف روستایی کوچک با حدود ۱۰۰ خانوار جمعیت می‌باشد. این روستا در کنار دریای خزر واقع شده و به دلیل داشتن رودخانه و نی‌زار، بسیار زیبا و دیدنی است. از جاذبه‌های دیگر این روستا جاده ساحلی مابین رود خانه و دریاست که از میان شالیزار‌های سرسبز می گذرد. مردم این روستا معمولاً کشاورز و ماهیگیر هستند. این روستا یک مدرسه و یک مسجد و یک کتابخانه دارد.

*****************************
 
این آگهی تا آخر شهریور 1392 دارای اعتبار است.
*****************
قیمت: توافقی
******************
قیمت کارشناسی 260 میلیون
************

تلفن تماس: ۰۹۱۰۱۴۲۶۴۷۷
             ۰۹۱۲۵۹۹۲۵۲۸ *********
http://hassan1348.blogfa.com/post-33.aspx

***************

 

 

قالب جدید

از قالب وبلاگ قبلی خسته شدم. پسر کوچیکه کمکم کرد و این قالب رو انتخاب کردم.

و دوسش دارم.

دست از طلب ندارم

تا حالا  تلاش می کردم که یه تغییر وضعیتی بدم که نتیجه نداد.

  بعد نوعی دیگر تقریباً یه تغییراتی دادم و خودمو قانع کردم که یه ذره هم آرامش داشته باشم و به این خاطر دست از طلب برداشتم اما حالا مهربان همسر علاقه مند شده به راهی که من سالیان پیش گرفته بودم و من دوباره وسوسه شدم که از پای ننشینم.

انگیزه اش هم این بود که بر حسب یک اتفاق جمله ای رو از کسی شنید که از خواب گران بیدارش کرد.

.

.

.

توکل به خدا انشالله بتونم حرکتی بکنم که هم برای خودم و هم برای خانواده و مملکتم ارزشمند و مفید باشه.

ادامه نوشته

باید برم به سرعت نور

هزار تا کار پیش اومده در آن واحد.

دور تند که چه عرض کنم باید برم رو سرعت نور.

دعا کنید بتونم از پس همه شون بر بیام.

زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه جا.

زبل خان که نمی شم ولی باید تلاش کنم.

ادامه نوشته

غم روزگار

پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار

غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

خیلی جالبه. گاهی به این نتیجه می رسم چقدر راحت میشه بعضی رو از زندگی حذف کرد.

تقی به توقی میخوره بهشون بر می خوره، اونوقت من اینقدر پا درمیونی می کنم که رشته ها پاره نشه و روابط ها حفظ بشه.

آخ اگه من این اخلاق گند در گند رو نداشتم چه شاهانه زندگی می کردم.

وای که چقدر باید صغرا و  کبرا بچینم که بابا سوءتفاهم شده فلانی، من ، اون ، این  منظورش این نبود.

 یکی نیست بگه آخه خر خدا بزار بهشون بر بخوره، دنیا به آخر می رسه؟!

آرزو می کنم یه روز فکر کنم:

اینا به من ربطی نداره که نه انرژی بزارم نه وقت گرانبهارو.

خداوندا سپاس

خدایا متشکرم از هرآنچه ناخوشی است از ما دور می کنی.

وقتی بچه بودیم آقاجان به جد می خواند:

گر نگه دار من آن است که که من میدانم

شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.

و ما فکر می کردیم ایناها فقط الفاظ زیبا شده در کنار یکدیگرند اما الان،

خدایا اینجا به یادگار می نویسم برای خودم که یادم بماند روزی در همین حوالی سه تن از عزیزانم را دوباره به من هدیه کردی.

پسرم، برادرم و همسر خواهرم

همیشه جاوید باشید و پایدار 

من طولانی ترین سجده ام را به درگاهت بدهکارم و وامدار؛ بخاطر این سخاوت و بزرگی ات ای مهربان ترین مهربانان.

متشکرم هزاران بار ای علیم بی بدیل.

ادامه نوشته

روز پدر و یادآوری یه دنیا خاطره

روز پدر نزدیکه و من چقدر از این روزها خاطره دارم.

یادش بخیر.

دبیرستان می رفتم و به اصطلاح خودم و از دید دوستانم شاعر بودم.

جشنواره شعر گذاشتند. آموزش پرورش منطقه 4 تهران و من شرکت کردم با شعر " پدر".

