حیف از طلا خرج مطلا کند کسی

این شعر خیلی وقتهای مادر بزرگ آقای همسر بود.

خدا رحمتش کنه.

می فهمیدمش اما درکش نمی کردم.

هر چی بیشتر میگذره بیشتر درکش می کنم متاسفانه.

فکر می کردم هرچی بیشتر بگذره دیگران اطرافم بیشتر می فهمن.

 اما روز بروز نفهم تر میشن.

از این بابت که خودمو وقف خیلی ها کردم و بزرگ نشدم و کوچک موندم و نرفتم اونی بشم که می خوام ناااااااااراحتم. خیلی هم.

از اینکه محبت می کنی و مایه میزاری و بی ارزش جلوه اش میدن ناراحتم.

 از اینکه وقتمو با عشق برای یک سری افراد حروم می کنم ناراحتم.

از اینکه انرژی جوونی مو هر روز بیشتر از دیروز هدر می دم ناراحتم.

از اینکه مقیدم ناراحتم.

 از اینکه برای خود خواهی تربیت نشدم و نمی تونم خودم رو بخوام و دیگران رو نبینم ناراحتم.

......

از دست خودم عصباننننننی ام دلم می خواد فریاد بزنم.

 

ادامه نوشته

اقدام جدید

یک ماهی هست که قراردادی امضا کردم.

یک سال و نیم تا دوسال پروسه اش طول می کشه.

 البته من انتظار دارم کمتر از این بشه و میشه؛ چون همیشه خدا با من بود و در اولین زمان مناسب بهترین هایی که نیاز داشتم رو به من داده.

دست حق به همراهم.

مالزی

یه سر رفته بودیم مالزی.

با اهل عیال.مادر شوهر و پدر شوهرم برده بودیم.

دوست داشتم با توجه به یه سری امتیازاتی که برامون داره اونجا رو بسنجم.

تعیلات خوبی بود

روزی که قرار شد خانواده برن باغ وحش من نرفتم و با دوستی( آقای مسلمان دوقبضه) تو هتل قرار داشتم.

حجابم رو محکم تر کردم . آخه اونجا مسلمانها مقید ترن آدم یه جورایی خجالت می کشه.

تو لابی جلوی کامپیوتر نشسته بودم داشتم کار می کردم رسید؛ با هم رفتیتم تو تراس سالن صبحانه جلوی دریاچه نشستیم.از قبل با مسئولین هماهنگ کرده بودم برای سالن مذاکره و بیزنس.

سوغاتی شو که یک تابلو خاتم با قلمکار "وان یکاد ..." بود بهش دادم.گپ زدیم.

کلر بوک رو درآوردم مدارکمو دید با لهجه انگلیسی گفت ماشالله . همه هم که ترجمه است. گفتم بله.

گفت اجازه بده با یکی از دوستانم صحبت کنم.

اونطرف صدای خانمی بود. بهش گفت همه مدارکش ترجمه است.

رفتیم پیشش، تو طبقه 27 یه برج بود.یه موسسه بزرگ زبان و پذیرش تحصیلی داشت.

مدارک رو می دید و تند و تند به آقا و من نگاه می کرد می گفت ماشاء الله ماشاء الله،ماشاء الله ماشاء الله،گفت برات از pum پذیرش دکترا می گیرم. گفتم بورسیه؟

گفت از ترم دو برات ریسرچ اسیستنت می گیرم.

گفتم آیلتس ندارم .

گفت خوبی، نهایتا دو ماهه میگیری.

با هزینه اپلیکیشن فی و هزینه موسسه با توجه به پارتی من 640 رینگت قرار شد بگیره(544هزارتومن).

یه سری مدارک رو جدا کرد گفت اینا رو می خوام.

بعضی رو گفتم دارم نمب خواد کپی بگیری مال خودت.آقایی رو صدا زد گفت اینا رو پرینت بگیر.مثل بچه ای که بخوای بدی بغل کسی داد بدستهای آقاهه. از سنگینی مدارک آقاهه گفت ماشااااء الله. ما هم سه تایی خندیدیم.انکار همه یکی دوتا نهایتا 5 تا برگه دارن. برای من بجز اونهایی که کپی نمی خواست تقریباً نیم کیلویی بود.

حرف زدیم و موافقت و خداحافظی کردیم.

شب با آقای همسر صحبت کردیم و موافقت نهایی اعلام شد ولی به مذاق اطرافیان خوش نیامد.

هزینه های دانشگاه رو دیدیم هزینه های پذیرش و محاسبات و با مهیار صحبت کردیم گفت برای من آقای دوستدار پذیرش گرفته هزینه ای هم نگرفته.

من هم از تهران با ایشون صحبت کرده بودم گفته بود ما هزینه رو از دانشگاه میگیریم و .... پشیمان شدیم.

فردا(روز آخر سفر) با پسرو رفتیم پیش اون خانم دوست جون مهربون و مدارک گرفتیم و بدو رفتیم دفتر آقای دوستدار و خانم همکارش بود و تلفنی باهاش صحبت کردیم و مدارک گذاشتم پیشش ولی هزینه ها رو یکبار دیگه چک کردیم که ترمی 6000 رینگت بود(برای دوترم در سال تقریبا ماهی 1 میلیون) که هزینه های دیگه اسکان و ... اضافه میشه.

به مهیار گفتیم اگه پشیمون شدیم شما مدارک رو بگیر و پیش خودت نگه دار.

 خلاصه... با همه این احوال فعلا هیچی....

هیچی که نه داریم روشهای دیگر رو دو دوتا چهار تا  می کنیم.

 با این شوهر وسواسی من تمام عمرم به حسابگری های ترمزانه گذشت.

تازه برای اینجا که خیییییییییییییییییییییییییلی از کشورش خوشش اومده از هررررررنظر.

 

 

 

چقد بده که آدم حوصله نوشتن نداشته باشه.

چقد بده که آدم حوصله نوشتن نداشته باشه.

چقققققد دلم برای دوستانم تنگ شده.

چققققققققققققققققققققققققققققققققد بده آدم بخاطر زنجیرهای بپا بسته جا بمونه.

چقققققد بدتر که آدم انگیزه رفتن نداشته باشه

تولیدات کشاورزی

عرق نعنا ممتاز اندیشه

عرق نعنا ممتاز اندیشه

.

خواص:

ضد دل درد و دل پیچه

ضد نفخ و اسپاسم معده

تقویت کننده دستگاه گوارش

کمک به هضم غذا

مناسب برای معده های ضعیف

درمان ریفلاکس و اسپاسم معده.

.

قیمت بازار: 6000 تومان

قیمت خرید آنلاین: 5000 تومان

دارای ضمانتنامه خلوص آزمایشگاهی: خلوص فراورده را در تمامی مراحل آزمایشگاهی ایران تضمین میکنیم.

.

تلفن سفارشات:

021-77126236

09127620916

در صورت خرید هر کارتن (12 عدد): یک عدد رایگان.

پیک رایگان به سراسر نقاط تهران

.

آدرس شعبه اصلی: تهرانپارس، بلوار پروین، خیابان 182 شرقی، خیابان معینی نژاد، فروشگاه فراورده های گیاهی اندیشه

رهای نازنینم

گفتی:

نیوشا جان سلام .
چقدر شوکه شدم دیدم دوباره داری مینویسی . بعد از طوفان بلاگفا صد بار سر زدم و دیدم خبری نیست و دیگه ناامید از سرزدن دست کشیدم . خیلی خوشحالم که هنوز فعال هستی عزیزم .

