برای اشرف عزیزم که مهربونی اش بی کرانه است.

خوشحالم یک نفر دیگه به فکر عزیزی از زندگیش افتاد.وقتی مادرم رو از دست دادم خیلی ناراحت پدر تنهایم بودم.ولی هیچ کاری برایش نتونستم بکنم.خودش خیلی سخت پسنده.خیلی هم آدم وسواسی و شیک و تمیز.خلاصه خواستگار دور و برش زیاد بود.همه می خواستم بهش زن بدن.البته ما هم مثل شما کسی رو گیر نمی آوردیم.اما خاله هایم مرتب می گفتند نزارین پدر تون تنها باشه یکی رو براش پیدا کنین .

 

ادامه نوشته

نتیجه داوری(قسمت چهارم)

پس از مدت انتظاری که بر من طولانی گذشت؛ مسئول پژوهش در رو باز کرد و رو به من گفت:بفرمایید.

دلم به تاپ تاپ افتاد.

کم دعوا نکرده بودم باهاشون.

خیییییییییییییلی بالاتر از ۲۰ زحمت کشیده بودم  اما میدونستم انتظار ۲۰ نباید داشته باشم چرا که تو مقاله ای که دانشگاه تهران پذیرفته شده بود اسم مشاور نبود .

همه رفتیم داخل.

پشت تریبون قرار گرفتم.حضار همه نشستند به ادب و احترام.

استاد راهنما ایستاد و گفت:

تبریک میگم به شما، بر اساس تصمیم هیأت داوران شما :

 از ۱۸ نمره پایان نامه ۷۳/۱۷ و از ۲ نمره مقالات چاپ شده  ۵/۱ نمره آوردین.

نمره  شما : ۲۳/۱۹ با  درجه عالی لحاظ میشه.

امیدوارم همیشه موفق باشید.

موقع ادای نمره ۷۳/۱۷ به داور و موقع نمره ۵/۱ به عدم نام مشاور در مقاله کنگره دانشگاه تهران اشاره کرد.

از پشت تریبون بیرون اومدم و به رسم ادب از ایشون و بقیه تشکر کردم.

و دوباره مورد تشویق همه قرار گرفتم.

 ***********

آخیییییییییییییییییییییییییش

راحت شدم .

راحت شدین ؟تکلیف تون روشن شد؟

انتظار سخته دیگه. ببخشید اگه با تأخیر این پست، خبر دفاع از سکه افتاد و براتون مزه ای نداشت. چاره ای نداشتم .

دوست داشتم این صفحه خاطرات رو کامل داشته باشم.

بسیار بسیار سپاسگزار همه عزیزانی هستم که مهربانانه در کنارم بودند.
از تک تک تون متشکرم امیدوارم روزی بتونم این زحمات رو با انرژی مثبت بیشتری جبران کنم.

باشه شیرینی اش یادم هست.

همون روز هم پیاده شدیم.جای همگی خالی یه رستوران خوب پیدا کردیم و دلی از عزا در آوردیم.با تن سنگین و چشمای خمار و خواب آلو به تهران برگشتیم.

محاکمه من و دفاعیات آن در پایان نامه(قسمت سوم)

با عرض معذرت از دوستان

اگه نوشته دیروز رو دیده باشین در ساعت 22/2 نوشته شده و من باید 25/2 کارت می زدم و می رفتم خونه برای اینکه عمه گولی من اومده بود خونه که ملافه های دوخته شده تشکها رو برام وصل کنه(الهی بمیرم براش، نمی دونست که اصلاً ندوختمشون) اونم داستان داره بماند.

&&&&&&&&&&&

استاد داور: تبریک میگم به خانم مهندس.کار خوبی بود؛دارای اهدافی بوده و نتایجی داشته؛ فقط یه چیزایی گفته بودم که اصلاح نشده.

-   تو پایان نامه حاشیه پردازی زیاد بوده که نیاز نبود.منظورش توضیحاتی بود که برای عناصر غذایی مختلف در گوجه فرنگی داده بودم ولی روی اونها کار نکرده بودم(مثل پتاسیم،بور،منگنز و...).

من:استاد در پاورپوینت دفاع آورده نشده.

استاد داور:بله حالا اشکال نداره اینجا نیامده.

استاد داور: میوه ها درجه بندی نشده

من:استاد قرار نبود که میوه ها رو درجه بندی کنم.

استاد داور: البته اینها پیشنهاده. خانم مهندس ناراحت نشین.

استاد راهنما: من باید یه توضیحی بدم بعد حرف تمام.

تو این پایان نامه هدف ما درجه بندی میوه نبوده ما ملاک های دیگه ای برای کارمون داشتیم.

استاد داور: در جداول از حروف بزرگ استفاده شده که باید از حروف کوچیک استفاده می شد.

من: چشم استاد چون جداول زیاد بود در این فرصت کم نتونستم انجام بدم در پایان نامه اصلاح         می کنم.گفت نه باید اینجا اصلاح می کردی.گفتم استاد این اسکن ها قبلاً انجام شده بود.و پاورپوینت رو آماده کرده بودم و ....سریع

 استاد راهنما حرفم رو قطع کرد و گفت ضرورتی نداشت.قانون نیست.

داور برگشت به مشاور اشاره کرد که آقای دکتر آمار کار می کنن میدونن که ....

استاد مشاورم نه چیزی گفت و نه هم خیلی محکم سر تکون داد بلکه به نشانه تأئید حرکت سری انجام داد که راهنمام ندید و

استاد راهنما ادامه داد می تونست اینکار رو بکنه اما چارچوب قانونی ندارد.به من رو کرد و گفت اصلی ها رو اینکار رو بکن ولی فرعی ها نیاز نیست.

استاد داور: خب این وزن کیلو گرم به هکتارها رو چطوری به گرم یا میلی گرم در کیلوگرم یا در گلدان بدست آوردین؛ شاید بعضی می خوان بدونند(نمی دونست که اشکال دیده شده رو رفع کردیم و اصلاح شده). همون صفحه اوزان عناصر و سطوح مختلف مواد مصرفی رو آوردم روی پرده.

با استاد راهنما هماهنگ بودم بهش نگاهی کردم و گفت میتونی توضیح بدی.میتونستم ولی باید پای تخته محاسبه انجام میدادم .

گفتم بله استاد به وایت برد زیر پرده اسلاید اشاره کردم که باید روی تابلو محاسبه کنم خودش شروع کرد به توضیح دادن و سر هم بندی و جمعش کرد.

استاد داور: شما از وزنهای پایینی برای کاربرد عناصر ازت انجام داده اید.

من : بله استاد در پروژه من از عناصر پایین استفاده شده .امکان استفاده از سطوح بالا تر هست و به پیشنهاد شما این را در صفحه پیشنهادات آورده ام انشاءالله دانشجوهای بعدی از این تجربه استفاده خواهند کرد؛ و در خلال حرفهام همون صفحه اسلاید رو آوردم که پیشنهاد ایشون در ابتدای پیشنهادات گنجانده شده بود.

استاد داور:البته شما خیلی خوب کار کردین و اینها همه در قالب پیشنهاده؛ شما تعداد میوه رو در بوته آمار نگرفتین. این مهمه که چند تا میوه در یک بوته بوده و دارای چه درجه ای بوده ؛ریزی و درشتی میوه ،.....

 من : این کار من یک کار علمیه و وزن کل و عملکرد هر بوته را بدست آوردم. من 17 مورد علمی را در این پروژه بررسی کردم در صورت نیاز دیگران، بعد از من هم می توانند این کار را انجام بدهند.

 استاد راهنما با صلابت هرچه تمام نه مثل"من قربانت گردم و چاکرت شوم "گفت:ما برای انجام یک تحقیق پروپوزال میدیم و طبق اون پروپوزال کار می کنیم مگه می تونیم چیزی کم یا زیاد کنیم!؟در ضمن کجای این مملکت میوه ها گرید بندی هستند که این یکی باشه و بخواهیم ریز و درشتی را بخواهیم بسنجیم.

و این بود که داور خان از راهنما جان باخت و کم آورد و دیگر هیچ نگفت.

رییس گروه:خانم مهندس در کاربرد هیدروژل کارایی در کدام آبیاری بیشتر بوده؟

من:کاربرد آبیاری 4 روز یکبار دارای عملکرد بالاتری بوده که اختلاف معنی داری با آبیاری 6 روز یکبار نداشت.