با این شروع :

وقتی پدر در خانه با ماست،

                            شور و نشاط زندگی همخانه ماست

با این شعرم تو مدرسه اول شده بودم بعد اطلاعیه دیدم که شاعران می تونند شعرشون رو به جشنواره شعر منطقه بفرستند.

چند شعر از جمله همین رو برای  منطقه فرستادم.

از من و به انتخاب خودم از 5 نفر دیگر دعوت کردند. با امور تربیتی و 4 تا از همکلاسی هایم رفتیم در جایگاه تماشاچیان نشستیم. نفر اول رفت پشت تریبون؛ بعد اسم من رو صدا کردن؛ قلبم اومد تو دهنم.

پشت تریبون قرار گرفتم،

همین شعر رو دادند دستم که بخونم و خوندم.

تموم شد و اومدم نشستم و به اشعار فوق العاده زیبای دیگران گوش دادم و لذت بردم.

واقعاً اون فضا و اون اشعار  فراموش نشدنی اند.

موقع اعلام اسامی برندگان شد و من نفر دوم شدم.

اون موقع یعنی سال 67، یعنی سالهای جنگ همه چیز رنگ و بوی دیگه داشت.

 اینقدر بریز بپاشهای مادی وجود نداشت.

معنویت حکم می کرد و چقدر شیرین بود.

جایزه برندگان لوح تقدیر ، تشویقنامه بود و کتاب و از این دست جوایز.

اونروز من یک کتاب "صناعات ادبی" استاد همایی رو جایزه گرفتم و سرافراز با دوستان و معلم مان برگشتیم به مدرسه.

یادش بخیر بچه ها تو مدرسه همه تبریک می گفتند.

اون سالها شکستن شاخ غول کنکور هنر بزرگی بود چرا که آموزش عالی اینقدر گسترده نشده بود.

علی رغم اینکه رشته تحصیلی ام تجربی بود بچه ها می گفتند خوش بحالت اگه تو کنکور تجربی قبول نشی لااقل تو کنکور انسانی موفقی. دم او رفیق گرم بود انگار.

چرا که تو کنکور دولتی که  کشاورزی و پرستاری رو انتخاب کرده بودم قبول نشدم ولی در دانشگاه  آزاد و پیام نور که زبان و ادبیات فارسی رو انتخاب کرده بودم  پذیرفته شدم و از ذوق پدرم که اولین بچه اش بودم دانشگاه آزاد رو انتخاب و ادامه دادم. سال 68.

خوندم. رفتم سر کار. بنا بر دلیلی که قبلاً گفتم کارم با رشته ام مرتبط نبود. کارم امور مالی رشته ام ادبیات فارسی. همسرم حسابداری و حسابدار. بعد هم پستی و بلندی های زندگی و بچه و بچه داری. مرگ مادر و ناگوار ترین اتفاق عمرم.هر چه ذوق ادبی بود کور شد. دلم هوای یک طبیعت ناب رو داشت.

78 دفترچه کنکور گرفتم که کشاورزی بخونم. هرچه باشه اصلم بر می گشت به آب و زمین و رطوبت و جنگل و دریا.

تو خفقان دود و آلودگی گرفتار شده بودم. می خواستم خودم رو از این اتفاق ناگوار نجات بدم.

آقا جان همیشه مشوق جدی من بود برای ارتقاء تحصیلی و کاری.

دفترچه کنکور و عکس گرفتم. دفترچه پر شد. عکس چسبونده شد. مدارک کامل شد. 

ولی نشد.

نشد که مدارک رو ارسال کنم. دوباره غمگین و افسرده . سعی کردم بیشتر کار کنم و به حاشیه فکر نکنم.

و فرزند دوم و دوباره دلمشغولی شیرین مادریت.

باز هم دور و تسلسل.

خانه داری، مادری، کار اداری .............. خانه داری، مادری، کار اداری و تردد در هوای آلوده و پر ترافیک این خراب شده آباد ناشدنی.

دوباره فیلم یاد هندوستان کرد. تشنه هوای ناب طبیعت.

خرید زمینی در شمال و ساخت خانه ای در آن و هر از گاهی سفری به سرزمین مادری به سوی مادر و طبیعت.

اما کافی نبود.

جایی دیگر.مهاجرت شاید.

مهاجرت به سرزمینی تازه و با طراوت.

جایی که زمین ارزشمند است و پاک.