بهت میگم که :
ممنونم نازنین.
بله ما نسل سوخته و بچه های جنگیم.
همه میدونن که بچه بودیم چایی اول مال بزرگترها بود و آب خالی مال بچه ها

مهمونی و شب نشینی مال بابا مامانا بود درس خوندن و موندن تو خونه و محجوب و سنگین بودن، کمک احوال خرید و ... مال ما بچه ها.
نسل منو کسی آدم حساب نمی کرد، حتی انقلاب که شد آدم نبودیم بلکه سیاهی لشکر بودیم، جنگ بود و دفاع بود و بازسازی،

دخترای نسل ما مانتو ماکسی بلند اپل دار بی ریخت و گشاد و شلوار گشادتر از اون   که من چقققققققدر متنفر بودم از اون و خدا رو شکر می کنم همیشه مثل بچه مدرسه ای ها لباس پوشیدم اما همیشه حق با جمع بود.
اون هم از کنکورهای سخت لعنتی.
خوب خوب یادمه سال سوم چهارم که برای کنکور باید آماده می شدم، مادر خدا بیامرز ناهارمو میداد که بعد از مدرسه با خودم ببرم کتابخانه مسجد نبوت نارمک، میگذاشتیم رو شوفاژ که تو اون سرمای یخ زده جون بگیره تا ما بچه ها نمازمونو تو مسجد بخونیم و برگردیم.تازه بیشتر وقت ها جا نبود مثلا ما زرنگی می کردیم زود می رفتیم جا بگیریم وگرنه بعضی میومدن کف اونجا روزنامه پهن می کردند که درس بخونن.
هوا که بهتر می شد کسانی که صندلی گیرشون نمی اومد میرفتن تو فضای سبز اونجا اطراق میکردن تا هم به جزوات آموزشی دسترسی داشته باشن هم بتونن با برنامه ریزی شون درس بخونند.
بعد هم قبولی و درس و کار و ازدواج و بچه و کار و خونه و کار و کار و کار و کار.
ما همه چیز رو به سختی بدست میاریم.
تازه تا بعد از عقد هم باید ابروهامون دست نخورده می موند تااااااااااا کی؟ شاید یکسال دوسال دیگه ننه بابای داماد پولدار بشن و عروسی بگیرند.
چه چیزهایی ارزش بود ! بماند.
حالا بچه ها تحمل ندارند باهاشون حرف بزنی و از شون دلجویی کنی.
آره نسل سوخته که میگن ماییم.
می سوزیم اما دوباره می سازیم.

بقول ریحانه جون فعلاً که افتادیم تو کار ساخت و ساز( ای بابا ریحانه جون ما که از وقتی یادمونه همیشه در حال ساخت و ساز بودیم)
همون سالها بود که رو در و دیوار نوشته بود به ما یاد دادند که:


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست.


بله اینطوریاست خواهر.

دوسال نوشته هام پرید.
خیلی چیزها حتی تمام ذره ذره سفرنامه پژوهشی ام به اروپا
چه میشه کرد؟دوباره سعی کردم بنویسم.
و اما اگر حالی از اینجانب خواسته باشی ملالی نیست جز دوری روی شما عزیزان که انشالله بزودی میسر می شود.
لب کلام اینکه :

                                                      ممنونم که به یادمی
می بوسمت.

 مواظب خودت و گل دخترات باش گلبانوووووجونم.

استویا Stevia rebaudianaBertoni

استویا

استویا Stevia rebaudianaBertoni ،گیاهی از تیره مرکبان Compositae ، علفی و حساس به سرما ست. گیاه دارای برگهای كوچك است كه به صورت متناوب روی ساقه قرار گرفته اند. بهترین دمای رشد این گیاه 30-15 درجه سانتیگراد است. با کوتاه شدن روز و سرد شدن هوا شرایط گلدهی فراهم می شود. گلها كوچك، سفید و در قسمت میانی بنفش كمرنگ اند كه به صورت خوشه ای روی ساقه ظاهر می شوند. این گیاه خود ناسازگار است و گرده افشانی گلها توسط باد و حشرات انجام می گیرد. گرده گلهای آن می تواند بسیار آلرژی زا باشد. دانه آن یك فندقه كوچك سبك و كركدار است كه توسط باد جا به جا می شود. ازدیاد گیاه در طبیعت عمدتآ از طریق بذر صورت می گیرد.
تحقیقات نشان داده است كه مشكل جوانه زنی بذر استویا به علت پوكی بذر است. اجرای گرده افشانی مصنوعی به عملكرد تولید بذر كمك می كند(3 ). در صورت در دست داشتن ارقام مرغوب می توان گیاه را به صورت قلمه یا ازدیاد كلونی در شرایط درون شیشه (in vitro ) نمود. استویا یك گیاه روز كوتاه است و معمولأ مانند یك زراعت یكساله به روش نشاكاری كشت می شود.
در کشورهای تولید کننده، معمولاً گیاهان مورد نیاز از بذر تولید می شوند زیرا قیمت نشای استویا زیاد است . با این حال تهیه قلمه ریشه دار به دلیل نیاز به انتخاب بوته های حاوی قند بیشتر رونق دارد. زمان لازم برای تولید نشا از بذر در 8-7 هفته است و کشت گیاهچه ها در شرایط مزرعه در ماه اردیبهشت – خرداد انجام می شود.
تولید قند در طول روز باید در تابستان انجام و معمولا برداشت در ماه مهر اجرا می شود. در کشت گلخانه ای می توان دوره رشد را با افزایش طول روز طولانی تر کرد.

کشت استویا:

استویا یك گیاه روز كوتاه است و معمولآمانند یك زراعت یك ساله كشت می شود. بذر گیاه در شرایط گلخانه ای كشت و نشا ها پس از 6تا 7 هفته، به مزرعه انتقال داده می شوند. ارتفاع آن در شرایط مطلوب رشد به 100 سانتی متر می رسد. زمان گلدهی بستگی به رقم پس از 104-54 روز از تاریخ كشت است. در موطن اصلی استویا دمای روز و شب بین 43-21 درجه سانتی گراد و بارندگی تا 1375 میلی متر در سال است. .گیاه در پایان فصل، پیش از به گل رفتن، یكجا برداشت می شود.
بذر استویا به دلیل عدم تلقیح در صد پوکی زیاد دارد. اما بذر مرغوب استویا جوانه زنی خوبی دارد .
در شرایط آب و هوایی کشورهایی چون کانادا (Ontario)در هر هکتار کشت استویا حدود 3000 کیلو گرم محصول سبز ( برگ و ساقه ) به دست می آید که هر گرم آن دارای105 میلی گرم قند steviosideاست . بهترین کیفیت قند در برگ استویا تولید می شود. اصلاح این گیاه می تواند میزان تولید قند را به دو برابر برساند.

تاريخچه كشت گياه شيرين استويا جانشيني براي شكر
گياه استويا رباوديانا .... با نامهاي سبزي شيرين، برگ شيرين و گياه عسلي نيز معروف است. اين گياه از خانواده استويا مي باشد و به خانواده سبد گياهان تعلق دارد....اين گياه صدها سال پيش بعلت توانايي شيرين سازي بعنوان ماده شيرين كننده بكار برده ميشده است .

http://jklmc.persiangig.com/Amuseschi/Stevia%201.jpg

گياه استويا 300 بار شيرين تر از شكراست وباعث ايجاد كاريز و پوسيدگي دندان نمي شود و براي بيماران ديابتيك مناسب است.

خاستگاه اين گياه كشور پارگوئه واقع در امريكاي لاتين مي باشد. گياه استويا رباوديانا در طول صدها سال پيش توسط سرخ پوستان بومي اين مناطق و اهالي برزيل و پاراگوئه بعنوان ماده شيرين كننده و گياه دارويي مورد استفاده قرار ميگرفته. در ميان دسته اي از سرخ پوستان گوارانه اين گياه بنام كا ا هه ا ناميده ميشده بمعني سبزي شيرين و از ان بعنوان شيرين كننده استفاده ميشده.

اروپائيان با اين گياه در قرن 16 بوسيله سلطه گران اسپانيايي اشنايي يافتند. در گزارشات اسپانيايي نقل ميشود كه سرخ پوستان بومي ار يك نوع برگهايي براي شيرين كردن چاي خود استفاده ميكنند. طبق پژوهشهاي دانشمندان براي اولين بار اين گياه در سال 1888 توسط يك گياه شناس مهاجر بنام مويزيس سانتياگوبرتوني اهل پاراگوئه كه به تسين مهاجرت كرده بود مورد تحقيق قرار گرفت و براي اولين بار در سال 1899 تعريف علمي از اين گياه به عمل امد
گياه طبيعي و بومي در مناطق كوهستاني و مرزي مابين برزيل و پاراگوئه قابل مشاهده است. اين گياه در مناطق بدون يخ بندان و سرما در پارگوئه عمر چهار تا شش ساله اي دارد كه ميتوان از ان محصول برداري كرد.

