اولین پست من در وبلاگ نیوشا جون

اولین پست من در وبلاگ نیوشا جون+پرونده مهاجرتی 

سلام به همه دوستای دیده و ندیده خوبم . ممنون بچه ها که من هنوز نیامدم اینقدر بهم لطف داشتین و حمایتم کردین.اول از همه از نیوشای عزیزم بگم که مهربانی خالص و بی ریاش رو همه میدونین و من خوشبختانه شاید بیشتر. خوشبختم که دوست خوبی مثل تو دارم . خوب دوستای عزیز من اصولا آدم اهل خوندن هستم و نه نوشتن و این کار برام مشکله ولی خوب نیوشا جان منو در برابر کار انجام شده قرار داده و اگه خامی و قصوری در این نوشته ها هست به مهارت خودتون ببخشین . از اومدن مدیکال شکوفه عزیز بسی مشعوف شدم و اینو به فال نیک میگیرم که ورود من به دنیای وبلاگ نویسی شروع مدیکال های بچه ها باشه طوری که فرصت نکنم تبریک بگم. عجب پا قدم سبکی( چقدر خود شیفته ) !!!  و دیگه اینکه با به اشتراک گذاشتن تجربیات مفیدمون با هم بتونیم این روزهای واقعا سخت و جانکاه مهاجرت رو سپری کنیم. یعنی منکه اکه این وبلاگ خونی نبود تا حالا رسما خل شده بودم چون  حال مارو دیگران نمی فهمن و هر روز وقتی ولو کوتاه که سری به وبلاگ های شما میزنم احساس میکنم با چند تا دوست صمیمی و درد آشنا دردو دل کردم و این حقیقتا حالم رو خوب میکنه . همین جا از محبوبه عزیزم و امیر خان پانیذ گرامی تشکر میکنم و به روز شدن بقیه وبلاگ ها رو هم از طریق باران عزیز مطلع میشم . حالا خوبه گفتم اهل نوشتن نیستم مگر نه که واویلا!! فکر کنم برای پست اول یکم زیادی نوشتم همگی تونو به خدای بزرگ میسپارم و به امید خبر های خوب.

******************************

ارسال مدارک به سیدنی: ۱۲ فوریه ۲۰۱۰

دریافت فایل نامبر اول: ۲۳ مارچ ۲۰۱۰

ارسال مدارک به دمشق: جون ۲۰۱۰

دریافت فایل نامبر دوم: آگوست ۲۰۱۰

انتقال پرونده به ورشو: ۲۰ دسامبر ۲۰۱۱

شروع اینپراسس: ۱۵ مارچ ۲۰۱۲

 

اینم اطلاعات پرونده اینجانب و ......

فعلا که در حال انتظار هستم و امیدوار و تصمیم دارم یه سری کارهای جالب توی ابن زمان انجام بدم که میام و می نویسم .

دوستای خوبم مرسی از لطف تک تکتون اونایی که الان حضور ذهن دارم و اونایی که ندارم ولی دوستشون دارم. مرسی از فریال عزیز و همسر محترم ٬ رینای مهربان ٬ اشرف جان ٬ فاطمه نازنین با وبلاگ خوبش٬ باران با صفا ...و همتونو دوست دارم و دعا می کنم روزهای خوبی داشته باشید.

                                                                                                                     سها

واگذاری سهام وبلاگ

شنیدین میگن یک مویز و چهل قلندر؟

آره یاد روزی افتادم که دوستم سهی(سها) منو مجاب کرد که وبلاگ درست کنم.

میگم چرا خودت اینکارو نمی کنی؟

برای من انواع و اقسام ادله بی  دلیل میاره.

خلاصه سالیان سال از این ماجرا میگذره و نه من، نه سها خانم  هنوز از این تهران دوست داشتنی بیرون نرفتیم  و مهاجرت نکردیم.

دنبال کسی می گشتم که در روز نوشت های من شریک جرمم باشه که دیواری کوتاه تر سها جونم پیدا نکردم که بانی و باعث اصلی اش فقط خود خودشه.

بچه ها جونا سها همه تونو به دقت هر چه تمام تر می شناسه چون عاشق خوندنه.

یعنی پرونده همه تون زیر بغلشه بی کم و کاست. از هر کدوم از شماها  کتابی داره تو مغز استثنایی اش.