شروع پروسه مهاجرت. سه بار اقدام ناموفق و اتلاف وقت گرانمایه.

به ناچار انتخاب دلمشغولی دیگر برای رسیدن به هدفی والاتر.

سال 87 ،انتخاب کلاس کنکور کارشناسی ارشد کشاورزی در پنجشنبه و جمعه ها از 8 صبح تا 8 شب.

چقدر مشتاق و در شرایط سخت، این کلاسها رو می رفتم.

4 ماهه تمام کتب و جزوات 4 ساله کشاورزی شاخه باغبانی رو از 10شب تا 2 صبح خوندم.

پیشرفتم عالی بود و زبانم عالی تر. چرا که در پروسه مهاجرت سه بار امتحان آیلتس داده بودم. به خودم غره شدم از طرفی اجازه ثبت نام غیر از تهران رو نداشتم به ناچار دانشگاه علوم و تحقیقات تهران رو انتخاب کردم و آزمون دادم.

رتبه ام خوب بود اما نه آنقدر خوب در رقابت با جوونهای تازه فارغ التحصیل شده در رشته مرتبط.

پسسسسسسسسسسسس مردود شدم.

خییییییییلی ناراحت شدم و غمگین.

سال دیگه(88) باز هم ثبت نام در آزمون؛ اما با وقت کمتر در مطالعه ولی با رفرنس ها و جزوات کامل.

شرکت کردم اما دیدم خوندنم شاید به اندازه رتبه "کرج" هم نباشه؛ دل به دریازدم و راه دوری رو انتخاب کردم که کلاسهای ارشدش فقط چهارشنبه و پنجشنبه بود ؛ سه ساعت راه بود ولی از نزدیک خونه مون سرویس رفت و برگشت داشت.

سال 88 بیست سال بعد از قبولی کارشناسی "زبان و ادبیات فارسی" در رشته غیر مرتبط " کشاورزی- باغبانی" .

قبول شدم.

خییییییییلی خوشحال شدم. موافقت شد برای ادامه تحصیلم.

رفتم و تو کلاسها  بیشتر از خیلی دانشجویان دیگر اطلاعات داشتم. لااقل نفر چهارم بودم. هر چه باشه کلاس کنکور و جزواتم خمیر مایه از تیم شاگردان ممتاز (اول تا چهارم) دانشگاه تهران و یک سر و گردن با دانشگاههای دیگه بالاتر بود. برای من راضی کننده بود.

پایان نامه رو یک کار سنگین برداشتم تا تجربه بیشتری کسب کرده باشم، یعنی پیرم در اومد رسماً؛ اما راضیم و به زحمت بسیارش می ارزید، دوتا مقاله پذیرفته و ارائه شده در "کنگره دانشگاه تهران" و "کنگره دانشگاه زنجان" داشتم و از  پایان نامه ام با  نمره 19/28 دفاع کردم. و اون کسر نمره از 20 بخاطر اسم مشاورم که در مقاله دوم نیامده بود کم شد؛ متاسفانه.البته بعد از دفاع هم مقاله ام در "کنگره دانشگاه اردن" پذیرفته شد.

همه این پر چونگی هایم به این خاطر بود که بگم:

خوشحالم که همیشه دعای پدرم راهگشای زندگی من بوده و هست.

(خودش میگه؛ میگه خدا هر چی میخوای بهت بده)

خدا رحمت کنه پدران عزیزی رو که بالین در نقاب خاک دارند.

خدا حفظ کنه همه پدران عزیزی رو که سایه شون بر سر فرزندان شون گستره است.

گفته اند که :                                 روز پدر روز نیاکان ماست،

پس گرامی باد این روز بر ملت پر از عطوفت این سرزمین.

*********************

و اما دوست همیشه دارغدارمون نازنین عزیز مطلبی جانفرسا دارد که خواندنش شاید یه روزی ، یه جایی به دردمون بخوره. از همینجا بهش تسلیت میگم و می خوام بدونه که شریک دردش هستم.

http://undermyskin.persianblog.ir/post/308/







دنیا همه هیچ

دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ

ای هیچ برای هیچ بر خویش مپیچ


انسانها با ابزار ناطقه شناخته می شوند.

امیدوارم ابراز عقاید و نگارش آن مانع ارتقاء بشر نشود تا این اشرف مخلوقات به آن واسطه به سر منزل سعادت رهنمون شود.