در هر هكتار معادل 1000 كيلو گرم گياه استويا قابل برداشت است كه معدل 60 كيلو گرم پودر شيرين استويا بدست ميايد. دركشت گلخانه ايي اين گياه با پوشش پلاستيكي در هر متر مربع ميتوان 14 عدد از اين گياه را سبز كردو با اين روش توانستند در هر هكتار 5 تن گياه توليد مي توان كرد بشرطي كه با 7.6 تن كودپاشي شده باشد. با اين تعريف از اين 5 تن گياه ميتوان يك تن ماده شيرين كننده پودر شده بدست اورد
از اين پودر شيرين كننده در كشورهاي آسيايي بعنوان جانشيني براي شكر و قند بعنوان ماده شيرين كننده درچاي و مواد غذايي مورد استفاده قرار ميگيرد. درسال 1973 در كره استويا براي بازار هاي ژاپني كه 40 درصد مواد شيرين كننده را در انجا تشكيل ميدهد توليد و عرضه مي شد.

در مقايسه با گياه چغندر قند و نيشكر برگهاي استويا سي بار شيرين تر هستند اگر برگهاي گياه استويا در كارخانه بازياب شوند پودر شيرين استويا 150 تا 300 مرتبه شيرين تر از شكر عادي است. مقدار كالري استويا در مقايسه با شكر خانگي معادل يك در 300 است. بطور مثال اگر شكر 300 كالري داشته باشد اين گياه فقط 1 كالري در مقايسه با شكر خانگي دارد.فوايد ديگر گياه شيرين استويا اين است كه در مقابل دما مقاوم مي باشد از اين رو براي پختن نان و شيريني نيز ميتواند بخوبي مورد استفاده قرار گيرد. برگهاي خشك اين گياه در مكان خشك و بدون رطوبت قادر است سالها دوام بياورد.( قابليت انباركردن براي مصارف صنعتي)

در سوئيس اين گياه و فراوردهاي ان مورد تائيد قرار گرفت و براي مصارف غذايي بعنوان جانشيني شيرين كننده مورد تائيد قرار گرفت. در كشور سوئيس از فراوردهاي استويا در توليد شكولات و چاي سرد نيمه شيرين پاكتي جواز صادر شده. فراورده ان به شكل مايعات، قرص و پودر نيز در داروخانه ها وسوپر مخصوص فروش مواد بهداشتي كشور سوئيس وجود دارد. ازماه مارس 2010 اين مواد در بعضي سوپرماركت ها نيز يافت مي شود

كشت و كار با گياه شيرين استويا

گياهي است با برگهاي درشت و پهن دوستدارگرما و رطوبت مناسب ازخانواده گياهان منطقه استوايي گرم و مرطوب. خواستگاه استويا كشورپاراگوئه در پرو و برزيل نيز كشت ميشده.اين گياه ابتداء در زمانهاي بسيار دورتوسط سرخ پوستان بومي درمناطق امريكاي لاتين بعنوان يك گياه درماني بسيار مهم شناخته شده بوده و توسط اشغالگران اسپانيايي اين گياه به اروپا و كشورهاي ديگر آسيايي مثل ژاپن برده و مورد كشت و توليد و مورد تحقيق قرار ميگرد. در اروپا و امريكا اجازه كشت اين گياه با كندي و تاخير صورت گرفت و علت ممانعت ان شايد نفوذ و رقابت توليد كنندگان قند و شكرايالات جنوبي با اين محصول رقيب استويا مي بوده. زيرا رواج كشت و مصرف اين گياه بعنوان جانشيني براي قند و شكر بخصوص براي بيماران ديابتيك براي محققان حائض اهميت است و بعلت مقداربسيار ضعيف و كم كالري مانند قند و شكرميزان شكر خون را بالا نمي برد.

http://jklmc.persiangig.com/Amuseschi/Stevia%202.jpg
در ژاپن و امريكاي لاتين هيچگونه گزارشي ازاثار منفي در باره مصرف اين گياه داده نشده. گياه استويا براي بيماران قند و ديابت مناسب مي باشد و ميزان قند خون را بالا نمي برد. از منبع ويكي پديا

مصارف غذايي گياه شيرين استويا
مصرف اين ماده شيرين در شيريني جات و نان باعث ايجاد پوسيدگي دندان نمي شود با اين شرح با رواج كشت اين گياه امكان كساد كاردندانپزشك ها وصنايع وابسته دندان سازي نيزهست وسطح پوسيدگي دندان وباعث كاهش ايندسته هزينه ها ميشود . همانطور كه ميدانيم نداشتن دندان در ميان سالمندان يكي از عوامل اختلال در سلامتي و تغذيه است كه مي تواند در مواردي شانس طول عمر رادر ميان ايندسته اجتماعي كاهش دهد.
استويا بعلت نداشتن مضرات شكر و قند بعنوان ماده شيرين سالم تر از قند و شكرعمل ميكند و درعصرفعلي در كشورهاي اتحاديه اروپايي بشدت در حال كشت و تكثيرو مصرف است وتجربيات نشان ميدهد اين گياه بازار خوبي در اين كشورها بخصوص مابين بيماران ديابتيك و كساني كه نمي خواهند دندانهاي خود را با شكر و قند بسرعت از دست دهند دارد جا باز ميكند. زيرا در اين دسته كشورها هزينه هاي دندانسازي سرسام اورو بسيار بالاست و بطور مثال با تعمير دو دندان كه تقريبا 4000 يورو ميشود ، يك شهروند اروپايي ميتواند با اين مقدارپول يك دستگاه خودرو دست دوم بخرد. بيمه هاي درماني در بسياري موارد زير بار هزينه دندان و دندانسازي نمي روند و بيماران بايد بخش اعظمي از اين هزينه هاي كلان را از جيب خود بپردازند. از سويي بعلت سرماي زياد كشورهاي اروپايي مصرف قند و شكر و شيريني جات و شكلات بعنوان منابع انرژي زا بازار خوبي براي سازندگان اين فراوردها هست كه كل اين بازار تا بحال به قند و شكر وابسته بوده و توليد ان ارزان تمام ميشود و نمي خواهند سيل مشتريان خودر ابسرعت از دست دهند و دچار ركود مالي شوند. كشورهاي اروپايي در مقايسه با كشورهاي گرمسيري مانند امريكاي لاتين و مديترانه اي بعلت نداشتن آب و هواي مناسب و سرما و باران زياد در كشت اين گياه قادر به رقابت با كشورهاي مناطق گرم استوايي نيستند . كشورهاي اروپايي بعلت فاكتوربد آب و هوايي تنها در صورتي در كشت حجيم و صنعتي اين گياه موفقيت بدست مياورند كه با تكنيك هاي گلخانه ايي مصنوعي و كوددهي زياد و پرداخت هزينه كاركنان مورد نياز حساب نمايند كه بمعناي تقبل هزينه ايي بالاتر ازتوليد قند و شكر است . اين محدويت هااز جمله هزينه گرما زايي و هزينه نيروي انساني براي كشت اين گياه و نيز بارش بارانها در فصول سرد سال و نيز ميزان درجه حرارت كم در فصل بهار و تابستان و سرماي بالا در پائيز و زمستان اين كشورها از موانع مهم بحساب مي آيند. بطور مثال گياه استويا در پاراگوئه بعلت آب و هواي مساعد چهار الي شش سال محصول ميدهد و نيازمند كشت مجدد هر ساله نيست. در حالي كه در كشورهاي اروپائي با دهها مراقتب چنين نيست.
در كشورهاي با اب هواي مديترانه ايي مانند ايران درهمه مناطق ايران شامل استان تهران، استانهاي مركزي ، استان خراسان و بخصوص مناطق گرم و مرطوب جنوب كه اب و هواي مساعدي دارد بطورمثال استان خوزستان و بندر عباس بشرط آبياري اين گياه شرايط مناسبي براي كشت را دارااست. در ساير مناطق مركزي و شرقي نيز بشرط حفظ فاكتوررطوبت و اب رساني مورد نياز گياه استويا براحتي قابل كشت و پرورش است و بازار خوبي نيز درداخل ميتواند براي خود باز كند. بخصوص براي بيماران ديابتيك كه ماده شيرين كننده مناسب و سالم را بدون هيچ مشكلي با تجويز پزشك ميتوانند مصرف نمايند. كشت و زرع استويا عاملي است كارافرين و بخشي از نيروي جوان اين امكان را مي يابند درتوليد اين گياه و فراوردهاي صنعتي ان سهيم باشند. ......... مولف

در ژاپن از سال 1973 كشت و پرورش گياه استويا بعنوان جانشيني براي قند و شكر مرسوم شد و از فراورده هاي آن در شيرين سازي چاي ، ساختن شيريني و اب نبات وشكولات استفاده ميشود. كارشناسان كشاورزي و صنايع غذايي با مطالعه و تجارب كشور ژاپن در كشت و پرورش و توليد فراوردهاي صنعتي اين گياه ميتوانند به دورنماهاي جالبي در عرضه مواد شيرين كننده دست يابند. زيرا فراوردهاي صنعتي اين گياه در چند سال اينده ممكن است بخش بزرگي از جاي شكر و قند را بخود اختصاص دهد.