فقط بدی اش اینه که برای نوشتن یه خورده تنبله.تا ازش نخوای نمی نویسه. کشتیارش شدم نشد که نشد.

حالا ۵۰٪ سهام این وبلاگ رو واگذار میکنم بهش تا شاید مجبور بشه به دستهای نازنینش زحمت بده و تایپ کنه.

حالا انگار چه سایت پرطمطراقی هست

همینه که میگم یک مویز چهل قلندر.

هر چی سوال مهاجرتی هم می خواین ازش بپرسین که عین فرفره جواب میده.یعنی مجبوره که جواب بده.

سهههههههههههههههههها خانوم این شما این هم دوستان مهاجر

ببینم چند مرده حلاجییییییییییییییییی؟!؟!!؟

ببینم با نوشته هات به روح بی فروغ این خونه چه صفایی میدی جیگر طلای نازنین من.

همت والا

آقا جان می گفت(با لهجه گیلکی):

هیمت بولند دار کی مردان روزی گار            از هیمت بولند به جایی رسیده اند

آخ که نه تنها من بلکه شوهرم هم عاشق این هیمت بلندشیم.

آدم برای کارهای بزرگ باید دل بزرگ داشته باشه. نه مثل ما فقط حرفش رو می زنیم.

این دوتا داستان پند آموز رو برای خودم میخوام داشته باشم شما هم بخونید بد نیست.

سهی دوستم رو میگم. یکی می اومد خونه اش رو تمیز کنه. چقدر باهاش حرف زد که درس بخونه ، ال کنه بل کنه.نکرد که نکرد.یه روز اومد خونه اش که ازش پرده بگیره تا ببره به  خونه اش آویزون کنه.  اینقد عز و جز کرد دلش برا کباب شد. بهش گفت بابا تو که هیچی نداری برا چی اینجا موندی ؟!؟بکن برو.لااقل یه جای خوب بدبخت باش. ظرف یه هفته چند تا خنزر پنزرش رو جمع کرد و رفت.

خلاصه میره پناهنده میشه سوئد.پول رفتن هم نداشت اما رفت با یه بچه. دوسال آزگار بی شوهر موند تا شوهرش بهش پیوست.دوتا بچه هم آورد شد سه تا .حالا هم چهارمی تو راهه.میگیم یعنی چی !مگه دیوونه ای؟!؟میگه خرجش رو که دولت میده مشکلم چیه؟!تازه خوشحالم هست.خوب معلومه  بدبخت بیچاره  اینقدر با قناعت زندگی کرده  با پول چهار تا بچه می تونن پادشاهی زندگی کنن.

آخ مادر که چی زاییدی ؟یعنی منو!خود خودمو.عین کدو! صد رحمت به کدو. لااقل کلی خاصیت داره. ما یه دل هم نداریم که حرکت کنیم.

و داستان بعدی:یه عالمه نامی هست افغانی با شوهرش تو باغ سهی اینا زندگی می کنه تو دماوند. بچه دار هم نمی شه. سهی دار و ندارش رو خرج این فلک زده کرد که بچه دار بشه که نشد.

پدر شوهره زنگ می زنه از دهاتای افغانستان که آقا ملک ببرتش اونجا. مادر عالمه خانم رای زنی می کنه ته توی قضیه رو در میاره که میخواد ببرتش اونجا بشه کلفت مادر شوهر و یک زن دیگه برای ملک بگیرن بفرستن ایران. از همون دهاتای بدبخت نشین افغانستان زنگ می زنه  میگه نیا اینجا که اینجوریه.

مامان سهی میگه غلط کرده تو رو ببره کلفتی. پس ما اینجا چیکاره ایم!؟همیجا میمونی هر جا میخواد خودش بره.

ای بنده خدا فکر کردی به این سادگیه؟

خلاصه خبردار شدیم دارن میرن ترکیه از اونجا برن انگلیس.

اول یکی بزنه تو سر من و محکمترش رو تو سر سهی بعد بقیه رو بگم.(نیوشا با آیکن دو دستی موکندن سرش).

مامان سهی میگه ای بدبخت حتماً داره می بردت افغانستان. اگه اینجوری بشه تو چه جوری            می فهمی؟میگه نمی دونم والا حاج خانوم؟!؟!!؟؟!