خداوندا از تو می خواهم ما را لحظه ای به خود وامگذاری که پس از نیم نگاهی ببینی این  انسان خود مختار مانند کودکی، دلمشغول خرابکاری های جمع ناشدنی باشد.

آمین یا رب العالمین

سر صحبتم با خودم و کسانی است که وقت شان درگیر کامنت گذاری های بی ارزش شده.

توصیه می کنم وبلاگی ایجاد کرده و از آن طریق هم پست های ارزشمند بگذارد هم، هم صفحات و لحظاتی درد دل کند با خوانندگان دیگر؛ شاید دردی از دردش کاسته و به این وسیله بتواند از آلام خود بکاهد.

نقل مکان

بیست و دو سال مثل دو روز گذشت و من فقط پیرتر شدم.


ادامه نوشته

تفاوت از کران تا بیکران است

همیشه این تفاوت برام نفرت آور بود.

دوستم از وبلاگ "یادداشت های یک خانم خارجی"پستی گذاشته با عنوان "تفاوت" به آدرس:http://photomehr.blogfa.com/9202.aspx   که منو برد به مدرسه بچه هام و یادم اومد: از اینکه از بچه ی پر انرژی ام انتظار داشتند زنگ تفریح با آرامش فقط نظاره گر کسالت ها باشند متنفر بودم.

از اینکه بچه هام آزادی بازی کردن نداشتند غصه دار بودم.

وقتی سال آخر دبیرستان معاونش گفت امسال یه کم شیطون شده  ترسیدم که نکنه تو بحبوحه کنکور عاشق شده باشه یا سیگاری. با ترس و نگرانی گفتم چی دیدین ازش؟ گفت چرا ترسیدین؟ نگران نباشین فقط زنگهای تفریح اینقدر بازی می کنه که تمام سر و صورتش خیس میشه. بچه ام بسکتبالیست بود اما بخاطر کنکور گذاشته بودش کنار و حالا تو زنگهای تفریح با دوستاش بازی می کرد. بنابر این نفس راحتی کشیدم. تعجب کردم آدم به این جوانی چرا باید این حرف رو بزنه؟!

گفتم خوشحال نیستین که دانش آموزان سالمی دارین؟! اونا امسال فشار زیادی رو دارن تحمل می کنن. شما که بهتر از من میدونید. کلاسهای مختلف آموزشی و کنکور و ...؛ بزارین این یک ربع  ساعتی که برای تفریح بهشون دادین رو لااقل با ورزش نفس بکشن...و ...

چقدر گذاشتن بچه هامون نفس بکشن!

تابستون برای کار ورزی گفتن بیرون نرید بیاین مدرسه نمره تون بیشتر میشه من هم گفتم آره مدرسه بهتره لااقل درک تون می کنن و یه مقدار میرید کارگاه و تمرین می کنید وقت اضافه هاتونو می شینید دروس کنکورتونو می خونید.

 زهی خیال باطل.

اصلاً و ابداً کارگاه که نبردن بچه ها رو هیچ اونا رو به کار بنایی که چه عرض کنم کارگری گماشتند آن هم چه سخت. اونم تو ماه رمضان و تعصب بچه هامون به روزه داری.

مثل اینکه بچه های شیطون مدرسه گاه گداری از دیوار در می رفتند بنابر این تصمیم گرفتند دیوار رو بلند کنن و برای اینکار درهای اضافی رو از اماکن مختلف آوردند و در اختیار بچه ها گذاشتند و اونا این درها رو می بردند بالای دیوار و بوسیله سیمان و .... روی دیوار نصب می کردند. تو هوای گرم تابستون و با زبان روزه. این کارورزی بچه های ما بود در آستانه کنکور.

و مطمئنم فقط و فقط معجزه خدا بود که دلش به حال بچه هامون سوخت و تو دانشگاه قبول شدند.

پسرم که رتبه خوبی هم تو دانشگاه دولتی گرفت البته تمام وقت شبانه روز و آزادش به آمادگی کنکور تو کلاسهای مختلف و کتابخونه گذشت.

&&&&&&&&&&&&&

ای داد و بیداد! بچه های ما چه می فهمند ما چی میکشیم ؟

به معاون اون یکی گفتم چرا انظباط بچه من 19/30 هست گفت برای اینکه زنگ تفریح تو حیاط میدوه....منو میگی[تعجب]!دلم می خواست وسط حیاط بشینم و موهامو بکشم و جیغ بزنم؛ کاری که فکر می کنم روش  خوبی برای تخلیه ی عصبانیت باشه که من یکبار هم از اول عمرم نکردم برای اینکه از وقتی که یادمه خانوم بودم. از وقتی که واژه ها رو فهمیدم به من می گفتند خانوووووووووم. حالا هم که دیگه دیر شده برای اینکارا.

