امسال تصمیم گرفتیم تا آخر تعطیلات نوروزی از کارهای اداری مون دست بکشیم.
چند روز قبل از تحویل سال رفتیم منزل آقا جان چتر انداختیم و از همان روز موبایلمون مرد.
مهربان همسر رفت یک گوشی سامسونگ ۴۰ تومنی خرید که کارمون راه بیفته تا برسیم خونه از گوشی های بایگانی شده استفاده کنم یا مال خودم تعمیر بشه.از قضا رمش پایین بود و همه (تقریبا" هیچ کدوم) از شماره های واجب رو نداشت.بجاش آبدارچی و باغبون و حسابدار دانشگاه و بقال و چقال دم اداره و خونه و....یه آدمی رو که شاید یک بار تو عمرم دیده بودم و شماره اش رو شاید یکبار در عمرم لازمش نداشتم رو آورده بود(قابل توجه دوستان دلتنگ و عزیزم).
تازه شارژر فابریکش هم خراب بود.
گفتم "کج دار و مریز" باهاش رفتار کنم.شاید دست تقدیر داره همکاری میکنه تا بیخیال دنیا بشم.
و تا ناهار روز عید خونه آقاجان بودیم بعد رفتیم ولایت سر خونه زندگیمون تو ساحل حریر یه خونه یخ زده در مدار صفر درجه.
یکی دو روزی هم شبها به اتفاق خواهرا و متعلقاتشون می رفتیم خونه خاله و داداش و ...تا خونه هوای موندن بگیره.
روزها هم یه سری خونه همسایه ها و ویلای خواهری که اون حوالیه میزدیم و مهربان همسر به اتفاق پسرها می رفتن ماهی گیری و تعلیم رانندگی تو ساحل حریر.
بیشتر از یک بار هم نشد بریم سر خاک مادر خدا بیامرز.
روز هشتم به اتفاق خانم و آقای حسن نیا همسایه شمال راه افتادیم از مازندران به مقصد مشهد مقدس.از طرف اداره جا گرفته بودم از نهم.
تو شهرهای بی جاده کمربندی این استان پیرمون در اومد از ترافیک.
شب اطراق کردیم در ساری و صبح به راه مون ادامه دادیم.
از نهم تا یازدهم بودیم.
دوستان می خوابیدند تا لنگ ظهر. بعد صبحانه و ناهار و چرت نیمروزی و چای بعد از آن به زور می رسیدیم به نماز جماعت مغرب.اصلا" نمی تونستیم برای زیارت برنامه ریزی کنیم.که روز دوم شوهرم پسر کوچیکه رو بیدار کرد و باهم در رفتند تا پا گیر ما نشند.
پسر بزرگه هم که این دو روز رو با هم دانشگاهی و همکلاسی قبلش که منتقل شده بود به مشهد برنامه سیاحت و زیارت چیده بود.
یازدهم آماده می شدیم برای برگشت به تهران و برای اینکه صبح اتلاف وقت نداشته باشیم تا دو شب داشتیم بار و بنه رو می بستیم تازه می خواستیم بخوابیم که نصفه شب کلیه های آقای مهمان درد گرفت.مهربان همسر به اتفاق خانم مهمان بردنش دکتر.۴صبح اومدند.دوباره ۸صبح رفتند و با نتیجه سونوگرافی۳تا سنگ (یک ۷ و۴ میلیمتری در کلیه و یک ۴ م م در مثانه) اومدند.گفتند باید بره سنگ شکن و تا بعد از تعطیلات امکانش نیست.هفتمین باری بود که کلیه هاش سنگ آورده بود. هر بار هم افتاده بود.هرکاری کردیم با هواپیما بفرستیمش قبول نکرد(حالا انگار چارتر داشتیم که ناز هم می کرد، می خواستیم اگه شد از طریق اداره اورژانسی تهیه کنیم).