رییس گروه: با توجه به اینکه گفتین هیدروژل باید مصرف آب رو کم کنه پس در اینجا اثر بخش نبوده.

استاد راهنما:هیدروژل مصرف آب رو کم می کنه اما دمای گلخانه در تیر و مرداد آنقدر زیاد بوده که نشد از فاصله آبیاری بیشتری در این پروژه استفاده بشه و در ضمن می شه که  آمار و ارقام را برای کارایی بهتر و بیشتر دستکاری کرد و اما یکی از اهداف پروژه نتیجه ای هست که حاصل میشه و اونها برای تجارب بعدی به ثبت می رسه.

اما حالا این چند روز بعد از ردیف کردن همه معادلات نتیجه ئ دیگری گرفتم که دلم    می خواد موهامو بکنم(آیکون نیوشا با دودستی مو کندن و هوار هوار و زر زر کردن).دلم  می خواد یه کتک مفصل به خودم بزنم.دلم می خواد این دوگوله خاک اره رو زودتر به کار بیاندازم و جواب رو اونی که باید میدادم.

" هنوز دارم بعضی سوال جوابا رو حلاجی و ریشه یابی می کنم که چرا اون جوابو ندادم چرا این جوابو ندادم.در حال سرزنش کردن خودم و کتک زدن خودمم.به خودم گفته بودم که مواظب سوالهای انحرافی باشم اما ذکاوت این کار رو نداشتم.دلم می خواد بزنم تو سرم ".

من می تونستم بگم: کاربرد هیدروژل تنها، نشون داده که : بیشترین عملکرد به میزان 8/769 گرم در گلدان با کاربرد 10 گرم هیدروژل در کیلوگرم بدست آمد اما عدم استفاده از هیدروژل مقدار عملکرد رو به  8/308  کاهش داد. بدون در نظر گرفتن آبیاری این مهمترین نتیجه اثر هیدروژله .

خیییییییییییییلی از دست خودم عصبانی ام.آخه چرا لااقل استاد راهنما جوابشو نداد.

رییس گروه: (حربه همیشگی و آخرین ضربه) بله البته ایشون باتوجه به اینکه از رشته ئ دیگه ای آمده بودند خوب کار کردند .

من:"با تعصب"آقای دکتر من می تونستم پایان نامه ای با یکماه اجرای کار آزمایشگاهی رو بردارم و شما این رو در خیلی از پروژه ها ملاحظه فرمودین اما من کاری با اجرای 8 ماه  گرفتم تا در خلال آن هم به تجاربم اضافه بشه هم یک کار مفیدی رو ارائه کرده باشم.

استاد راهنما: (دکترای خاک از استرالیا هستند) بله کار کردن با خاک کار بسیار سنگینیه و در توان همه  نیست و ایشان کار سنگینی رو انجام دادند.

اشاره شد به استاد مشاور که نظر شونو اعلام کنند.

استاد مشاور:پایان نامه خوبی بود. به خودشون و خونواده شون که اینجا حضور دارند تبریک میگم.کاربردی بود. کاربرد هیدروژل چند سالیه که در ایران متداول شده.من در گلخانه ... کاربردش را روی توت فرنگی دیده ام .

این پایان نامه خیلی کار شده بود.من به گلخانه ایشون سر زده بودم. من در جریانش بودم و کمکشون کردم. البته آقای دکتر بیشتر زحمت کشیدند.امیدوارم همیشه موفق باشند.

در واقع با این سخنرانی ختم جلسه رو اعلام کردند.و همه دست زدند.

پسرک با دست گل بزرگ و زیبایی که پدرش از شب پیش تهیه کرده بود و یواشکی تو صندوق عقب قایم کرده بودند وارد شد به من تقدیمش کرد و همه دوباره کف زدند.

رییس گروه از ما خواست که سالن رو برای تصمیم گیری و نتیجه نهایی ترک کنیم.

گل بدست داشتم می رفتم بیرون آقای مسئول پژوهش گفت رومیزی ها رو خانم... آوردن؟اینجا به یادگار میمونه دیگه .

بعد از این همه چزوندن من حالا شوخ طبع شده.

گفتم:شما ۲۰ رو بدین رومیزی ها چه قابلی داره؟!

همه بجز هیأت داوران رفتیم بیرون و از حضار پذیرایی بیشتری به عمل آوردیم.

منتظر اعلام نتیجه موندیم و عکس و فیلم گرفتیم.

ارائه پاور پوینت دفاعیه (قسمت دوم)

رفتم ببینم سالن دفاع خالی شده یا نه ؟آبدارچی گفت خالیه و آب خنک و لیوان بردم گذاشتم.

رفتم پایین گفتم تجهیزات و وسایل رو بیارن.فرمانده که بالا بود.هر جا بره حتماْ باید خیلی زود از سرویس بهداشتی اش استفاده کنه وگرنه از اون مکان نمی ره.بقیه اعضای گروه وسایل رو آوردند.من شروع کردم به پهن کردن رو میزی ها.خواستم جلسه دفاع من متفاوت باشه.خوراکی ها رو چیدیم .یه چیز ناقابل گذاشتم تو جیب آبدارچی و رفت. مهربان همسر فلشم رو گرفت و ویدئو پرجکشن(اگه درست تلفظ کرده باشم )رو روشن کرد.البته استرس شدیدی نداشتم ولی یه سری به پایین زدم و دفتر اساتید رو بررسی کردم.اومدم بالا و دیدم گروه محاکمه داره تکمیل میشه.پشت تریبون قرار گرفتم.دانشگاه فرجه امتحانات بود و دانشجو زیاد نبود .ولی چند نفری اومدند و دوستان هم.رییس گروه فکر کنم صورت جلسه ای بود که داد یکی از دانشجوها گفت بده خانم مهندس امضاءکنه و امضاءکردم.بعد رفتم که دوربین عکاسی رو بدم به مهربان همسر نزدیک رییس گروه ِگفت مقاله نداشتی؟گفتم چرا دوتا داشتم.گفت بده دیگه. اصل مقالات با پرینت رنگی و کپی گواهینامه های دانشگاه زنجان و دانشگاه تهران رو  دادم که تو نمره لحاظ کنن.

دوباره رفتم پشت تریبون.اولین صفحه پاور رو باز گذاشتم که بک گراند مقنعه زرشکی من با یک گوجه فرنگی بود در وسط(اولین برداشت محصولم بود که باید تو آزمایشگاه قطعه قطعه اش می کردم برای گرفتن آب میوه و  پ هاش/ای سی/تی اس اس).

نمی دونم داور یا مشاور گفتن یک بیوگرافی از خودتون بدین به راهنما.

نوشتم :نام ... فامیل.... متولد ۱۳۴۵/دیپلم تجربی در سال ۱۳۶۸/ورود به کارشناسی ۱۳۶۸/ورود به کارشناسی ارشد ۱۳۸۸.

و استاد راهنما با همین ها یک خطبه شیرین ساخت و عنوان کرد.

اجازه خواستم گزیده ای از پایان نامه را ارائه نمایم.  

شروع کردم :به نام خداوند جان و خرد     گزین برتر اندیشه نگذرد.

همونی که روی اولین صفحه بود رو خوندم و ادامه دادم ،بی وقفه ۷۰ صفحه پاورپوینت رو ارائه کردم که میدیدم استاد مشاور و داور یه چیزهایی رو در خلال گفته هام یادداشت می کنند.

اصل مطالب تمام شد بعد از همه اونهایی که هرچند قدمی کوچک برایم برداشته بودند چه حاضر و چه غایب مراتب سپاسگزاری رو بجا آوردم.

در پایان از اینکه بخاط ضیق وقت بدون توقف جلو رفتم  عذر خواهی کردم.

رییس گروه گفت که ۵ دقیقه هم  فرجه داده به من ولی خودش دست زد و مجوز تشویق صادر شد.

همه کف زدند و رییس گروه خواست سوالها مطرح بشه.

دانشجوها صدا شون در نیومد.یکی از دوستان گفت آقای دکتر معمولاً این جور وقتها ما هوای هم رو داریم.

رییس گروه از دیگران خواست که سوال کنند.

استاد داور شروع کرد.

بقیه رو بعداً میگم.وقتم تمام شد.

اکیپ دفاعیه عازم شد (قسمت اول)

 

سلامی به گرمای مطبوع شبهای بهاری

عذرخواهی می کنم بابت انتظاری که برای دیدن نتیجه کشیدین.

تا هر جا اجازه بیدار موندن داشته باشم رو می نویسم.