ای خداااااااااااااااااااااا سواد نداره بخونه اینجا ترمینال جنوبه یا غرب؟اینقدر هم شجاعت و رو نداره و      نمی تونه از کسی بپرسه!؟

داداش سهی میگه نه من رابطشون (چی چی میگن؟واسطه؟یه همچین چیزایی) رو دیدم. داره برای همین مسیر برنامه ریزی میکنه.با این پول(سه میلیون تومن) می برتشون ترکیه از اونجا انگلیس.

به همی سادگی به همین خوشمزه گی.

حتی پاسپورت نداره بره ترکیه.

خدایا مصب تو شکر. اگه هیچی ندادی بهشون، یه دل دادی به چه گندگی؟!!؟!؟!؟!

ای خدا یه دل بزرگتر از گنجشک بده به شوهرم تا من هر چی از مهاجرت و ...میگم به من نگه "اینا همه توهمه".

خدایا یه همت والای خوش مسیر هم به من عطا کن.

آقا جانم فقط به من یاد داده برم بخونم و مدرک بگیرم . آخه تا کی ؟!؟!!؟هان !؟؟؟؟؟ تا کی ؟

مردم از بس بی هدف دویدم.

الان من و سهی یه مشکل بزرگتر داریم: موندیم اگه دو روز دیگه عالمه از انگلیس زنگ بزنه فارسی یادش رفته باشه چه جوری باهاش انگلیسی صحبت کنیم؟!

یکی کمک کنه .

هر چی میگم سهی من بیام خونه تون کلفتی!؟ شاید فرجی شد،نمی زاره.قبول نمی کنه؟

پس چیکار کنیم آخه؟!؟!؟!

از این داستانهای موفقیت آمیز برامون بنویسین که شاید عبرتی بشود برای ما یا آیندگانمان.

پسرک تولدت مبارک

امروز یکی از خاطرات خوب زندگیم تکرار شده.

تولد فرزند کوچکم.

پسری مهربان و افتخار آفرین برای این مادر زحمت کش و ستم دیده.

اغراق نیست واقعیت محض است به آنچه بر من گذشته.

ای نور دیده ام همیشه بر قله افتخار برفراز باش و چو اینک مهربان.

۱۱ سال گذشت از اولین باری که دیدمش و چه زیبا بود و خوش آب و رنگ و دوست داشتنی.

با همه سختی روزگار خواستیم که بیاید و مهربانی و زیبایی اش را بر ما بتاباند تا زندگی مان طراوت بیشتری بگیرد و این گونه شد.

حضورش همیشه مایه شور و نشاط است و سرزندگی.

می خواهد و می شود.

همیشه دوست و همیشه مهربان و گاهی به غمزه ای ناپایدار.

پسرکم چه کم توقع و کم انتظاری!؟

بخاطر ایام فاطمیه با حذف جشن تولد و پیشنهاد خودت به توپی هشت هزار و پانصد تومانی قانع شدی که آن هم فروشنده بدون اینکه ما توقع داشته باشیم پانصد تومان تخفیف داد.حتماْ خودش راه چانه گذاشته بود و بدون درخواست ما انگار به نبخشیدن آن عذاب وجدان داشت.

البته از تو پسری با ایمان بعید نیست اینگونه باشی که دعای عهد را با بلندایش چه زیبا و ماهرانه به یاد سپرده ای و به دانش ایمانی ات استواری.

امیدوارم همیشه به نور ایمان، علم فراگیری داشته باشی و به عملی نیکو  آراسته گردی.

امیدوارم در پناه روح مطهر حضرت فاطمه(س) همیشه سالم و تندرست و موفق و پایدار  و سرافراز باشی.

 *************

آخرش نشد که نشد.

دیدم چند نفر می خوان کادو ی تولد بیارن، منهم مجبور شدم همه رو دعوت کنم.

خلاصه شب جمعه ۳۰تا مهمان عزیز گرامی داشتم که تا ۱ شب به طول انجامید و من فلک زده ساعت ۲ رفتم بخوابم.

صبح ساعت ۶ونیم پاشدم تا ساعت ۸ کلاس باشم.

اینم ماجرای تعطیلات آخر هفته من.

خوش باشید و موفق.

 

به دوست دیر آشنا، مشاور و راهنما(موسسه توفیق)

از من خواستید از سوابق کاری ام بیشتر بگویم.