گياه استويا در نور و گرما رشد ميكند و به سرما زياد حساس است و رشد ان تا يك متر نيز ميرسد و در ماههاي شهريور و مهر زمان برداشتن محصول يعني برگهاي شيرين گياه استويا است. محيط طبيعي رشد اين گياه آب فراوان را تحمل نمي كند و از بين ميرود بنا براين خاك اين گياه بايد همواره مرطوب باشد ولي در محيط گرم و آفتاب گير رشد نمايد . اين گياه را ميتوان در باغچه ، آپارتمان بالكن ،باغ و مزارع كشت نمود و مزياي مهم اين گياه اين است كه مصرف ان موجب توليد كاريز يعني پوسيدگي دندان نمي شود، تقريبا داراي كالري نيست وگفته ميشود كه بيماران ديابتيك قند از اين مواد شيرين كننده بعلت نداشتن عوارضي مانند شكر و قند بعنوان جانشيني استفاده ميشود.

كشت اين گياه در بالكن و آپارتمان نوردار ميسراست و كافي است بعد از رشد ان برگهاي اين گياه را خشك كرده و بشكل پودرآسياب شده بجاي شكر در غذا و چاي و تنقلات مصرف كرد. براي دريافت اين بذر مي توان از مراكز باغباني و كشاورزي معتبر و شناخته شده دولتي رجوع كرد.
كشت اين گياه بوسيله بذربه سادگي انجام ميشود و كار پيچيده اي نيست. بذر گياه استويا دوستدار نور و حرارت است و در موقع كشت ابتداء در گلدانهاي كوچك پلاستيكي پرخاك مرطوب درگلخانه انجام مي بايد تا بخوبي گياه ريشه بدواند.بعد از يكي دو هفته گياه استويا رشد كرده و جوانه هاي ان قابل مشاهد است. بعد از رشد بوته هاي اوليه در فصل بهاران را به مزرعه انتقال ميدهند . موقع كاشت بذر استويا در گلخانه روي ان باخاك پوشانده نمي شود زيرا اين بذر نور و گرما را دوست دارد و اين مواد مورد نياز را مستقيم بايد دريافت نمايد تا به رشد كافي دست يابد.در موقع كشت كافي است كه بذر را بسيار ارام در خاك فرو برد. اين گياه نسبت به آفات مقاوم است و در صورت دريافت آفت مي توان از آفت كش هاي طبيعي براي دفع ان استفاده نمود.

براي جلوگيري از سوء استفاده هاي لازمه دربازار و بستن راهاي تقلب كنترل سازمان هاي استاندارد مواد غذايي كشورونيزكنترل سازمانها واداره هاي دولتي در بخش كشاورزي در توليدات خالص اين گياه و نيز فراوردهاي صنعتي خالص بوسيله متخصصين آزمايشگاهي وارائه ان بعنوان كالا يي براي مصرف كنندگان لازم و حياتي است. زيرا دركشورهاي ديگر نيز ايندسته كنترل دولتي بر روي توليد اين گياه و فراوردهاي ان براي جلوگيري از تقلب بطور منظم انجام ميگيرد تا سلامتي و پول مصرف كنندگان عمومي بوسيله متقلبان به خطر نيافتد........

استویا Stevia

                                       شرکت باغ سبز پروین          

                                                فروش برگ استویا

تنها نماینده فروش برگ استویا در تهران

 از معتبر ترین مزرعه ارگانیک استویا کشور

 زیر نظر دکترین و مهندسین کشاورزی

 با تأیید  استاد دانشگاه و اولین وارد کننده متخصص  استویا به ایران

&&&&&&&&&&&&&&&

تلفنهای هماهنگی:

09127620916    آقای مهندس اندیشه

09126209043 خانم مهندس معشوری

09125992528 آقای مهندس نقریان

02177126236 فروشگاه استویا

استویا Stevia

                                       شرکت باغ سبز پروین          

                                                فروش برگ استویا

تنها نماینده فروش برگ استویا در تهران

 از معتبر ترین مزرعه ارگانیک استویا کشور

 زیر نظر دکترین و مهندسین کشاورزی

 با تأیید  استاد دانشگاه و اولین وارد کننده متخصص  استویا به ایران

&&&&&&&&&&&&&&&

تلفنهای هماهنگی:

09127620916    آقای مهندس اندیشه

09126209043 خانم مهندس معشوری

09125992528 آقای مهندس نقریان

02177126236 فروشگاه استویا

عید قربان

                                    

                                                                  

                                    عید قربان برشما دوستان و مسلمین مبارک

                                                                 

روزمرگی

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرد

مدتهاست دست و دلم به نوشتن نمیره.

چیز خاصی ندارم که در خور پیشکش باشه، هر چند قبلاً هم نبوده اما حسی عشقی بود برای اینکه دوستانم رو از حال و روزم با خبر کنم، حالا نیست، البته با این نت ورکهایی که روز به روز بیشتر میشه بیشتر دوستان رو در فضاهای راحت مجازی دیگه می بینیم و انگیزه نوشتن کمتر میشه.

خلاصه که

روزمرگی های من بی "سها" ادامه داره.

 مشغولم؛ برای خودم می پلکم،

اداره،خونه، فروشگاه عطاری و گیاهان دارویی استویا،یک گروه 200 نفری" مجله مجازی گیاهان دارویی استویا" تو تلگرام

و همین روزمرگی های تکراری

دور تسلسلی با دایره ای به گردی 360 درجه.

 خوبم، راحتم،

شوهرم خوب و سر به راه و غرق گرفتاریهای روزمرگی ها اداره و خانه

پسرو هم دانشگاه، رشته طراحی مهندسی رو تموم کرده ولی ادامه نداد.

علاقه ای بهش نداشت، یعنی داشت دانشگاه و اساتید بی کفایت ذوقشو کور کردند.

ولی الحمدولله الان مهندسی کشاورزی- شاخه گیاهان دارویی می خونه، شکر خدا  راضیه

تو فروشگاه و  گروه تخصصی مون همکاری می کنه و میگه مادر رشته کشاورزی خیلی جای کار داره از اداره بیا بیرون باهم کار کنیم و تولید راه بندازیم.من هم دیگه انگیزه ای تو موندن در اداره ندارم، یعنی اگه دوستان گرام رو ازش کم کنم دیگه از سیستم اداری اینجا خوشم نمیاد.

در خواست بازنشستگی پیش از موعد بدون مرحمت و ارفاق دولتی دادم، معلوم نیست موافقت کنند.

بهر حال دارم یه زندگی معمولی رو دوره می کنم.

پسرک هم خوبه امسال میره نهم.

الان هم رفته توچال برای کوه پیمایی تفریحی با تیم بچه های شهرداری.

میگذره، تا حالا گذشته بعد از این هم میگذره.

نفسی میاد و میره.

این بود اندر احوالات من و خانواده.

خدا پشت و پناه همه بچه ها و عزیزان همه ما باشه الهی.

 همین و همین.

توضیح: به سلامتی این پست رو نوشتم و ارسال کردم دیدم رفت سردر پست های سالهای پیش.