دیروز (حالا دیگه شد پریروز)یعنی 5شنبه 15/10/1390 ساعت 5 و نیم صبح اکیپ دفاع عازم دفاعیه شد.اکیپ عبارت بودند از :من،مهربان همسر، فرمانده (پدر شوهرم)،پسرک و دختر خواهرم(سوم راهنمایی).مهربان همسر تو اتوبان قزوین داشت از 120 تندتر می رفت.

چون دفاعم ساعت از بود گفتم عجله نکن می ترسم خیلی  زود برسیم و شما ها حوصله تون سر بره.کوتاه اومد.رسیدیم به شهر ولی نه خیلی زود بلکه یکساعت زودتر که کافی بود برای یک صبحانه معمولی و کارهای اداری ام.

اکیپ هوس کله پاچه کرد.رفتند به شهر گردی برای سرویس بهداشتی که بعد از اون هم برن برای کله پاچه.سرویس پیدا شد و یک ربع وقت رفت.برای پیدا کردن یه کله پاچه ای نمونه شروع کردن به تجسس.خبر ندارن دلم مثل سیر و سرکه داره به جوش میاد.به آقای همسر گفتم ببین می ترسم با خوردن کله پاچه وقتم کم بشه و به دفاع نرسم.منو تومیدون پیاده کنین من میرم خودمو نشون بدم شما بعد از صبحانه بیاین.گفت حالا واجب که نیست همین امروز کله پاچه بخوریم یه وقت دیگه می ریم.خواهر زاده ام هم گفت آره بابا خاله می خواد سخنرانی کنه کله پاچه تشنه اش می کنه.

فرمانده گفت نمی شه بریم سلف دانشگاه !؟گفتم فکر نکنم بتونیم بریم.نون بربری دبشی خریده شد سبد صبحانه و مسافرت همیشه برای سفر آماده است.چایی هم دم کرده بودم.گفتند نون می خریم و با یه چیزی دیگه تو حیاط دانشگاه می خوریم.رفتیم به سوی دانشگاه. از میدون تمدن تا ورودی دانشگاه شاید ۳ دقیقه هست.۷-۶ دقیقه رفتیم نرسیدیم. یه نگاهی دقیق انداختم.با ساختمانهای نا آشنا مواجه شدم.فکر کردم! یعنی از اون هفته تا این هفته این همه آپارتمان سازی شده؟!؟!؟!هر چه بیشتر دقت کردم کمتر نتیجه گرفتم .مگه میشه راه هر هفته امو اشتباه اومده باشم؟؟!؟!؟!؟داشتم ناامید میشدم که دیدم بععععععععععععععله رسیدیم به شهر کوچک مجاور.گفتم دور بزن.مهربان همسر گفت:دیدم چقد دور شد.منم گفتم دیدم منبع آب دانشگاه داره دور میشه.دور زد.دوباره رسیدیم میدون تمدن.ای خدا پس چرا ورودی دانشگاه رو ندیدم.یعنی آبروم رفت.عین اسکل.آره همون اسکلی که محبوبه گذاشته بود تو وبلاگ.انگار چه شاهراه و چند راهیه.دور زدیم .گفتم تورو خدا یواش برو.یعنی اولین فرعی راست رو بپیچ داخل.خلاصه راه شهرک دانشگاه رو پیدا کردیم و وارد شدیم.

 و وارد شهرک دانشگاه شدیم و تو پارکینگ دانشجویی پارک کردیم جلوی دانشکده.من پیاده شدم برم دنبال کارای اداریم.دوباره فرمانده گفت میشه بریم کافی شاپ دانشگاه .گفتم بله میشه باید برید ته شهرک دانشگاه و پیاده .اجازه ماشین شخصی نمی دن.برف بود و سوز سرمای گدا کش؛این شد که فرمانده شکمو پشیمون شد از رفتن.گفته نه پس همینجا  صبحونه می خوریم.

حرکت کرد به طرف دانشکده و مستقیم رفتم دفتر اساتید.استاد راهنمام بود .خوشحال شدم و تشکر کردم ازشون.

دیدم اون ورقه های گزارش هنوز روی میزه و آقای دفتر دار نداده ایشون امضاء کنه .معلومه از اون هفته تا الان استاد مشاورم نیومده دانشکده.

رییس گروه گفت به مشاورن زنگ بزن ببین داره میاد؟ کجاست؟ما ساعت 11 جلسه داریم.گفتم ایشون میان دیروز هماهنگ کردم.چشم الان زنگ می زنم.هرچه زنگ زدم برنداشت. به رییس گروه گفتم.

من رفتم سراغ دفتر پژوهش که ببینم اونجا اشکالی وجود نداشته باشه.

معاون پژوهش تا منو دید گفت شما 4 تا از گزارش ها رو نیاوردین.گفتم امروز امضاء می کنم میدم بهتون.گفت نه      نمی شه باید قبل از دفاع بدین .گفتم خب قبل از دفاع میدم .- چرا تا حالا نیاوردین؟آخه من که نمی دونستم امضاء نداره.شما اون هفته دادینش به من.-مگه شما اون هفته نیاوردین با پایان نامه؟-نه .تو پرونده بود شما اون هفته دادین به من. -خب چرا تا الان امضاءنکردین؟-مگه خونه ات تهران نیست؟چرا هست.!-.... هم خونه اش تهرانه.- بله ولی هر وقت کارش داشتم رفتم کرج محل کارشون.

-!!!!!!!!!!! پرونده شما سی دی چکیده نداره . - باید داشته باشه؟-بله.- ببخشید من نمی دونستم.کاش اون هقته گفته بودین.- من گفتم با این وضعیت امروز نمی تونین دفاع کنین(من تونم قسم بخورم که اسمی از سی دی یا چکیده نیومده بود ،فقط استاد راهنما اشاره کرده بود که اونم باید موقع چاپ تو پایان نامه باشه).بدون چکیده که نمی شه.- فلش همراهمه .میشه بریزم تو کامپیوتر شما؟نه  نمی شه .باید سی دی داشته باشین. گفتم چشم الان میرم انتشاراتی دانشگاه رایت می کنم میارم.رفتم بیرون.دیشب خواستم لپ تاب شوهرم رو بردارم.گفت .اداره گذاشتمش.حالا همیشه خونه بودا .یه کاره برده بود اداره .گفت :مال پسرو رو بیار .نه .فکر نمی کنم نیاز بشه.در ضمن اونجا کامپیوتر زیاده.

رفتم بیرون از اطاق و بدو بدو رفتم پایین.اشاره کردم به شوهرم که ماشینو روشن کنه .سریع رسیدم به محوطه پارکینگ و پیاده شدم دویدم به طرف انتشاراتی. – یه رایت داره.- باشه.با طمأنینه کامل فلش رو گذاشت.گفتم لطفاً بازش کنین.گفت چقدر عجله دارین.باشه(چه میدونه من چی میکشم). باز کرد گفت کدومه؟- میشه بیام اونجا بهتون بگم.!؟ناز و غمزه اومد .گفته باشه .پیشخونو یه تکونی دادم رفتم اونطرف..نشونش دادم .گفتم یه قسمت از اینو میخوام.گفت شما گفتین رایت.گفتم ببین برادر این سه تا عدد رو باید عوض کنم .گفت شما گفتین رایت.- باشه چی میشه مگه.فقط باید بجای سه تا عدد موجود می نوشت:100،200،300 .نتونست .نگذاشت من هم تایپ کنم.—ما اینجا خدمات کامپیوتری  انجام نمی دیم،خدمات دانشجویی داریم.گفتم برادر من، بزار در عرض چند ثانیه انجامش بدم.من الان وقت دفاع دارم.نگذاشت –گفت برین سایت.گفتم شما که میدونین الان سایت تعطیله.گفت برای ما مسئولیت داره.ای خدااااااااااااااا نمی دونم به این خر زبون نفهم چه جوری حالی کنم.خوبه من سن ننه شو دارم.نمی دونم فقط برای کار من مسئولیت داره یا برای همه همینطوره.دلم می خواست یدونه بزنم تو سرم و دوتا سر اون.پریدم بیرون .به پژوهش زنگ زدم.برنداشت.به شوهرو زنگ بزنم بریم شهر؟.الان که دیره.اون وقت میگیم تو این دهات گیر کردیم میگن اینجا از نظر فرهنگ و تمدن قدمت چند هزار ساله داره .آخ دلم می خواد همینو بزنم تو سر این پسره مزخرف.مستأصل شدم.رفتم تو گفتم یه سی دی بدین لطفاً.داد و پول رو دادم.دویدم طرف ماشین.مرتب زنگ زدم به پژوهش. گوشی رو برداشت.نفس نفس زنان گفتم ببینید انتشاراتی میگه مسئولیت داره......گفت:من نمی دونم باید سی دی داشته باشین.....گفتم صبر کنین قطع نکنین من  سی دی  گرفتم میشه با کامپیوتر شما رایت کنم.گفت باشه.پریدم تو ماشین.رفتیم دانشکده.رایت کردم دادم بهش.