اصلاً دلم نمی خواد بچه هام از بدو بدنیا آمدن یک خانوم یا یک آقا باشند. دوست داشتم بچه هام بچگی کنند؛ کاری که من و خواهر برادرم هیچ وقت نکردیم.

یه روز خسته و کوفته رفتم خونه دیدم بچه هام دوتا برادری با پرت کردن بالش به هم، بازی و وقت گذرونی کردند و تمام خونه شده پر سفید. البته به نظر خودشون جمع کرده بودند اما به نظر من که اینطور نبود. اما از فکرم گذشت که اگه اونا اینجا تخلیه انرژی نکنند کجا باید برن؟ تو کوچه و خیابون؟ پس امن ترین جا برای بچه هام خونه مونه. بیخیال شدم و بخاط اینکه دعواشون نکنم رفتم تو اطاقم تصمیم گرفتم بخوابم و شکر خدا  بیهوش شدم و با تجدید قوا برگشتم برای نظافت خونه.

یه روز هم رفتم دیدم سس کچاپ رو پاشیدند به در و دیوار. البته تمیز کرده بودن ولی چنان گندی زده بودن که هنوز آثارش در سوراخهای بلندگوی یکی از تلویزیونها به چشم می خوره.

البته من اون روز اصلا عصبانی نشدم و فکر کردم اینا با این کارشون برای آینده شون خاطرات  بچگی می سازند.

شاید خیلی ها بگن چه مادر بی خیال و ریلکسی، اما وقتی پسر بزرگم خیلی کوچیک بود و من خیلی منع اش می کردم از کارها یک خانم تحصیل کرده، معلم و مومنی به من گفت "تا بچه ها کار خطر ناک نکردند جلوشونو نگیر". و این شد آویزه گوشم از زمان بچگی اولین پسرم.

خونه بابا مون زیادی مقید بودیم. خوبه ارتشی نبود اما خونه مون یک پادگان به تمام معنا بود. ما هم فکر می کردیم که ما نژاد برتریم لابد؛ که اینا یعنی ادب و نزاکت، یعنی اخلاق نیکو، یعنی متانت.

جالب دیگه بچه های الان گول این چیزارو نمی خورن. چند شب پیش حاج خانومی داشت جوون تر ها رو نصیحت می کرد که گذشت تو زندگی خوبه و از این حرفا که بچه ای کلاس ابتدایی گفت این حرفا کیلویی چنده؟ این حرفا مال عهد چپقه . منو  میگی؟! چشمام هیری ویری رفت و به شوهرم نگاه کردم و اون به بچه هامون و خلاصه باورم نمی شد که اونا چه چیزایی دارن تو مدارس یاد می گیرن؟

بگذریم در جواب معاون ابتدایی بچه ام گفتم: خب چیکار باید بکنه؟!گفت باید یه گوشه بشینه و درسشو بخونه...باید... باید...

ای خداااااااااااااااااااااااا منو کجا آفریدی؟!؟

گفتم مگه زنگ تفریح برای استراحت نیست ؟ خب یه بچه ابتدایی چقدر می تونه بشینه و بازی نکنه. گفت اگه همه بخوان تو حیاط بدوند که اینجا بلبشویی میشه. تعداد دانش آموزان زیاده و دیگه نمی شه کنترلشون کرد. گفتم تقصیر بچه من چیه که فضای آموزشی تون کمه. من نمی تونم به بچه ام بگم زنگ تفریح بشین بازی نکن که نمره انظباطت بیست بشه و این هم عادلانه نیست که بخاطر بازی، از بچه نمره انظباط کم کنین. خلاصه داستانها داشتم برای تربیت بچه ها به دلخواه آموزش و پرورش ما. 