کاریش نمیشه کرد مثل اینکه بلاگفا فعلاً تا اینجا تونسته باز سازی کنه.

 

اتفاق خوب

اتفاقهای خوبی افتاده که امید به آینده رو زنده می کنه.

که گربه شاخت نزنه

من دنبال گرفتاریهای خودمم.

همیشه همینطور بودم. کم خواستم و بیش تلاش کردم تا یک زندگی معمولی رو داشته باشم.

نه پر توقع بودم نه زیاده خواه.

داشته هام بر پایه زحمت خودم و شوهرم استوار بوده، بچه ها که به زندگیمون وارد شدن، شدن عین ما.

از اون قدیم ندیما آدمها رو دوست داشتم، انسان برام شریف بود، برای همه احترام قائل بودم، شاید فکر         می کردم هر کس یه جوریه.

یاد گرفته بودم آدمها رو همونطور که هستند بپذیرم.

مخالفت با من رو اختلاف سلیقه می دونستم، یا گاهی اختلاف عقیده.

به نظرم مجرم نبودند کسانی که با من سر مخالفت دارن.

البته کم پیش میومد که کسی با من مخالف باشه چون کاری به کسی نداشتم و نظر مخالفی با کسی نداشتم.

همیشه راهی که آقاجان به من یاد می داد رو می رفتم و سرم تو لاک خودم بود و اهل تجسس و کنجکاوی نبودم.

الان هم خیلی عرضه داشته باشم و هنر کنم، گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.

اونوقت!

خیلی تأسف باره، بعضی اینقدر بیکارند که ....

بماند.


ادامه نوشته

سلام بر خدا، سلام بر برف

سلام بر خدا،

برف نو سلام

سلام بر پاکی ها، سلام بر زداینده پلیدی ها

برف زیادی در اکثر جاهای کشور باریده.

بعضی خرسند و بعضی ناخرسندند.

بعضی ناراحت و بعضی خوشحالند.

میگن آی به داد برسین که برف اومده و راهها بسته و گرفتاری درست شده.

میگه آخه این برف چی بود دیگه که مردم رو گرفتار کرده.

میگم ای دااااااااااااااااااد از دست ما آدما.

آخه این خدا چیکار کنه از دست ماها.

هوا کثیفه داد داریم، هوا نمی باره فریاد داریم، برف میاد می نالیم و ..... بماند.

بابا این مورچه نیم وجبی نه، بند انگشتی نه، این موجود سر سوزنی از بهار تا تابستون همش داره کار می کنه و جمع می کنه، برای پاییز و زمستون تا گیر نکنه اونوقت ما نباید یه تمهیدات اولیه ای برای این مواقع داشته باشیم؟

که چی ؟

بالاخره یک بار زمستون یه خودی نشون داد؟

برف ریز ریز داره می باره؛ خدایا به این ملت کمک کن تا برای آرزوهاشون به غلط کردن نیفتن.

آمین یا رب العالمین.

نیازمند کمک

اینجا نیز مانند خیلی گوشه های دیگر این دنیا دستی نیازمند یاری است.

شاید بتوانیم دردی از آلام هموطن مان بزدائیم.

"نیازمند کمک" موضوع پستی است است که اخیراً فریبای عزیز گذاشته. ممنون فریبا جان که در آنسوی مرزها با هموطنانت همدردی می کنی.

http://zane-shirazi.blogfa.com/

قسمتی از نوشته فریبا جان:

آقایی جوان و همسرشان فرزند دختر ۸ ماهه ای دارند که متاسفانه از بدو تولد به بیماری قلبی مبتلا گشته است. دیانا کوچولو با داشتن حفره ای در قلب و برعکس بودن قلب معضل زندگی این فرشته کوچولو شده است و نیاز به عمل دارد. سخت ترین روزها برای این پدر و مادر رقم خورده است و زندگی را فروخته و خرج این فرشته کوچولو کرده اند به حدی که در یکی از روستاهای شیراز اتاقی نمدار اجاره کرده بدون امکانات گرمایشی که باعث سینه پهلو کردن این نوزاد شده است زندگی میکنند. با همیاری گروهی از دوستان تورنتو دست در دست هم داده و داریم برای اجاره کردن خانه و عمل این نوزاد بی پناه و بیمار پول جمع می کنیم. امیدوارم خوانندگان چه در ایران و چه در کانادا همیاری کنند تا این کودک و خانواده اش را از مرگ و بیچارگی به مدد الهی نجات دهیم.

این را خوب میدانم که همگی گرفتاریم و خرج های زیادی داریم اما با کمک های ناچیز ما و جمع شدن قطره قطره میتوانیم جان این کودک را نجات دهیم.

امیدوارم دست پربرکت خداوند را بر سر خانواده های ما و فرزندان ما حس شود. به امید سلامتی همه کودکان معصوم و بی گناه.

خدارو شکر که برف اومد.

چه خوبه که پودر برفی زد.

باعث خوشحالیه.

شاید یه درصدی هم که شده هوا رو تمیز کنه شاید هم دوامی نداشته باشه.

امروز مهمترین چیزی که از بارش برف نصیبم شد این بود که بتونم سر بزیر راه برم نه سر به هوا.

آخه سالیان سال که من سر به هوا شدم، مدتهاست که یه دل سیر زمین رو ندیدم، نه اینکه مغرور شده باشم و دماغم رو بگیرم بالا و گردنم رو راست کنم و سرم رو بگبرم رو به آسمون و به چپ و راست نظاره کنم و باد به غبغب بیاندازم؛ نه.

مدتهاست از خونه که وارد کوچه می شم جرأت نمی کنم پایین رو نگاه کنم.

آخ اگه من جای شهرداری بودم یه جریمه های کلان برای کسانی تعیین می کردم که راه به راه و چپ و راست اخ و تف شون رو پخش می کنند رو زمین.

حالم بهم می خوره از این اوضاعی که هیچکس به فکر نیست و اهمیت نمی ده و باید افرادی در این وضعیت برای یک عبور و مرور ساده زجر بکشند.

خدا رو شکر امروز صبح زمین برفی و یخزده بود و من تونستم بدون دغدغه و زجر بیام سرکار.

خدا رو شکر که حالا سر کارم آفتاب در اومد و من مجبور نیستم تو خیابون باشم.


نمی دونم چه مرگمه؟!

نمی دونم شب جمعه است و دلم برای مامانم تنگ شده!؟

نمی دونم برای کسب و کاری که راه انداختم یکی داره تو دلم رخت می شوره!؟

نمی دونم برای اینکه وسوسه شدم مغازه عطاری که بخاطر عدم جواز کسب می خوان ببندنش و من دلم می خواد برم بگیرمش و کاراش رو بکنم، دلم فشرده میشه؟!

نمی دونم از اینکه یه سری بچه ها دارن برای گودبای پارتی دور هم جمع میشن و ممکن دیگه نبینمشون دلم گرفته!؟

نمی دونم فردا برنامه ام چیه، کوه، سینمای بچه ها، تحویل دارو گیاهی به مشتری، رفتن یا نرفتن به گردهمایی مهاجران جدید، سها و... ؟؟؟؟؟

خلاصه به وبلاگها سر زدم؛ اما نشد؛

به هانی شف سر زدم، اما نشد؛

نمی دونم از اداره است؟! یه دلم می خواد باز نشست کنم خودمو و برم پی کارم. یه دلم مانع میشه بخاطر بعضی دلایل.

نمی دونم چه مرگمه!؟!؟!؟!؟!

همه عالم و آدم هم هوای منو دارن اما من مرض چه کنم!؟ گرفتم.

انگار که: مثل تموم عالم حال منم خرابه!!!!!!!!!!!!!!

شادی و غم

گاهی دلم می خواد شادی هامو فریاد بزنم.

به همه بگم؛ با همه شریک بشم؛

بخصوص به بعضی ها که فکر می کنم حق شونه در شادی هامون سهیم باشن؛ اما نمی شه.

بارها اینکار رو کردم اما بد جوری زدند تو پرم؛ جوری که پر و بالم سوخت.

بخاطر همین خفقون گرفتم.