یه نفس راحت کشیدم.داشتم قبض روح می شدم.

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

چیکار کنم نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم.

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

همین الان با استاد راهنمام صحبت کردم.فقط تونستم خداحافظی کنم تا از خنده جلف من با خبر نشه.

دلم می خواد خونه باشم تا بدون خفقون بخندم بلند بلند بلند.

زنگ زدم به استاد که آقای داور به اینا گیر داده.نگرانم فردا نتونم جوابشو بدم.

میگه بیخود میگه.بگه .صد دفعه گفته.هرچی بهش توضیح میدم بازم تکرار میکنه.

به من میگه تو هم وراجی آخه .چیکار داری هی زنگ می زنی به (م) یعنی داور.

گفتم هی زنگ نزدم .ولی تو ورقه ارزشیابی  داور که داده به معاونت پژوهش اینا رو نوشته.خواستم به شما بگم که در جریان باشین.ممکنه فردا به همینا گیر بده.

میگه اون بگه.صد دفعه گفته.هر دفعه هم بهش توضیح میدم .پیر مرد خرفت. آخه به تو چه ؟ما می خوایم همین فاکتور ها رو اندازه گیری کنیم.

تو نمی خواد به این چیزا فکر کنی.تو فقط حرف اضافه نزن(دقیقاْ منظورش اینه:زر مفت نزن).من دارم میمیرم از خنده.حیف که نمی تونم اونطور که میگه بنویسم.- جواب این حرفا با من .خودم اونجا هستم جوابشو میدم.تو فقط حرف زیادی نزن.

گفتم باشه استاد هرجا موندم فقط به شما نگاه می کنم.

گفت خودم جوابشو میدم.

گفتم خیالم راحت شد استاد خیلی نگران بودم.ممنونم .خداحافظ

- خدا حافظ.

و من کم مونده بود ولو بشم از خنده رو میزم.

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

ها ها ها +قاه قاه قاه

 

 

شما هم دعوتید+ دنباله ماجرا

شما هم دعوتید:

دفاع از تلاش در بوته آزمایش،گذر از بحران سخت داوریست.

ارج می نهم قدوم سبزتان را در روز به یاد ماندنی دفاع از پایان نامه ارشد کشاورزی ام  در ساعت ۱۰ صبح ۵شنبه ۱۵ دیماه ۹۰در دانشکده کشاورزی دانشگاه ...

نه دیگه.! بقیه اش رو نمی گم.هر کی میاد پیام بزاره .

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!***************٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫

واینک دنباله ماجرا:

میدونید که دیروز رو  با "نامه فدایت شوم" استاد شروع کردم.

و در اوقات مختلف روز  هی زنگ زدم  به دفتر و موبایل استاد جواب نداد که نداد.

چند صفحه آخر رو باهم چک نکرده بودیم مضافاً که بنده پایم را از گلیمم دراز کرده و حذف و اضافاتی انجام داده بودم.

اول گفتم حتماً تأئید شده است که استاد جان جواب نمی دهد.بعد گفتم اگه با ایشان  صحبت نکنم خواهد گفت:"رفتی خوابیدی تا لنگ ظهر حالا زنگیدی که چه؟!"پس بهتر آن که هر از گاهی زنگکی زده تا ایشان را از چرت قیلوله برهانم.

با این تصمیم بود که تن پوش ضخیم آهنین را پوشیده و گرز گران و سپر و کلاه خود را مهیا کرده  و تصمیم به زابراه کردن استاد را استوار نمودم.چون آخرین دقایق امتحان الهی بود محکم و با اراده هی زنگیدم هی زنگیدم.فکر کردم که از انرژی از دست داده دیروز هنوز بهوش نیامده باشد ولی این بنده حقیر  نیز چاره ای جز این نداشتم که ایشان را از خواب نیمروز برهانم که وقت سخت تنگ است و این جانبه قلبم در دهان.

ساعت ۲۵/۲بالاخره استاد جان گوشی رو برداشت.

پس از سلام و چاق سلامتی و عذر خواهی از بابت وقتی که دیروز از ایشان گرفتم ادامه دادم از آخرین بحث پایان نامه چند صفحه چک نشده مانده.

البته نواقصاتی داشته که برطرف کردم و منتظر نظر ایشان هستم.از اونطرف سیم پاورپوینت رو باز کردند.شروع کردیم به تبادل نظر .مثل همیشه همانطور که منتظر بودم باز هم عصبانی و کم طاقت که چرا اینو نوشتی و چرا اینطوری نوشتی . من هم با پررویی پاسخ دادم.

مثلاً : دانهال چیه که نوشتی؟ من:دانهال یعنی نهال بذری.-اصطلاح جدیده؟ -نه استاد. از وقتی کلاس کنکور ارشد می رفتم یاد گرفتم حتی به درخت چند ساله ای که از بذر بوجود آمده هم گفته میشه و چون این شاهدی ترجمه شده از مقاله خارجیه ، عوضش نکردم(حتماً خودش می دونسته می خواست منو امتحان کنه که رشته غیر مرتبط هستم میدونم یا نه!؟).-استاد:بنویس نهال بذری.-من:نه استاد اگر سوال برانگیز بود می تونم جواب بدم بخاطر همین می خوام باشه .یه کلمه جدید یاد می گیرن.-استاد:اون خط خطیا چیه نوشتی !؟من:خط خطیا ؟!؟!؟!!؟!؟!؟کجا استاد؟!؟ اون آخر.فکر کردم اسکن گواهی نامه مقالاتم رو میگه.آخه، آخر پایان نامه بانک عکس گذاشته بودم که اصلاً مصطلح نبود!مردیم از بس کپی برداری کردیم،مثل همه نوشتیم،مثل همه رفتیم و اومدیم.شاید بیشتر از هزارتا عکس از اجرای پایان نامه ام دارم .کجا ازش استفاده کنم پس؟بدرد سر قبرم هم که نمی خوره .پس برای چی آخر پایان نامه می نویسم  تمااااااااااااااااام مراحل اجرا با دوربین دیجیتال عکس گرفته شد؟؟!؟!؟!

الحمدولله اینبار از عکس ها ایراد نگرفت.

به صفحه تقدیر و تشکر اشاره کرد که بعضی رو جا بجا کنم.بعضی رو حذف کنم.

گفتمان ما تا ساعت ۰۵/۳ طول کشید.

و در آخر شیرین ترین لحظه گفتمان  از سوی استاد و ختم کلام :

ببخشید اگه من تند برخورد کردم.من همیشه سر دانشجوهام عصبانی میشم.

من:نه استاد من اصلاً دلگیر نمی شم و به دیده منت می پذیرم .میدونم چک کردن این همه موارد اون هم تلفنی کار آسونی نیست.شما خیلی لطف کردین به من.امیدوارم بتونم البته نمی تونم جبران کنم.خیلی از شما ممنونم.

خداحافظی کردم.لباس رزم رو درآوردم.حالا من هم می خوام برم خونه.یاداشت ها رو دوباره نگاهی انداختم و گفتم تا برم خونه و دوباره با تن خسته بشینم به اصلاح، هزار کار پیش میاد.

همکارام همه رفتند.ولش کن من کجا برم؟به درک خونه کیلویی چنده؟تا حالا چه تاجی به سرم گذاشتن که سر ساعت برم خونه ؟تازه خونه کسی انتظارم رو نمی کشه امروز روز شنای منه.تا ساعاتی فرجه دارم.بس که نشستم سر این پایان نامه قیافه ام شده عین گردو.این شد که از طرف اداره مهربان همسر که استخر رو قرق کردند برای دوشنبه ها ،جناب مستطاب برای اولین بار در یک اقدام خودجوش و نپرسیده، مرا نیز ثبت نامه فرموده است(آقا اصلاً ببین من می خوام برم یا نه بعد از این عطوفت ها به خرج بده).