در ادامه مطلب آنچه در چنته دارم گویا است:


فکر می کنین از اینا می تونم بهره ای ببرم؟
بدم نمی یاد از همه تحصیلاتم بگذرم و از تجاربم بهره مند بشم.
ممنونم که اینقدر از من اطلاعات بیرون کشیدین تا حالا این همه پر جونگی در راستای تجارب و تحصیلاتم اعتراف نکرده بودم.
خلاصه اینکه من تا حالا 1000 و اندی ساعت دوره های مختلف کاری و  اجتماعی گذروندم که تا حالا هیچ استفاده حقوقی از اونها نتونستم بکنم.
ببینم شما چند مرده حلاجین و منو چه راهنمایی هایی می کنین.
تورو خدا با این همه تلاش مثل همه وکلا نگین سرمایه گذاری؟!
آخه یک آدم بیسواد و بیکار و بی عار هم که تا حالا پشیزی ارزش برای آموزش قایل نبوده  هم می تونه از طریق سرمایه گذاری اقدام کنه .
چرا من با این همه ارزش و احترام برای تحصیل  باید به سرمایه گذاری فکر کنم؟خب من هم می تونستم بجای این همه دنبال علم دویدن هم برم دنبال پول و اگه همون تزریقات و پانسمان 20سال پیش رو ادامه میدادم الان یه مدیر سرمایه دار  درمانگاه بودم، نبودم؟دیگه چه ضرورتی داشت به مهاجرت فکر کنم ؟سالی یک ماه توریستی  می رفتم یک خراب شده ای برای تمدد اعصاب.
خب ..... اینها درد دلهای نگفته من بود که مجبور شدم شما رو به عنوان یک ........که از تمام این چیزهایی که گفتم آگاه و قابل لمسه براش در جریان بزاره .
اغراق نمی کنم .چون اینهمه  حرفای دلم رو هر کسی متوجه نمی شه .اینها دردهای یک زنه که با همه توان تلاش کرده و هنوز ثمره اش رو نگرفته.البته ناشکر نیستم همین که یک خانواده سالم با فرزندانی صبور و موفق دارم خودش نیم دنیاست.اما این دنیای بزرگ خییییییییییییییلی بیشتر از این به من بدهکاره.
باز هم معذرت می خوام که این همه گفتنی رو برای شما گذاشتم.

زنگ زدم گفتم اطلاعات سوابق کاری ام رو به طور دقیق می خوام.
میگه خودتون که گواهی هاتونو دارین.خودشو می زنه به کوچه علی چپ.میگم اون فرم تکمیل شده سوابق کاری رو می خوام.میگه آقای وکیل اونا یی که کنسل شده باخودش برده کانادا.میگم پس به خودش بگین بفرسته .میگه فکر کنم همه رو باطل کرده.میگم باطل هم کرده باشه نابود که نکرده تو بایگانیش داره.میگه میخواین چیکار .میگم میخوام تصمیماتی که میگیرم متناقض با قبلی ها نباشه .میگه دولت کانادا چیزی نداره که اونا رو مقایسه کنه.آقای فلانی میگه یه دستگاهی دارن همه رو خرد می کنن.گفتم اگه کاغذ خردکن هم داشته باشن فایلهاشونو خرد نمی کنن.میگه خانم ... فکر می کنین اونا اینقدر بیکارن که بشینن پرونده هاتونو دوباره نگاه کنن؟الان پرونده های ۲۰۰۸ رو همه رو رد کردند.گفتم ما پشت کوه نیستیم که بی اطلاع از دنیا باشیم.همه با اینترنت به روزند.من هم مثل شمااطلاعات دارم بیکار ننشستیم ببینیم شما برای ما چیکار میکنین؟اما این هم می دونم که دومین مدیکال از دوستامون از آنکارا اومده.  
 و در ضمن حق منه که بدونم پرونده من با چه اطلاعاتی رفته به دست دولت کانادا.یا شما یا آقای زمانی برای من فکسش کنین.
گفت باشه.باید باهاش صحبت کنیم تا ببینیم چی میشه.
ادامه نوشته

موضوع انشاء:تعطیلات عید را چگونه گذراندین؟

امسال تصمیم گرفتیم تا آخر تعطیلات نوروزی از کارهای اداری مون دست بکشیم.

چند روز قبل از تحویل سال رفتیم منزل آقا جان چتر انداختیم و از همان روز موبایلمون مرد.