برای لحظات شادی که دلم می خواست با دیگران سهیم بشم و نتونستم عذاب کشیدم؛ چون فکر می کنم حق دارند با  ما شاد بشند.

اما نه شدند، نه تحمل کردند و نه تشویق نه لذت بردند. اگر هم گاهی نشون دادند که شادند دمار از روزگارمون دراومد.

مجبور شدم شادی مو با کسانی قسمت کنم که هیچ ربطی به اونها نداشت فقط احساس کردم که با شادی من شاد می شن؛ بالاخره یک نفر رو هم بتونم شاد کنم احساس خوبی به من دست میده پس این کار رو کردم و تجاربم رو دراختیارشون قرار دادم تا اونها هم استفاده کنند.

اما گاهی آدمهایی تو زندگی آدم هستند که با خالصانه ترین صداقتها تو رو تشویق می کنند که شادیهاتو باهاشون تقسیم کنی، همیشه مثل آقاجان و گاهی مثل مهربون همسر. اینا به آدم انگیزه میدن تا بیشتر شادی بسازی. همیشه اولین خبر خوشحالیمو به آقاجان میدم چون میدونم بی چون و چرا خوشحال میشه. البته از مسائل مهاجرتی هیچوقت باهاش گفتگو نکردم چرا که می ترسم از تصمیمم غمگین بشه. علی رغم اینکه سها معتقده که اگه این کارم رو به آقاجان سپرده بودم تا حالا تموم شده بود ولی من به خودم ندیدم تا این مسئله رو مطرح کنم.

&&&&&&&&&&&&

هیچوقت دوست ندارم دیگران رو شریک غمم کنم چرا که دوست رو غمگین و غیر دوست رو شاد می کنه.

اما گاهی دوستانی شفیق و رفیق سر راه آدم قرار می گیرن که تلاش می کنن تا ازت بشنون و از بار غمت کم کنند مثل "سها" دوست نازنینم.

خدایا ممنونم بخاطر همه آدمهای خوبی رو که سر راهم قراردادی تا منو مجاب به حرف زدن کنند و دردم رو بکشند بیرون.


غل و زنجیر

خب به سلامتی سها هم رفتنی شد و دوستان دیگر هم.

کم کم دارم از خودم و اطراف اداری ام بدم میاد.

بد جوریه.

مسمومه.

غم انگیزه .

بی بنیاده، بی اساس و بی اصوله. مایه تأسفه.

هردنبیله، هیچ انگیزه ای برای ادامه نیست، می خوام بازنشستگی پیش از موعد بشم، یه عالمه غل و زنجیر به پام بسته است. یه عالمه.

خسته ام و فرسوده از این فضای مسموم که هیچ جوری قابل ترمیم نیست.

ضابطه ای منطقی نیست که بخوای با منطق تحملش کنی.

وا مانده ام.

یه سری آدم هرررررررررررررررررررررر روووووووووووووووووووووز خدا مرتب رو مخ آدم مته میزارن و می تراشن،        می جون، از بدیها، از ناعدالتی ها و سوء استفاده ها و نابرابری ها  وراجی می کنند.

سالیان سال چشم بسته اومدم و رفتم ولی دیگه بریدم؛

نمی زارن آدم سرش به کار خودش باشه.

ای خدا نجاتم بده، جون هر کیو که دوست داری خودت یه راهی برام باز کن.


مدیکال اومد.

امروز صبح داشتم می رفتم اداره، تو اتوبوس دست کردم تو کیفم تا چک کنم ببینم گوشیم سر جاشه یا نه، جا گذاشتم؟ اگه جا گذاشته بودم کارم زار بود، دیدم سر جاشه.گوشی رو برداشتم، پیام داشتم، از طرف سها بود، بازش کردم؛ دیدم نوشته :

مدیکالم اومد.
از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم.
کله سحر زنگ زدم و گفتم به من مربوط نیست که خوابی خواستم ابراز خوشحالیم یخ نکنه و همین حس و حال شور شعفم رو بهت برسونم. مرسی که چشمم رو به جمال مدیکالت روشن کردی.
نمی دونی با این خبرت امروزم رو ساختی.
مرسی، ممنون، متشکرم، thank you.
بووووووووووووووووووووووس
ودیگر هیچ.

گمشده پیدا نشد

13 دی 1392، اول ربیع الاول، اولین محموله تولیدات شرکت به خریدار تحویل شد.

با خودش برد. در صندق بار اسکانیا جا داد. به محل رسید، از اتوبوس پیاده شد. غروب بود و بارانی.

بار اشتباهی بر زمین گذاشته شد.

وقتی فهمید که اتوبوس رفته بود و دستش به جایی بند نبود.

فردا صبح پیگیری کرد، به راننده های مربوطه رسید. به او گفتند کسی که بار شما را برده فلان جا پیاده شده.

200 کیلو متر دور تر.

رفتم و جنس اشتباهی را دیدم؛ نان خشک، شاید 5000 تومان در قبال 680500 تومان گیاه دارویی.

آدرس گرفت. با بچه هایش رفت و پیدا نکرد.

معلوم نیست چه سرانجامی پیدا کردند آن گیاهان دارویی؟!

یعنی واقعاً اشتباهاً به آنها تحویل شده و آنها هم نفهمیدند؟

پس چرا  با تلفن هایی که روی پاکتهاست تماسی نگرفتند؟

شاید هنوز گوشه انبارشان باشد و سراغشان نرفته؟

راننده یا کمکش راست می گویند؟

چرا نباید همه مسافران بلیط داشته باشند؟

چرا نباید بار مسافران اتکیت یا شماره داشته باشد؟

و چرا های دیگر!!!!!!!!!!!!

الله  اعلم.

خریدار می گوید ناراحت نباش پیدا می شود؛ اگر هم نشد شما به من تحویل داده ای و پولت را از من            می خواهی.

اما من اصلاً ناراحت نیستم چرا که می گویم مال حلال جای بد نمی رود. قطعاً سبب خیر خواهد شد.

نمی توانم پولی بگیرم، چرا که آن بنده خدا خیری ندیده که من از پولش خیری ببینم.

نامه ای به مسئول مربوطه نوشته تا شاید فرجی شود؟

باید این مسایل پیش بیاید تا هم من بدانم بار دیگر محکم کاری کنم هم آن خریدار که بیشتر دقت کند.

باید این مسائل باشد تا در خاطرات شرکتم ثبت شود.

باید مشقتهایی را تحمل کنم تا روزگار خوش به من رخ نشان دهد.

منتظر گذشت زمان می مانم تا روزگار چه بخواهد؟

من کماکان به فعالیتم ادامه میدهم تا زحماتم نتیجه بخش شود.

میدانم با این گمشده ورشکست نخواهم شد؛  روزگار چون رود جاری است و باید در حرکت بود.

باشد تا عبرتی برای من و عزیزانم شود.


سرم رو شلوغ کردم حسابی

سرم رو شلوغ کردم حسابی.

حتی آقای همسر علاقه مند شده به همکاری.

حتی پسرو؛

حتی پسرک؛

و این منو مجاب می کنه به فعالیت و مدیریت مضاعف؛ تا کم نیارم.

آقاجون با تلفن ها و راهنمایی های به موقع اش، سها با همفکریهای ارزشمندش و خانواده با تشویقهایی که تا الان طعمش برایم ناآشناست، منو به جلو رفتن وادار می کنن.

فعلاً دارم خرج می کنم از اندوخته ها و موجودیها؛

انگار دوست دارم با زحمت زندگی کنم.

هر کاری رو شروع می کنم توش زحمت زیاده.

امیدوارم توانش باشه.

کوچه عمر

به قول عزیز خدابیامرز" کوچه عمرم چقد درازه"!

خسته ام.

افکار آدمی

چقدر آدم فکر و خیال داره!

میام سر به بالین میزارم انگار تمام فکرها باید همین امشب جواب پس بدن!

فکرهای بیخودی و صد من یه غاز.

فکر هایی که فقط برای ضایل کردن خواب آدمها، حضور بهم می رسونند.

نه گوسفندی مونده که بشماریم نه پنجره ای که بشه پرده هاش رو کنار بزنی تا بتونی ستاره های تو آسمونو بشماری.