کار دنیا رو تورو خدا ما ندیده، نپرسیده ماشین سمند از اداره ثبت نام می کنیم  و بعد خبر میدیم اونوقت آقا کلاس شنا برامون اسم می نویسه .بازم خوبه بعد از بیییییییییییییییییییییست سال یه حرکت متهورانه ای یاد گرفت.

خلاصه نشستم سر اصلاحیات پایانی.معادل های وزن عناصر هم تو وسطها بود که شک داشتم با استاد چک کرده بودم اونا رو هم کامل کردم.

سریع فرستادم و مسیج زدم و کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم.

خیلی دلم می خواست یه چرتی تو اتوبوس بزنم.اما نشد که نشد.انگار وقتی خیالت راحته خوابتم نمی بره.رفتم خونه.اما پسرک گفت چرا دیر اومدی(مرد اول خونه هست دیگه. به هیشکی جواب پس ندم به این یکی باید استنطاق پس بدم.گفتم نشستم اداره پایان نامه ام رو اصلاح کردم و فرستادم برای استاد).

شب هم گفتم یه غذای نونی  درست کنم.خفه شدیم بس که برنج خوردیم.به مهربان همسر  زنگ زدم نون تازه اگه می تونه بگیره.حلیم بادمجون بار کردم.

داشتم نونی که مهربان همسر درحال تعریفش بود برش میزدم که خواهرام زنگ زدن.گفتم بیاین اینجا نمیدونی چه نون کنجدی سفارشی داریم .گفتن می خولیم بعد از شام یه سر بیایم دیدنتون .گفتم شام بیاین.کوچیکه گفت کوکو درست کردم می خوریم میایم.گفتم بیارینش اینجا شادی هاتونو با ما تقسیم کنید در ضمن بیشتر همدیگر رو ببینیم.گفتن باشه(خواهر بزرگه ام خب.نمی تونن که رو حرفم حرف بزنن میتونن).فوری یک غذای نونی دیگه  راه انداختم.

خوراک طبقاتی: طبقه طبقه خورد و چیده شده در تابه دسینی :پیاز+گوجه فرنگی+قارچ+فلفل دلمه ای+تن ماهی+پیاز داغ پودری(هنر خودم)

گذاشتم روی شعله پخش کن تا آروم آروم آماده بشه.

صبح اومدم طرف اداره از نمایندگی شیرین عسل مطهری به اندازه ۴۰ نفر مهمان کیک و آب میوه خریدم برای روز دفاع.

یکی از استادا هست که دوست داره پا برهنه بپره وسط.بی دعوت خودشو دعوت می کنه سر جلسات دفاعیه.اگه سوال تخصصی رشته شو نپرسه انگار روزش شب نمی شه.بابا آخه تو مگه کار و زندگی نداری!؟!؟یدفعه هم با استادم دعواش شده.امیدوارم به این خاطر هم شده نیاد سر جلسه
البته یه سوالش از پرولین هست.هورمون های گیاهی .ولی من که نمی تونم بشینم از اول دروس کارشناسی تا آخر کارشناسی ارشد رو تو این برهه بخونم.
فقط دعا کنید اون نیاد .کادو هم باید اضافه تر بخرم .اونو که می خرم آدم خوبیه ولی از سوالهای درگیر کننده اش اصلاَ خوشم نمی یاد چون در ارتباط با پروژه ام نیست.
بگو مرد حسابی حالا میای بیا، نمیشه اظهار فضل نکنی ؟همه می دونن رشته ات چیه و چقدر حالیته.
خلاصه دعا کنین اگه کلاس ها هم تعطیله دلش برای مامانش تنگ شده باشه بره پیش ننه جونش.

این بود انشای امروز من.

 

گفتمان تاریخی با استاد راهنما

 شنبه به استاد زنگ زدم که نگه حالا پاورپوینت رو داده و رفته حاجی حاجی مکه!

برنداشت(جواب نداد).من هم که پر رو   مسیج زدم:استاد پاورپوینت دفاع رو ملاحظه فرمودین؟بله اشکال زیاد داره.فردا ساعت ۱ زنگ بزن.نوشتم چشم.

بعد از ۴ هفته همین فردا سها می خواد بیاد پیشم.هر روز میخواست بیاد نشد.بچه رو می زاره مدرسه میاد و برمی گرده.یکشنبه هر دفعه زنگ زدم تو آشپزخونه بود.می گفت بچه و بابای مریضن دارم سوپ و غذا درست می کنم با خیال بیام که اگه دیر شد نگران نباشم.

دیگه نزدیک ظهر بود.زنگ زدم گفتم نیا اداره سر مطهری پیاده شو بریم شیلا ناهار بخوریم.بازم دیر کرد.حوصله ام سر رفت.طاقت نیاوردم. زدم بیرون. می ترسیدم به ساعت ۱ نرسم زنگ بزنم.نیومده بود.رفتم تو فروشگاه صنایع دستی کمیته امداد امام شاید بتونم چیزی برای هیات داوران و استاد در روز دفاع انتخاب کنم.قبل از رسیدن به مقصد خورد و ریزهایی نظرمو جلب کرد و خریدم برای خودمو سها و دخترش.رفتم طرف تابلو ها که سها زنگ زد و گفت من تو شیلا هستم.سریع رفتم تو فست فوت .دخترکی تنها پشت میز جلو یی پشت به ما نشسته بود.با سها روبوسی کردم و دیدم فسقلی روبرویی خودشو نشون داد که سورپرایزم کنه.سریع غذا سفارش دادیم و من گشنه و هول نفهمیدم چطور خوردم ساندویچم رو.البته سها سریع تر خورد.انگار از من گشنه تر و هول تر بود.طفلکی.سریع زنگ زدم به استاد.یه مقدار صحبت کردم و گفت: ربع ساعت دیگه زنگ بزن.سریع خودمونو رسوندیم اداره.زنگ زدم به استاد . ۴۵ دقیقه دعوام کرد.ارشاد شدم.ایرادها رو گفت.شارژ موبایل رو به اتمام بود و من دیدم که استاد به خیر و خوشی داره حرف می زنه فرصت رو غنیمت شمرده و حسن استفاده رو از موقعیت بردم و از اداره زنگ زدم.ادامه داد . نقدم کرد. اشکال ها رو گفت.اصلاحات رو یاد آوری کرد.گفتم چشم همه رو همونطور که می فرمایید اصلاحش می کنم.(هر کی نفهمه انگار چقدر ایراد داشتم).اعداد و ارقام اعشاری جابجا شده بود.ایراد گرفت.گفتم تو سیستم شما جابجا شده.خلاصه فقط تنبیه بدنی نشدم.خودش کلی حرف بود.بعد انگار از این همه حرف زدن داشت سرش گیج می رفت. اولین بار بود که استاد این همه تونسته بود برام این همه وقت بزاره.دو سه صفحه مونده بود دیگه بی حس شد و گفت بقیه رو فردا میگم.گفتم کی گفت بعد از ۳۰/۱۰ - ۱۱ زنگ بزن.پای آبرو در میون بود.بنده خدا کلی تلفنی به زحمت افتاد  و اشکالها و ترتیب مطالب رو یادآوری کرد که بعضی رو حین گفتن اصلاح کردم بعضی رو موکول کردم به خونه.

 رفتم خونه خوابیدم.راحت و بی خیال دنیا.۷ مهربان همسر اومد و بچه ها بودند و همه گرسنه.پریدم آشپزخونه یه کباب تابه ای دبش که پسرک هوس کرده بود  با پلو زعفرانی درست کردم و خوردیم.از   اونجاییکه از مهربان همسر یه خورده رنجیده خاطر بودم دست به کار شستشوی ظرفها شد که هم عذاب وجدان نداشته باشه و هم به بچه ها بفهمونه که ما مشکلی باهم نداریم من هم به جمع و جور آشپزخونه مشغول شدم.ظرفا تموم شد می خواستم برم سروقت کامپیوتر دیدم سلطان رفت سراغش.تو این گیر و دار لپ تاپش وارد اینترنت نمی رفت.مجبور شدم خوددار باشم .نشستم جلوی تلویزیون .برنامه ای باب میلم پیدا نکردم.خانم امیر سلام رو برای اولین بار دیدم و چشم مون به جمالش منور شد بهتر دیدم ایشون رو ببینم و بشنوم.بالاخره سلطان رضایت داد و بلند شد از پشت کامپیوتر.چای خانواده رو ریختم.خوردم پریدم سر کامپیوتر.تا ساعت ۳ صبح ناقابل داشتم توصیه های استاد رو اجرا می کردم.دیگه چشام هیری ویری میدید و مغزم قات زده بود.گفتم سریع ایمیلش کنم برای استاد جان .تا قبل از صحبت ببینه و کمتر اذیت بشه.جی میل کند بود.ارسال نمی شد.یاهو هم.۳وربع شد.مهربان همسر هم از برق روشن کلافه بود انگار.یعنی با جابجا شدنش اینو می گفت.همیشه این طوری .نمی گه باید خودم بفهمم.وقتی حرفش میاد من باید گوش مفت باشم و ایشون تخلیه زبان انجام بده در این جور وقتها باید خودم آدم فهمیده ای باشم.خسته میشه یه جمله بگه روشنایی اذیتم میکنه.