دوازدهم ۳۰/۱۱حرکت از طرف سمنان به تهران و رسیدن در ساعت ۳۰/۱۰ به تهران.می خواستن مستقیم برن شمال نزاشتیم.قبل از ورود به خونه رفتیم رستوران شام بخوریم دوباره دردش شروع شد.ده بار غذا سفارش دادیم و منصرف شدیم بالاخره هول هولکی غذا خوردیم اومدیم خونه. خواست بره درمانگاه آمپولش رو بزنه گفتم من می زنم.خجالت می کشید یا می ترسید نمی دونم.شوهرم و پدر شوهر و مادر شوهرم گفتند همه آمپولهای ما رو ایشون می زنه تو می خوای بری درمانگاه اسیر بشی. آمپولش رو زدم.حدودهای ۱ شب خانمش به شوهرم گفت برین بخوابین دوباره کشیک ۲ شب ما شروع میشه. ۳۰/۱ دردش دوباره شروع شد.وسایل شخصی براش برداشتم که شاید بستری اش کنند برای سنگ شکن.بردیمش بیمارستان دکتر گفت سنگ شکن لازم نیست باید بیفته. دوتا آمپول(دیکلو فناک و هیوسین) زدند.از پله ها نیومده پایین گفت خوب شدم.خانومش گفت هنوز ۵دقیقه نشده چه طوری خوب شد؟!!؟!؟!؟!
نمی دونم دردش درست بود یا تمارض.شوهرم یه دیازپام هم از باباش گرفت و بهش داد و خورد و خُر و پفش رفت به آسمون .
رفتم بخوابم از خستگی، سردرد وتب امانم رو برید.بیدار شدم فشارم رو گرفتم ۱۵ رو ۱۰بود.چند تا قرص خوردم و بیهوش شدم.۳۰/۹ بیدار شدم سریع السیر بعد از دم کردن چای بساط ناهار رو آماده کردم یه عدس پلو توپ. میدونستم الان بیدار بشند میگن می خوایم بریم.خانواده یکی پس از دیگری بیدار شد گفتم تورو خدا صبحونه نخورید اونوقت ناهار میفته به چهار بعد از ظهر. یه چایی بخورید تا بیدار بشن.
۱۱/۳۰نزدیک ۱۲ پدر شوهر در زد.از آروم صحبت کردنم فهمید همه خوابن.گفت میرم جلو خونه خواهر شوهر وسطی تو فضای سبزش. غذا نیار. گفتم پختم، آخه اینا می خوان برن ما نمیاییم بچه ها هم درسهای عقب افتاده دارن. شوهرم که دوباره خوابیده اومد و گفت اینا می خوان برن.
مهمونا بیدارشدند.چایی دادم گفتم ما صبحانه نخوردیم که باهم زود ناهار بخوریم.دیدم نون برداشتن دارن می خورن که ما میخوایم قرص بخوریم.مجبور شدم یه بساط جزیی صبحانه حاضر کنم.
دیدم پایینی ها برای ناهار دارن آماده می شن و میرن. گفتم الان بهشون بر می خوره.شوهرم گفت ما هم بریم می خوان ساعت ۱ ناهار بخورند دیدم ساعت ۳۰/۱۲ گفتم باشه غذا رو بردار برو.
مهمونا گفتند ما می خوایم بریم.گفتم تا آماده بشین نیم ساعت دیگه ناهار می خوریم و از همون جا می بریمتون قبول کردند.
شوهرم قابلمه رو برد و پس آورد. گفتند شام بخورینش، ناهار مهمان ما هستین جوجه کباب درست کردیم.اما ما موقع رفتن باخودمون بردیمش. دیدم هرکی یه چیزی درست کرده. قورمه ،ماکارونی،جوجه کباب و آش رشته برای عصر..حتی جوجه کباب آنقدر نبود که کفاف فقط شش نفر ما رو بده. معلوم شد پس مانده جوجه دیروز بوده که همه خونه پدر شوهرم جمع بودند.خوشحال شدم که زیر دین بیخودی نموندیم.
بنابر این سیزده بدر با قوم شوهر ناهار و عصرانه را در فضای طبیعت سپری کردیم. برای ۳۰/۴ برای دوستان بلیط اتوبوس گرفتیم برای لاهیجان و به موقع حرکت کردند.
برگشتیم با قوم شوهر آش عصر را مهمانشان شدیم به خونه برگشتیم.
چند بار تماس گرفتم تا احوال مسافران رابپرسم.خوب بودند و به موقع ساعت ۱۰شب رسیدند.
تا ۳۰/۱ شب با درس عقب مانده پسرک و حمام فرستادنش و جمع و جور کردن سوغاتی ها و لوازم برگشت از سفر گذشت.
سردرد و تب داشتم.چند تا قرص سرماخوردگی و مسکن خوردم و کپه رو گذاشتم.
صبح اومدم اداره.
خانوم با اجازه این بود انشای ما
.
کم کردن نمره انشا از اشکالات املایی و انشایی هزار بار قشنگ تر از بازنگری و اصلاح است
.
امیدوارم همه سال خوبی داشته باشند ما هم همینطور.