پنجره بزرگ دوست داشتنی ما رو به برجهاییه که سر به فلک کشیده و انگار بالکن خونه هاش با خونه تو مشترکند. انگار الان زن همسایه میاد میگه خواهر کبریت داری بدی به من، کبریتم تموم شده.

ای کاش اینطوری بود!

انگار از تمام زوایای این ساختمانهای سر به فلک کشیده همه چشم دوختند به پنجره هات تا روزنه ای برای کنجکاوی پیدا کنند.

و من، ومن ها همه در توهم این خیال زندگی می گذرونیم به سختی.

اما من میگم مردم بیکار نیستند که به این مشغله ها دچار بشند. اینو وقتی خیییییلی جوان بودم از زن عمو یاد گرفتم که هیچوقت نمازش قضا نمی شد ولی سر لخت می رفت تو حیاط.

من هم میگم هر کس دغدغه های خودش رو داره، مردم بیکار نیستند؛ اما این فکر باطل همیشه با منه.

افکار مزاحم شبانه دست از سرم بر نمی داره که: آینده پسر دانشجو ام چه خواهد شد(تحصیلات، کار، ازدواج)؟ چرا پسرک به درس خوندن علاقه ای نداره؟؟؟؟؟؟ آیا می تونم برای شرکتم فروشگاه تخصصی افتتاح کنم؟؟؟؟؟؟ آیا ....آیا.........آیا های دیگه تا نزدیک سحر.

چه زندانیه اینجا برای زندگی.

مادر

 مادر ای آفتاب هستی بخش، زیر پایت بهشت جاوید است
دامن پاکت ای فرشته مهر، باغ آئینه گون توحید است
******************
مادر ای مهر بی تکرار دورانها، چقدر جایت در میان ما خالیست و هر روز از گذر زمان این زخم دوری عمیق تر می شود و التیامی بر آن نیست.
اگر در زمان بودنت از ما کوتاهی سر زد ببخش و همچون وقتی که در کنار ما بودی دعایمان کن تا به سر منزل مقصود رهنمون شویم.
شانزده سال پیش، انگار همین دیروز بود، چه آرام بخواب ابدی رفتی و هیچ معجزه ای به ما ترحم نکرد و در این ماتمکده بی بال و پر شدیم.
                         گلهای بهشت سایبانت مادر  
             یک دسته ستاره ارمغانت مادر                                        
دیگر چه کسی چشم به راهم باشد         
                قربان نگاه مهربانت مادر

من از تحقیر بیزارم


من از تحقیر بیزارم

کلی برنامه ریزی می کنی که بشینی پای تلویزیون برای قرعه کشی جام جهانی 2014.

خانوادگی دور هم می شینید تا بیشتر بهتون بچسبه، تا در کنار هم شاهد ترتیب قرار گرفتن تیمها در گروه های مختلف باشی.

برنامه نود. مجری. کارشناسان.

 حرف حرف حرف.

آخه ما کمبود حرف مجری داریم.

آخه ما لیاقت نداریم تا آنلاین ببینیم اونور دنیا چه خبره؟!

من نمی دونم زیدان با کت و شلوار شکیلش و  بقیه ها اونجا کاباره تشکیل داده بودند و مجلس لهو و لعب راه انداخته بودند یا چی؟

من نمی دونم اون آقا مجریه با خانم بغل دستی اش تو اون جمع بزرگ و سنگین دست در گردن یکدیگر و رقص کنان وارد سن شدند یا چی؟

یا نه خانمه با رقص چاقو برای بریدن کیک تولد عمه من دورهای آنچنانی با دامن کوتاه  تو اون جمع میزد که ما ندیدیم و فیض نبردیم؟

مردک تو استودیو و مزدک تو هتل المپیک آنقدر بی دلیل و بی منطق نیاز وراجی کرد و کرد و کرد که من از ناراحتی بی لیاقتی خودم حالم بهم خورد کتاب قطور گیاهان دارویی مو ورداشتم و رفتم تو اطاق. 

این تحقیر ملی حالمو بهم می زنه.

تحملش رو ندارم.

می خوایم ایرانی باشیم، می خوایم اسلامی باشیم، می خوایم اصول ها رو  رعایت و زندگی کنیم، می خوایم م ا ه واره خاک خورده رو وصل نکینم؛ می زارن؟؟؟؟؟؟؟

همون کارهایی رو که تو مسابقات والیبال سرمون آوردن همونها رو تکرار کردند.

این قرعه کشی شون بود، تو مسابقات چطور خواهد شد؟

تو می تونی جلوی چشم مردم  رو بگیری؟ مگه م اه واره چنده؟

والله تمام روستایی ها هم  این دستگاه رو دارن اینجا که مثلاً شهر بی در و پیکره.

چشم کیا رو می خوای بگیری؟

اگه تو می تونی بیا انسان کاریزما بساز و در دلهاشون رسوخ کن و آنطور که باید خودشون چشم شونو از حرامات ببندند؛ نه تو چشمشونو بگیری و حریص شون کنی به باز کردن چشم و دیدن بهتر.

البته شاید هم قصدت همونه.

تحقیر ملی، تشویق ملی.


سها

نیوشا جونم چقدر عصبانی شدی  اوه اگه بخوای ریز بین باشی که همه اش باید حرص بخوری.. در ضمن خداییش خانمه لباسش در حد صدا و سیمای ما نبود یعنی من میگم اگر گرامی موزیک و اسکار بود منطقی بود ولی برای فوتبال آخه.... چرا رعایت مای بیچاره رو نمی کنن خدا آخر و عاقبت مارو با این آمریکای جنوبی ها تو جام جهانی امسال بخیر کنه همه اش باید صدا بشنویم و تصاویر سانس ور....

*************************************************

به به سها خانومی ! از این ورا ؟ راه گم کردی مادر؟ الهی بگردم.

ممنونم بالاخره غیرتت گل کرد و مشرف فرمودی.

سپاسگزارم. ممنونم ممنونم.

بازم تشریف بیارید.

بووووووووووس

                                                                                     نیوشا


ترغیب یا تنبیه آقاجان

بابام یعنی همون آقاجان همیشه از ارتقا, ما لذت می بره. 

گفتم آقاجان من یه پاکتهایی نیاز دارم به فلان مشخصات نمی دونم از کجا باید گیر بیارم؟

فوری گفت: پله های نوروزخان.

گفتم پله های نوروزخان دیگه کجاست؟

گفت: بازار گلوبندک.

من: کجا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت: پانزده خرداد شما تو بازار تهران.

یعنی من از حداقل ده نفر از متخصصان مربوطه دور و برم تو تهران پرسیدم کسی نمی دونست یا نخواست بگه.

ای ول به آقاجان.

این سها میگفت کار مهاجرتتو به آقاجان می سپردی حداقل شش سال پیش درست شده بودا؛ من گوش نگردم.

یعنی دیروز پاکت محصولات شرکتم رو که  6000 تا ازش زدم، نشون دادم تا کیف کنه. خودش آخرین شرکتش رو همزمان با من ثبت کرده که یک شرکت کاریابی هست؛ و تا حالا کلی فعاله و نامدار تو منطقه فعالیتش.

یه ذره فکر کرد و گفت خیلی خوبه؛ چند ایراد کوچولو گرفت؛ من هم گفتم بله درسته، چشم، تو چاپ های بعدی اصلاح می کنم.

گفت در ضمن اشتباه بزرگی کردی که فامیلی تو بدون اسم نوشتی؛ چرا اسمت رو ننوشتی؟

از جوابم که مورد علاقه ام نیست بی جواب موندم و چیزی نگفتم؛ سری تکون دادم و سکوت کردم.

گفتم حتماً کلی ذوق می کنه.

اما خوشش نیومد، گفت کجا می خوای فعالیت کنی؟ گفتم شمال. یعنی سرزمین مادری.

گفت: محصولاتت که پخش بشه مردم می گن این مرد عجب آدم قالتاقیه؛ تا دیروز کارش کاریابی بود یک هفته غیبش زد حالا شد مهندس!!؟!؟!؟

منو میگی!؟!؟!؟!؟

داشتم شاخ در می آوردم.

آقاجان همیشه همه ي فکرا رو می خونه ولی فکر کنم این دفعه فقط فکرهای منفی رو خوند.