مهربان همسر رفت یک گوشی سامسونگ ۴۰ تومنی خرید که کارمون راه بیفته تا برسیم خونه از گوشی های بایگانی شده استفاده کنم یا مال خودم تعمیر بشه.از قضا رمش پایین بود و همه (تقریبا" هیچ کدوم) از شماره های واجب رو نداشت.بجاش آبدارچی و باغبون و حسابدار دانشگاه و بقال و چقال دم اداره و خونه و....یه آدمی رو که شاید یک بار تو عمرم دیده بودم و شماره اش رو شاید یکبار در عمرم لازمش نداشتم رو آورده بود(قابل توجه دوستان دلتنگ و عزیزم).

تازه شارژر فابریکش هم خراب بود. 

گفتم "کج دار و مریز" باهاش رفتار کنم.شاید دست تقدیر داره همکاری میکنه تا بیخیال دنیا بشم.

و تا ناهار روز عید خونه آقاجان بودیم بعد رفتیم ولایت سر خونه زندگیمون تو ساحل حریر یه خونه یخ زده در مدار صفر درجه.

یکی دو روزی هم شبها به اتفاق خواهرا و متعلقاتشون می رفتیم خونه خاله و داداش و ...تا خونه هوای موندن بگیره.

روزها هم یه سری خونه همسایه ها و ویلای خواهری که اون حوالیه میزدیم و مهربان همسر به اتفاق پسرها می رفتن ماهی گیری و تعلیم رانندگی تو ساحل حریر.

بیشتر از یک بار هم نشد بریم سر خاک مادر خدا بیامرز.

روز هشتم به اتفاق خانم و آقای حسن نیا همسایه  شمال راه افتادیم از مازندران به مقصد مشهد مقدس.از طرف اداره جا گرفته بودم از نهم.

تو شهرهای بی جاده کمربندی این استان پیرمون در اومد از ترافیک.

شب اطراق کردیم در ساری و صبح به راه مون ادامه دادیم.

از نهم تا یازدهم بودیم.

دوستان می خوابیدند تا لنگ ظهر. بعد صبحانه و ناهار و چرت نیمروزی و چای بعد از آن به زور می رسیدیم به نماز جماعت مغرب.اصلا" نمی تونستیم برای زیارت برنامه ریزی کنیم.که روز دوم شوهرم پسر کوچیکه رو بیدار کرد و باهم در رفتند تا پا گیر ما نشند.

پسر بزرگه هم که این دو روز رو با هم دانشگاهی و همکلاسی قبلش که منتقل شده بود به مشهد برنامه سیاحت و زیارت چیده بود.

یازدهم آماده می شدیم برای برگشت به تهران و برای اینکه صبح اتلاف وقت نداشته باشیم تا دو شب داشتیم بار و بنه رو می بستیم تازه می خواستیم بخوابیم که نصفه شب کلیه های آقای مهمان درد گرفت.مهربان همسر به اتفاق خانم مهمان بردنش دکتر.۴صبح اومدند.دوباره ۸صبح رفتند و با نتیجه سونوگرافی۳تا سنگ (یک ۷ و۴ میلیمتری در کلیه و یک ۴ م م در مثانه) اومدند.گفتند باید بره سنگ شکن و تا بعد از تعطیلات امکانش نیست.هفتمین باری بود که کلیه هاش سنگ آورده بود. هر بار هم افتاده بود.هرکاری کردیم با هواپیما بفرستیمش قبول نکرد(حالا انگار چارتر داشتیم که ناز هم می کرد، می خواستیم اگه شد از طریق اداره اورژانسی تهیه کنیم).

دوازدهم ۳۰/۱۱حرکت از طرف سمنان به تهران و رسیدن در ساعت ۳۰/۱۰ به تهران.می خواستن مستقیم برن شمال نزاشتیم.قبل از ورود به خونه رفتیم رستوران شام بخوریم دوباره دردش شروع شد.ده بار غذا سفارش دادیم و منصرف شدیم بالاخره هول هولکی غذا خوردیم اومدیم خونه. خواست بره درمانگاه آمپولش رو بزنه گفتم من می زنم.خجالت می کشید یا می ترسید نمی دونم.شوهرم و پدر شوهر و مادر شوهرم گفتند همه آمپولهای  ما رو ایشون می زنه تو می خوای بری درمانگاه اسیر بشی. آمپولش رو زدم.حدودهای ۱ شب خانمش به شوهرم گفت برین بخوابین دوباره کشیک ۲ شب ما شروع میشه. ۳۰/۱ دردش دوباره شروع شد.وسایل شخصی براش برداشتم که شاید بستری اش کنند برای سنگ شکن.بردیمش بیمارستان دکتر گفت سنگ شکن لازم نیست باید بیفته. دوتا آمپول(دیکلو فناک و هیوسین) زدند.از پله ها نیومده پایین گفت خوب شدم.خانومش گفت هنوز ۵دقیقه نشده چه طوری خوب شد؟!!؟!؟!؟!