از رو رفتم .کامپیوتر رو خاموش کردم.خوابیدم.نه !.بیهوش شدم تا صبح.

پسرو اومد: مادر بیدارشو.من:باشه.رفت

یه ساعت بعد پسرک :مادر بیدار شو.من:باشه دیرتر بیدار میشم.

نیم ساعت بعد سلطان:...جان پاشو.داره دیر میشه.من:دیرتر میرم اداره.

(مثلاْ می خوام یه ساعت بیشتر بخوابم.اگه گذاشتن!پس این مرخصی های استحقاقی بدرد مرگم می خوره !.حسسسسسسسسسسسسسسسسسسابی مرخصی می گیرم و می خوابم تا ابد.     پول شم وارثین بگیرن و حال کنند دوقبضه.فاتحه شم نفرستن.مهم اینه که اطرافیان خوش باشن.گور پدر تو و حال وخیمت و تن خسته ات.)

۳۰/۸ سلطان از خواب پرید و من هم .سلامی زیر لب در عالم خواب و بیدار.

کامپیوتر رو روشن کردم دست و رومو شستم.سلطان احتمالْ با دیدن کامپیوتر روشن فکر کرد اداره نمی رم.رفت.من هم سریع پاور پوینت رو ارسال کردم.به استاد هم مسیج زدم.رفتم آشپزخونه پک صبحونه رو از یخچال در آوردم چایی داشتیم(چای صبحانه با آقامونه.آخه از من سحر خیز تره) ولی یه لیوان رانی برای خودم ریختم یه صبحانه کار درست با نان بربری تازه مهربان همسر (اینجا دیگه سلطان نیست مهربان همسره)زدیم به وجود نازنین مون(عمراْ اگه یکی از ما با دهن بو گندوی شب مونده از در بزنیم بیرون.این قانون نانوشته خونه است). 

اومدم اداره.با ترافیک کم.بی خیال دنیا.سر موعد به استاد زنگ زدم.به هیچ کدوم از تلفناش جواب نداد .فکر کنم از دیروز با اوون انرژی ای که من ازش گرفتم بیهوشه هنوز.به تفصیل اس ام اسی برایشان ارسال کردم.و شرح ما وقع را گفتم.

همکار ور دلم میگه چی تایپ می کنی؟ مگه تموم نشد؟!؟!؟منظورش پایان نامه است.میگم تموم شد.با علامت سوال و تعجب نگام میکنه .این چندمین باره که می خوام این جوابو بگم.میگم:خاطراته. اینجوری شده مثل همیشه.    

دیگه وقت ناهاره.رئیسم با آقایون بُر خورده هر روز یه غذا درست می کنند و در کنار هم غذای تازه و خانگی میل می فرمایند.یه بو بلنگی راه می ندازن که نگو.من هم برم سبزی پلو ماهی دیروزم رو که به افتخار دوستم نخوردم و رفتیم بیرون، گرمش کنم و بخورم.

ببخشید اگه غلط املایی و انشایی دارم .تعجیل هم این عواقب رو داره دیگه.

 

اعلامیه روز دفاع

سلام و صد سلام به دوستان گلم

پنج شنبه روز 8 دی ماه 90 ساعت 3 و نیم صبح از خواب بیدار شدم و یک ربع به 4 با اتوبوس اسکانیا دانشگاه حرکت کردم.یکی دو روزه حالم خیلی خرابه.سردرد،حالت تهوع ،سرگیجه،پهلو درد،کمردرد و الخ.

پدر شوهرم میگه !؟!؟!؟!؟!؟.....

{اون خانوم رییسم که بد جنس بود و  اگه یک دقیقه تأخیر می کردیم به تمام ساعتها نگاه و اشاره      می کرد که ما دیر اومدیم، یک سالی هست که از ریاست افتاده و اومده نشسته ور دل من. آی حرف میزنه آی حرف می زنه !مخم رو تیلیت کرده.نه میزاره بنویسم نه میزاره بخونم نه میزاره کار کنم (چقد هم کار داریم ما )همون یذره هم که میخوایم کار کنیم این خانوم نمی زاره .اما وقتی خودش می خواد کار کنه انگار با عالم و آدم قهره.سگرمه هاشو می کنه تو سینوس هاش تا به تا و تند تند کاراشو       می کنه و می بره تحویل میده.

منم اینکار رو بکنم؟! .نه دیگه .نمی شه !.هر کار ی استعدادی می خواد.اصولاً من گوش مفت بار اومدم .اینم یه جور تربیت دیگه .هرکی گوش مفت می خواد میاد سراغم.البته این بنده خدا خیلی دلشکسته است دلم نمیاد بهش بی اعتنایی کنم.از من هم بزرگتره ممکنه بی ادبی هم باشه ای بابا یذره دیر تر .قرآن خدا که غلط نمی شه.}.

داشتم می گفتم پدر شوهرم میگه "سن که رسید به پنجاه ،فشار میاد به هر جا".

والله ،بلا ما هنوز به پنجاه نرسیدم ولی که انگار دارم رو به موت می رم.راستش از تحرک و تلاش نا امید شده بودم داشتم فکر می کردم پدر شوهره راست میگفت: "که چی اینقدر میدوین و از زندگی تون هیچ لذتی نمی برین؟در جوابش گفته بودم اینها لذت های زندگی ماست.انگار داشتم از این حرفها پشیمون می شدم که بچه ها(دوستان) پذیرش دکترا رو مطرح کردند بدون اینکه از این وضعیت من خبرداشته باشند.نور امیدی به دلم تابید.دوباره به تکاپو افتادم.

خلاصه 5شنبه خیلی وضع خرابی داشتم ولی نمی تونستم از رفتن صرفنظر کنم.چون اولین ایستگاه سوار اتوبوس می شم خلوته .هرچی کلاس و ادب رو گذاشتم کنار و دوتا صندلی رو به خودم اختصاص دادم و خودمو مچاله کردم، پالتو بلندم رو کشیدم روم و سعی کردم بخوابم.خدا رو شکر آقا موسی راننده زودتر رفته بود  که یک روند خانم مهندس خانم مهندس از دهنش نمی افتاد وگرنه عرض و آبروم می رفت.بس که گل بوته وگلدان و خاک اینور و اونور برده بودم همه منو میشناختند.