اونم از اون کیف های چند صد کیلویی که باید بچه های لاجون ببرن و بیارن. چی میشه گفت؟! بارها و بارها من یا همسرم با مسئولین مدارس بچه هامون صحبت کردیم اما نرود میخ آهنی در سنگ. تنها کاری که تونستیم بکنیم اینکه خودمون رو تغییر بدیم. مثلا میز پینگ پونگی تاشو بخریم و گوشه پذیرایی بزاریم و گاه و بیگاه با بچه ها بازی کنیم یا بچه ها رو قبل و بعد از مدرسه به کلاس های مختلف ورزشی بفرستیم برای تخلیه انرژی و خسته بودن در مدرسه.

خدایا .....


مصی جان تو نظرات اون پست رو غیر فعال کردی اما من نتونستم با تو هم عقیده نباشم و سر درد دلم باز نشه.[گل]

نیوشا          

مادر روزت مبارک

ای تو معنی تمام شعرها،

ای عزیز قصر دنیای خدا،

ای صدای ریزش باران عشق،

نام پاکت مقطع دیوان عشق،

روز تو یک هفته و یک روز نیست،

روز تو هر روزه ی این زندگیست.


ولادت با سعادت زهرای اطهر، مادر ولایت و امامت بر مسلمین جهان مبارک.

این روز را به تمام زنان میهنم تبریک و تهنیت عرض می نمایم، امید که امروز عیدی خوبی از بزرگ بانوی جهان اسلام دریافت نمایید.

                                                                   نیوشا

اولین جلسه سال 92 با ایمیگرانتس

خب به سلامتی یکی یکی دوستان در حال رفتن هستن و همه دارن پرواز می کنند تو همین هفته یکی از دوستان نزدیک رفت و بچه های ایمیگرانتس هم در حال رفتنند.

براشون آرزوی سلامتی، سعادت و موفقیت دارم در دوردستهای وطن.

دیروز اولین قرار ملاقات گروه ایمیگرانتس بود که جلسه ای پر بار و ارزشمند برای دوستان به شمار می رفت.

این هم نوشته کانادا بلاگ عزیز که من ازشون کپی برداری کردم تا به وقت ضرورت و نیاز ازش استفاده مفید ببرم.

کانادا بلاگ:

با تشکر از تمام دوستانی که افتخار دادن و زحمت کشیدن اومدن . استقبال خوبی شده بود . اطلاعات زیادی رد و بدل شد که سعی می کنم توی همین مطلب اضافه کنم .

لینک های مفیدی که رد و بدل شد :

http://www.kakao.com/talk/en    برای تماس بین المللی رایگان 
http://www.tango.me/  برای تماس بین المللی رایگان 

http://www.linkedin.com/  برای آپلود رزومه و سرچ افراد هم رشته و خوندن رزومه هاشون در شرکت های مختلف 

http://demo.guiomatic.com/  تهیه کتابچه سفارشی خودتون برای هر مقصدی که دارین شامل راهنمای هتل رستوران ، مکانهای تفریحی و دیدنی محله های مختلف شهر مقصد بر اساس سلیقه خودتون و به نام خودتون .

http://culips.com/  برای دانلود فایلهای صوتی رایگان مکالمه با لهجه کانادایی و یاد گرفتن ضرب المثل و اصطلاحات و فرهنگ عمومی در کشور کانادا 

http://www.realtor.ca/splash.aspx  اجاره و خرید خانه 


http://www.kijiji.ca/ برای نیازهای روزانه 

http://www.craigslist.org/about/sites#CA/  واقعا متنوع هستش و بیشتر نیازهای زندگی رو میشه توش پیدا کرد


http://www.oanda.com/.......که ظاهراً فیلتر هست.

http://www.booking.com/ برای پیدا کردن هتل با قیمت ارزان 

آژانس برای پیکاپ ویزا (معرفی توسط ایمان ):

KHAVAR BASTANE SEPEHR
22920647
22920648
22226076
22922505

- دارالترجمه آرپادانا هم واسه پیکاپ ویزا معرفی شد توی جلسه :
برای دریافت ویزا در خارج از کشور.

tel: 88542093-4

اگه دوستان یادشون باشه من گفتم از این جلسات حاجت گرفتم . اینم سند:

1. وسط جلسه آپدیت یکی از دوستان اومد.

2. آقای آیدنلو هم بلافاصله بعد از جلسه آپدیتشون رو گرفتن 

به هر دو نفرشون تبریک می گیم . منتظر اعلام خبرهای خوب بعدی باشید.

&&&&&&&&&&&&&&&

من هم به نوبه خودم به این دوستان و دوستان دیگر منتظر تبریک می گم امیدوارم یکی یکی به برنامه ها و هدفشون برسند.