نمی دونم دردش درست بود یا تمارض.شوهرم یه دیازپام هم از باباش گرفت و بهش داد و خورد و خُر و پفش رفت به آسمون .

رفتم بخوابم از خستگی، سردرد وتب امانم رو برید.بیدار شدم فشارم رو گرفتم ۱۵ رو ۱۰بود.چند تا قرص خوردم و بیهوش شدم.۳۰/۹ بیدار شدم سریع السیر بعد از دم کردن چای  بساط ناهار رو آماده کردم یه عدس پلو توپ. میدونستم الان بیدار بشند میگن می خوایم بریم.خانواده یکی پس از دیگری بیدار شد گفتم تورو خدا صبحونه نخورید اونوقت ناهار میفته به چهار بعد از ظهر. یه چایی بخورید تا بیدار بشن.

۱۱/۳۰نزدیک ۱۲ پدر شوهر در زد.از آروم صحبت کردنم فهمید همه خوابن.گفت میرم جلو خونه خواهر شوهر وسطی تو فضای سبزش. غذا نیار. گفتم پختم، آخه اینا می خوان برن ما نمیاییم بچه ها هم درسهای عقب افتاده دارن. شوهرم که دوباره خوابیده اومد و گفت اینا می خوان برن.

مهمونا بیدارشدند.چایی دادم گفتم ما صبحانه نخوردیم که باهم زود ناهار بخوریم.دیدم نون برداشتن دارن می خورن که ما میخوایم قرص بخوریم.مجبور شدم یه بساط جزیی صبحانه حاضر کنم.

دیدم پایینی ها برای ناهار دارن آماده می شن و میرن. گفتم الان بهشون بر می خوره.شوهرم گفت ما هم بریم می خوان ساعت ۱ ناهار بخورند دیدم ساعت ۳۰/۱۲ گفتم باشه غذا رو بردار برو.

مهمونا گفتند ما می خوایم بریم.گفتم تا آماده بشین نیم ساعت دیگه ناهار می خوریم و از همون جا می بریمتون قبول کردند.

شوهرم قابلمه رو برد و پس آورد. گفتند شام بخورینش، ناهار مهمان ما هستین جوجه کباب درست کردیم.اما ما موقع رفتن باخودمون بردیمش. دیدم هرکی یه چیزی درست کرده. قورمه ،ماکارونی،جوجه کباب و آش رشته برای عصر..حتی جوجه کباب آنقدر نبود که کفاف فقط شش نفر ما رو بده. معلوم شد پس مانده جوجه دیروز بوده که همه خونه پدر شوهرم جمع بودند.خوشحال شدم که زیر دین بیخودی نموندیم.

 بنابر این سیزده بدر با قوم شوهر ناهار و عصرانه را در فضای طبیعت سپری کردیم. برای ۳۰/۴ برای دوستان بلیط اتوبوس گرفتیم برای لاهیجان و به موقع حرکت کردند.

برگشتیم با قوم شوهر آش عصر را مهمانشان شدیم به خونه برگشتیم.

چند بار تماس گرفتم تا احوال مسافران رابپرسم.خوب بودند و به موقع ساعت ۱۰شب رسیدند.

تا ۳۰/۱ شب با درس عقب مانده پسرک و حمام فرستادنش و جمع و جور کردن سوغاتی ها و لوازم برگشت از سفر گذشت.

سردرد و تب داشتم.چند تا قرص سرماخوردگی و مسکن خوردم و کپه رو گذاشتم.

صبح اومدم اداره.

خانوم با اجازه این بود انشای ما.

کم کردن نمره انشا از اشکالات املایی و انشایی هزار بار قشنگ تر از بازنگری و اصلاح است.

امیدوارم همه سال خوبی داشته باشند ما هم همینطور.