من هم محتاطانه رو صندلی اول ننشستم.رفته بودم صندلی دوم.خلاصه به هر کج و کولگی که بود خوابیدم. فکر کنم تا کرج خوابم برد.بعد بلند شدم و بی شخصت بازی رو گذاشتم کنار و تکیه دادم به صندلی و کیفم رو گذاشتم رو پام و صندلی کناری ام رو خالی کردم و چه زود احساس کردم خانمی سوارشد و نشست کنارم.  دوباره خوابیدم.تا وقتی که داشت پولها رو جمع می کرد .یعنی نزدیک شهر دانشگاهی ام.سرم بهتر شده بود.پول رو دادم.یه مسیج زدم به مهربان همسر که هم خوابیدم وهم حالم خوبه.یکسره رفتم دانشکده.چه سوزی میومد.رفتم دفتر پژوهش مسئولش نبود.برگشتم دفتر رشته های کشاورزی.مسئولش هم سن و سالمه از هم نشینی با من احساس خوبی داره یک سری  حرفهای مشترک داریم.مثل سوابق کاری و بیمه و بازنشستگی و تبادل اطلاعاتم رو غنیمت می شمره.یه چایی برام آورد و نشستیم به صحبت گفت فکر نکنم فلانی بیاد. امروز کلاس داره.گفتم :نه .میاد.خودش گفته بیا بگیر.گفت نمی دونم شاید بیاد.رفتم دفتر اساتید.دکتر اومده بود.نشستم پیشش گفتم چه خبر .چطورید بازحمت های من؟استاد راهنمام گفت فلانی دیروز پایان نامه ات رو آورده بود و یه ایرادای الکی گرفته من جوابش رو دادم.گفتم با فلانی مشکلی ندارم آدم خوبیه.گفتم آقای دکتر پاور دفاعم رو گرفتید؟گفت نه به اینترنت دسترسی نداشتم.گفتم فلش دارین براتون بریزم؟گفت دارم همراهم نیست.بگم مرد حسابی تکنولوژی رو چرا حبس می کنی تو خونه با خودت بیار دیگه.نمی شه که !.گفتم استاد شما باید یه فلش 8 همراه تون باشه(آخه خودم به تازگی 8 گیگم رو راه انداخته بودم).دوباره گفتم می خواین بریزم رو سی دی براتون؟گفت آره یه جوری بریز که باز بشه؟گفتم چشم. بچه های هم دوره زیاد  بودند.چند تا شون اومده بودند برای تحویل پایان نامه صحافی شده.یکی شون می خواست  از استاد داورش امضاء پایان نامه صحافی شده رو بگیره که بهش گفت برام گل نیاوردی. برو شهر خودت از گلفروشی خودت گل بپیچ بیار.تا اونجا یکساعت و نیم راه بود.تازه روز دفاع برا همه شون خودنویس 50هزارتومانی خریده بود و یک سبد گل برای تک تک شون آورده بود.فقط یک استاد خودشو کرده بود نخود آش اومده بود تو جلسه مجبور شده بود اون سبد گل رو بده به اون بابا.داشتند می رقتند طرف در اصلی می خواستند برند گلفروشی شهر. باهاشون داشتم می رفتم گفت خانم مهندس من لپ تاپ دارم نمی خواد برین انتشاراتی.گفتم سی دی نداریم. نزدیک انتشاراتی تو دانشگاه پیاده شدم ،رفتم و انجام دادم  برگشتم.دکتر رفته بود کلاس.

مسئول پژوهش اومده بود.گفت داور پایان نامه شما رو نیاورده.گفتم دیروز گفت پیش شماست .گفت نداده.در ضمن 8 تا ورقه به من داد که امضاء مشاورم رو کم داشت.گفت اینا تا تکمیل نشه نمی تونین دفاع کنین.چرا امضاءنداره؟گفتم شما گفتی میاد اینجا ازشون امضاء می گیرم.گفت حرف تو دهنم نزارین!من کی گفتم؟بهش نشونیبدم که اون دوتا رو هم خودت امضاء گرفتی .فایده نداشت.گفتم برم کرج از دکتر (خ) امضاءبگیرم بیام؟هیچ کاریش نمی شه کرد؟گفت نه؟دیگه چیزی نگفتم.

 بچه های همکلاسی  یکی می رفت و یکی می اومد عین دور تسلسل. این تکرار مکررات ما همچنان ادامه داشت.خلاصه یکی از بچه ها گفت دکتر(م) (داور من) داره میاد .گفتم مطمئنی ؟گفت آره باهاش صحبت داشتیم.چرخی زدم برگشتم.اومده بود.نشسته بود پشت میزی و پایان نامه من دستش بود و داشت فرم مربوطه رو پر می کرد.

دیروز پر کرده بود داشت تو فرم دیگه پاک نویس می کرد.گفت این ایرادها رو داره به استاد راهنمات گفتم زیر بار نمی ره.

نظر استاد داور:

یه تعریف هایی از پایان نامه کرده بود.

 مهم ترین چیزی که ایراد گرفته بود این بود:1- در قسمت آمار دوتا فاکتور ns در اومده بود یعنی (اختلاف معنی دار نیست) ولی تو جدول a &b در اومده بود .یعنی(اختلاف معنی داره).به نظر ایشون این نشان  تناقض بود.ما قبلاً به این موضوع برخورده بودیم و سرش با دوستان و استاد راهنما و مشاور بحث کرده بودیم.به نظر ما اشکال نداشت .چرا که این اختلاف جزیی رو نشون میداد در واقع اختلاف معنی داری نبود . 2- چرا واحد ها ی وزن و حجم همه جا یکسان نییت؟ چرا تبدیلش کردیم ؟چطور تبدیل شد؟ ما بخاطر ملموس بودن واحد های گلدانی، کیلو گرم در هکتار رو به گرم و میلی گرم در کیلو گرم تبدیل کردیم و این به نظر ایشون این کار نباید صورت بگیره  همچنین وقتی شاهد رو از دانشمندان و محققان دیگر میاریم باعث   می شه دیگران نتونند این مقیاس رو با هم مقایسه کنند.3- حروف جداول بصورت بزرگ نوشته شده و من باید به حروف کوچک بنویسم که کاملاً درسته .4- ثبت دو تا رفرنس رو جا انداخته بودم.

گفتم بله استاد درست می فرمایید.چشم میرم اصلاحش می کنم.ورقه رو امضاء کرد و نوشت ایشون می تونه 8 دی ماه نود (یعنی همون روز امضاء)دفاع کنه.در واقع 10روز وقت اصلاح داشتم.ورقه رو همون جا دادم دست مسئول پژوهش گفتم می تونم دفاع کنم.امضاء شد.دکتر داشت از در می رفت بیرون که آقای م مسئول پژوهش دوباره گفت آقای دکتر میتونن دفاع کنن؟ایشون گفت بله.گفت بعد از اصلاح دیگه؟و با نگاهش مجبورش کرد بگه بله.انگار انتظار داشت دکتر بگه: په نه په! شلم شوربا بیاره و دفاع کنه!!!!.گفت بعد از اصلاح دکتر باید اینجا رو یکبار دیگه اصلاح کنه.

خلاصه که وضع خیلی درامه.فکر کردم که من امروز باید وقت دفاع بگیرم.حتماً یه راهی هست.

سه تفنگدار همکلاسی تو اتاق بودند.گفتم اشکال نداره میرم یه کافی نت تو شهر اصلاحش می کنم و میارم.که هم کلاسی گفت خانم مهندس من لپ تاپ دارم نمی خواد برین تو شهر.در واقع اعتبار و آبرویی بود برایم پیش این مردک مردم آزار.گفتم متشکرم.از در زدیم بیرون.گفت برین تو ماشین بشینین اصلاح کنین.گفتم اگه میشه می رم تو سالن مطالعه. رفتم اونجا آوردش اونجا نشستم به اصلاح .حروف فارسی رو کیبرد نبود .بعضی جا ها رو اشتباه می کردم مجبور بودم چند بار بزنم تا درستش یادم بیاد.یکی از رفرنس ها رو می خواستم اضافه کنم.زنگ زدم خونه کسی نبود.زنگ زدم پایین .پدر شوهرم گوشی رو برداشت.گفتم من دانشگاهم پسرک خونه نیست؟گفت اینجاست.گفتم بهش بگید بره بالا به من زنگ بزنه.میدونستم به نظرش سکرت میاد،سریع ادامه دادم ، از بالا یه چیزی رو باید برام بخونه.پسرک زنگ زد.گفتم مادر جان روی میز کامپیوتر،سمت راست یه پایان نامه هست از صفحه اولش یه چیزی رو باید برام بخونی؟میدونی پایان نامه چه شکلیه ؟گفت آره همون که جلدش طوسیه گفتم آره همون.گفت صفحه اولش بسم الله ست.گفتم آره صفحه بعدی مشخصات نوشته عنوانش رو بخون.آخرش هم اسم نویسنده اش رو نوشته فرزانه .سالش رو برام بخون.موفق شد تمام اطلاعات لازم رو بده.شارژ رو به اتمام بود.جمع و جورش کردم .بجز تصحیح حروف از بزرگ به کوچیک جداول که 24 ساعت کار داشت.سریح لپ تاپ رو بستم.رفتم دکتر رو پیدا کنم.تو کریدور منتظر شدم.خانم همکلاسی رو دیدم که نشسته منتظر شوهر جونش تا سبد گل رو بیاره.اونم از بچه های ارشد بود.ترم یک گیاهان زینتی.می خواستم لپ تاپ رو بهش بدم گفتم  زحمتت  می شه.در ضمن فکر کردم چه طوری به دکتر نشون بدم اصلاح شده.ایستاده بودم منتظر و بیرون رو نگاه می کردم  دیدم همکلاسی اومد.و یک دسته گل زیبا از ماشین در آورد و گذاشت تو صندق عقب.خوشحال شدم نگرفت بیاره بالا.اومد و داد ورقه ها رو استاد راهنماش امضاءکرد ولی بلند جوری که همه بشنوند بهش گفت روز دفاع برا همه گل آورده و برای من نیاورده .اونم هیچی نگفت و از در زد بیرون.من هم نشسته بودم اصلاحات رو به داورم نشون میدادم اونم برام رفته بود سر منبر.یکی دیکه از دخترای عقب مونده بدتر از من داشت من می فروخت حسابی با بله بله گفتن و چاپلوسی اش.این راهنمای اون عقب مونده(عقب افتاده از دفاع) بود. که همکلاسی با اشاره ای به من فهموند سریع جمعش کنم.گفت خانم مهندس لپ تاپ شارژ نداره.من هم سریع جمع و جورش کردم و ورقه رو از رو میز دادم دست استاد که امضاءمجدد کنه.یکی دو جمله دیگه گفت و من کلی دعا و نیایش به درگاه خدا کردم .اون به عقب مونده گفت نمی دونم میگیره من چی میگم یا نه ؟!؟!؟گفتم گرفتم استاد می می فرمایید.ممنون .امضاءمی کنید ببرمش ؟تا امضاء کنه جونم اومد بالا. ورقه هایی رو که باید می بردم کرج درآوردم .رفتم پیش مسئول دفتر اساتید گفتم یه محبتی می خوام به من بکنید.میدونم سرتون همیشه شلوغه اما من چاره ای جز این ندارم.این ورقه ها رو میدین دکتر (خ) امضاءکنه؟بعد بدید به آقای (م) فقط بگید فلانی داده .نگین که خودتون امضاءگرفتین.گفت باشه .خیلی تشکر کردم.منتظر استاد راهنمام شدم از کلاس بیاد سی دی رو بدم بهش.رفتم پژوهش .امضاء دوم استاد داور رو هم دادم.گفتم اومدم برای وقت دفاع .امضاء کرد و گفت بده دکتر(پ) روزش رو مشخص کنه.همونی که هر چی می پرسیدم    می گفت  حق دارین ندونین آخه رشته تون غیر مرتبطه تا بلاخره یه نامه سرگشاده تو وبلاگ براش نوشتم و آدرس وبلاگم رو برای مسیج کردم،که مرد حسابی مگه من از نرده های دانشگاه پریدم تو کلاس یا امتحان دادم و با رتبه خوب وارد دانشگاه شدم!؟!؟!؟