گفتم: خب آقاجان شاید هم فکر کنند این آدم چقدر متواضع بود که تا حالا مهندسی شو رو نکرده بود.

سری تکون داد و با بی میلی لب ورچیده گفت شاید!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما میدونم که نپسندید و قانع نشد.

و من هنوز مات ماتم. چرا که مطمئنم که اون قانع نشد و امروز که بردیمش ترمینال و سوار ماشین شد که بره شمال، من مستقیم رفتم "پله های نوروزخان" تو بازار که پاکتهای جدید رو ببینم و سفارش بدم.

جالب بود.

************

92/09/18 آقا جون تماس گرفته میگه من در خدمت آقای مهندس فلانی هستم(که من نمی شناسم) با ایشون صحبت کردم و استقبال کردند تا با شما همکاری کنند.

گوشی رو داد دستش و فهمیدم مهندس کشاورزی - زراعت هستند و کلی سمت های رسمی و بلند مرتبه.

گفتم مهندس ارشد کشاورزی- باغبانی هستم(کلی خوشش اومد). علاقه مند شد با من همکاری کنه. خواست نمونه هامو براش بفرستم.

*************

با آقای همسر رفتم یه مقدار خرید کردم برای کار شرکت.



مسابقات تیراندازی و دارت

- یعنی گندت بزنه با این مسابقه رفتنت.

می مردی یه ذره تمرین می کردی؟

مسخره.

امروز رفته مسابقات تیراندازی و دارت سازمان؛ نکرده یه ذره تمرین کنه.

هم دارت نفر چهارم هم تیراندازی نفر چهارم.

یعنی چی اونوقت؟

خانوادگی گیر کردین رو چهارم؟

آخه شبی که آدم مسابقه داره میره مهمونی. "کاه مال خودت نیست کاهدون" که مال خودته. خب دعوت رو به یه شب دیگه تبدیل می کردی.

ترسیدم آقاجان بره و نباشه.

حالا امشب میرفتی. می کپیدی تو خونه ات اینا رو تمرین می کردی.

آخه مسابقاتی رفتی که امکاناتش تو اطاقته مسخره. 

 نه به بعضی اطرافیانت که برای یه رقابت درون اداره ای خواب و خوراک رو به خودش حروم می کنه؛ نه به تو که برای یک مسابقه سازمانی بی توجه می ری دنبال اللی یللی.

- خب تقصیر من چی بود؟

تا 3/30 که اداره بودم. بعد آقاجان رو بردم دکتر که تا ساعت 7 تو بیمارستان بودیم، بعدش هم دعوت بودیم و با خانواده رفتیم مهمونی خونه ...؛ آقا جان خیلی خوشحال شد.

11/30 رسیدیم خونه. روبراه کردن ظرفهای ناهار و تغذیه پسرک و خواب، صبح هم صبحانه و .... اداره.

خب دیگه کی می خواستم تمرین کنم؟

- بهونه نیار مسخره، مگه نمی دونستی چهارشنبه مسابقه است؟

- چرا می دونستم ولی این هفته همش گرفتار بودم.

- همیشه کارت همینه. کارات رو جدی نمی گیری.

- حالا مگه چی شد؟

- نه ولی وقتی همت نداری؛ بیخودی خودتو مچل نکن تو خلایق.

- ای بابا چقد سرکوفت می زنی؛ تو تیر اندازی چهار نفر صفر شدن، تازه شرایط مساوی نبود؛ اونی هم که نفر دوم شد داور پیشش وایستاده بود و لحظه به لحظه اش رو داشت بهش یاد می داد. از قلقش گرفته تا "نوک مگسک روی خال سیاه" تا اندازه زمانی که باید تیر رو پرتاب می کرد 3001،3002،3003 و پرتاب. دقیقاً عین کلاس آموزشی.

تازه دیروز هم تو نمازخونه تدریس کرده بود که من نمی دونستم. یعنی اطلاع رسانی نشده بود، خب من تو ساختمان دیگری هستم؛ وقتی به مسئولش گفتم؛ گفت: حلقه صالحین همیشه قبل از نماز ظهر دوشنبه هاست. گفتم خب من که نمی دونستم تدریس تیراندازیه. گفت باید همیشه باشی.

- تو نمی دونی همیشه حق و ناحق زیاده باید برای اولی تمرین کنی تا در همچین مواقعی کم نیاری.

- اصن مگه می خواستن تاج بدن که نمی دن؟

ولی راست میگی؛ باشه دفعه دیگه بیشتر حواسمو جمع می کنم.

یا شرکت نمی کنم یا با دست پر می رم.

- زشت نیست آدم از امکاناتی که تو خونه اش داره استفاده نکنه و بره همون رشته ها رو مسابقه بده و ببازه.

واقعاً که؛ تو آخرشی. 

- واقعاً نوبره. حق مه هر چی سرزنش بشنوم.

عکس های خبری هم گرفتن بعداً میزارم.


                                                                                                   "سلسله مناظره من و وجدان"


پسرک در مسابقات کشوری کاراته

جمعه 8 آذر مسابقات کشوری کاراته نوجوانان در تهران، سالن آبفا هنگام.

همسر دیروز سنگ نوردی و امروز کوهنوردی داره.

 پس باید پی تحمل اون محیط ورزش رزمی رو به تنم بمالم.

موقع رفتن با پسرک از یادآوری اون روز خفن احساس سنگینی سر اومد سراغم.

یه استامینوفن اونم از نوع کدئین دار خوردم و راه افتادیم.

شروع مسابقات 8 صبح بود.به موقع رسیدیم اما به موقع شروع نشد.

هر کاری می کردن نمی تونستند بلند گو ها رو نصب کنند و صداش رو در بیارن.

ساعت 10 همسری زنگ زد که بچه مسابقه داده یا نه؟ گفتم بلند گو هاشون خرابه.

با اون همه  جمعیت یکی از مسئولین اومد رو به جمعیت و گفت اسامی که می خونم بیان پایین و به نوبیت که می خونیم حرکات "کاتا" رو شروع کنند. صداش که رسا نبود ولی از اونجا که با مربیانشون قبلاً صحبت شده بود معلوم شد روی حرفش با چه کسانیه.

همه اون بچه ها رفتند جلوی تاتمی A ایستادند تا نوبت شون بشه.

جای یک بلند گوی سبزی فروشی خالی بود با اون صدای رسایش که وقت و بی وقت با داد و بیدادشون تو رو از خواب ناز بیدار می کنند.

با این اوضاع  "حرکات کاتا "تموم شد.

کم کم غارغارک بلند گوشون راه افتاد و بچه ها مسابقه دادند.

خیلی بهتر از دفعه قبل بود. هم سالنش هم جایگاه تماشاچیان، همه دارای صندلی بود. دیگه بچه های مثل قبل رو سکوهای سیمانی ولو نبودند و بچه و خانواده ها با احترام رو صندلی ها نشسته بودند.

نوبت پسرک شد. روی تاتمی A .خیلی خوب بود. یه ضربه زد حریف رو زمین ولو شد و حریفش بلند شد و یک حرکت قشنگ از خودش نشون داد پاش رو نزدیک گردن پسرک برد و امتیاز خوبی گرفت. وقت تموم شده و بازی به نفع حریف اعلام شد.

پسرک ناراحت بود که چرا وقتش اینقدر زود تمام شد.

گفتم به قول قیصر امین پور:

و ناگهان چقدر زود دیر می شود.

پسرم باید بدونی زندگی درک لحظات فرصتهاست و باید برای اندک زمانی که در اختیار داری برنامه ریزی کنی تا موفق بشی؛ اشکال نداره یک بار دیگر توانستی میدان رقابت کشوری رو تجربه کنی و این خودش ارزش بالایی داره.

رقابت پسرک تموم شد.

چهارم شد.

اینروزها ما انگار با هم رقابت می کنیم و از چهارمی بالا نمی آئیم.

حال پسرک خوب نبود از دیروز حالت سرماخوردگی داشت و 5 دقیقه مانده به پایان مسابقات به خانه برگشتیم.

*********

رابط گوشیم همراهم نیست که عکس بگذارم. حیف.