خلاصه برگه رو دادم دستش .خوشبختانه چهره اش متبسمه و هیچ کس نمی تونه خرده بگیره که امواج منفی ساطع  می کنه.با لبخندی ملیح ورقه رو دادم دستش .گفت وقت دفاع می خوای گفتم بله هفته دیگه پنج شنبه    می خوام دفاع کنم.گفت پنجشنبه!؟گفتم بله.گفت استادها هستند ؟گفتم استاد راهنما و داور هستند.گفت خوبه .اون پسره هم دفاع داره .نمی دونم چه کسی رو می گفت .مهم نبود.نوشت ساعت 10 .گفت چندمه؟سریع از روی میز آقای میم که پشت میز نبود و داشت با کسی صحبت می کرد تقویمش رو قاپیدم و گفتم 15 دی 90 و نوشت و گفت به همه شون خبر بده.گفتم چشم.می خواستم بگم فکر کنم وظیفه دانشگاهه ها .

رفتم دفتر گروه .آقای (م)برگه تسویه حساب رو داده بود که دو نفر دیگه امضاء کنند هیچ کدوم نبودند.گفتم چیکار کنم.یک امضاء رو از طرف زد خانم(ر) بعدی رو گفت ببر دانشگاه فلانی بزنه.گفتم باشه.رفتم کلاس استاد راهنما رو پیدا کردم.تازه وارد کلاس شده بود.سی دی رو دادم.اسمم رو تو انتشاراتی با ماژیک نوشته بودم.روز دفاع رو هم رو کاغذ  نوشتم گذاشتم داخلش و دادمش به ایشون.آزاد و رها اومدم بیرون از محوطه بزرگ پارکینگ دانشجویی می خواستم رد بشم برم دانشگاه برای امضاء آخر که دو نفر از سه تنفگدار اونجا منتظر سومی بودند و گفتند وایسا با ما بیا.منتظر شدم دیدم با خانمش اومد.تا  میدونگاهی رفتیم.اونا هم داشتند می رفتند دانشگاه برای امضاء.پیاده شدم .چند قدمی رفتیم .گفتم من دیگه برای چی بیام شما که میرید اینو هم بدید برای امضاء.من برگشتم تو ماشین پیش خانم خوشکل همکلاسی.گفت از کجا میاین؟گفتم یعنی اینقدر لهجه دارم؟گفت نه (ن)شوهرش گفته شمالی اید.گفتم آهان لاهیجانی ام.فکر می کردم اونم شمالیه .گفتم کجایی هستی گفت :ساری.گفتم خوشبختم پس هم دریایی هستیم.خندید.یه ته دلی باهم گرفتیم تا سه تفنگدار اومدند با امضاء.دیدم دارن میرن دانشکده.گفتم پس از اینجا با شما خداحافظ می کنم زحمت تحویل این اوراق رو هم خودتون بکشین .از اونجایی که خیلی وقته مرتب می گفتند وقت دفاع رو به ما خبر بدیم می خوایم بیایم.گفتم روز دفاع منتظر تونم.

با وسیله عمومی رفتم میدان امام حسین که دفعه پیش بخاطر تعجیل حساب نکرده بودم و پول رو داده بودم که راننده بده. 2000 تومان بهش دهکار شده بودم.داخل کافی نت شدم. غلغله بود.پیداش کردم .بعد از سلام گفتم منو  می شناسین؟نگاهی کرد و بعد از سلام  گفت آورد داد.راننده شب پول شما رو آورد داد.تشکر کردم و راه افتادم به طرف ترمینال.ماشین داشت حرکت می کرد سوار شدم و به طرف تهران راهی شدم.نرسیده به آزادی پیاده شدم با مترو صادقیه تا دانشگاه علم و صنعت رفتم و چهار و نیم رسیدم خونه .به نظر اومد پسرک با پدر رفته استخر.حال و نای غذا پختن نداشتم.الویه و ماکارونی داشتیم.تو فریزر نگاهی انداختم .یه سطل ماست آب مرغ رو پیدا کردم انداختم تو قابلمه بزرگ و جو پوست کنده هم داخلش.هویج و کلم هم برای خالی نبودن عریضه رنده و اضافه کردم.رب هم ریختم با نمک و فلفل و زرد چوبه.جوش اومد شعله پخش کن گذاشتم زیرش تا آروم بجوشه .رفتم بیهوش شدم تا ساعت 8 شب.که همه جمع شدند و شام خوبی رو در کنار هم خوردیم.

بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود؛ قصه ما راست بود.

به انتظارم: ساعت 10 پنج شنبه روز 15 دی ماه 1390. دفاع از دو سال تلاش بی وقفه پروژه ای با عنوان : تأثیر سطوح مختلف نیتروژن، هیدروژل و آبیاری بر عملکرد ،وزن تر و خشک اندام هوایی و ریشه گیاه گوجه فرنگی.

میرم برای گرفتن وقت دفاع

امروز پایان نامه از تنور استاد داور آقای دکتر محمدی در اومد.

چند روزه که دنبال تحویل پایان نامه از دست داور به دفتر پژوهش بودم که وقت دفاع بگیرم.

تو این مدت روی پاور پوینت دفاعیه کار کردم .امروز برای استاد راهنما فرستادمش.

فردا میرم دانشگاه تا پایان نامه رو تحویل بگیرم.تا ۱۰روز فرصت دفاع داریم.قصدم اینه ۵/۳ صبح از تهران حرکت کنم تا نزدیک ۸ صبح اونجا باشم.بگیرمش برم یه کافی نت(همون کافی نتی که نمی دونم راننده پوله رو بهش داده یا نه)اصلاحات رو انجام بدم برم وقت دفاع بگیرم.

اگه بتونم برای ۵ شنبه دیگه وقت بگیرم خوبه.

بچه ها می گن برای دکترا اقدام کن.اگه بشه چی میشه؟اونوقت تو یک هواپیما باهاشون می رم.االبته اگه باهاشونم نرفتم اشکال نداره محبوبه گلی یه خونه دوطبقه می گیره یه طبقه شو به من اجاره میده.