همیشه این تفاوت برام نفرت آور بود.
دوستم از وبلاگ "یادداشت های یک خانم خارجی"پستی گذاشته با عنوان "تفاوت" به آدرس:http://photomehr.blogfa.com/9202.aspx که منو برد به مدرسه بچه هام و یادم اومد: از اینکه از بچه ی پر انرژی ام انتظار داشتند زنگ تفریح با آرامش فقط نظاره گر کسالت ها باشند متنفر بودم.
از اینکه بچه هام آزادی بازی کردن نداشتند غصه دار بودم.
وقتی سال آخر دبیرستان معاونش گفت امسال یه کم شیطون شده ترسیدم که نکنه تو بحبوحه کنکور عاشق شده باشه یا سیگاری. با ترس و نگرانی گفتم چی دیدین ازش؟ گفت چرا ترسیدین؟ نگران نباشین فقط زنگهای تفریح اینقدر بازی می کنه که تمام سر و صورتش خیس میشه. بچه ام بسکتبالیست بود اما بخاطر کنکور گذاشته بودش کنار و حالا تو زنگهای تفریح با دوستاش بازی می کرد. بنابر این نفس راحتی کشیدم. تعجب کردم آدم به این جوانی چرا باید این حرف رو بزنه؟!
گفتم خوشحال نیستین که دانش آموزان سالمی دارین؟! اونا امسال فشار زیادی رو دارن تحمل می کنن. شما که بهتر از من میدونید. کلاسهای مختلف آموزشی و کنکور و ...؛ بزارین این یک ربع ساعتی که برای تفریح بهشون دادین رو لااقل با ورزش نفس بکشن...و ...
چقدر گذاشتن بچه هامون نفس بکشن!
تابستون برای کار ورزی گفتن بیرون نرید بیاین مدرسه نمره تون بیشتر میشه من هم گفتم آره مدرسه بهتره لااقل درک تون می کنن و یه مقدار میرید کارگاه و تمرین می کنید وقت اضافه هاتونو می شینید دروس کنکورتونو می خونید.
زهی خیال باطل.
اصلاً و ابداً کارگاه که نبردن بچه ها رو هیچ اونا رو به کار بنایی که چه عرض کنم کارگری گماشتند آن هم چه سخت. اونم تو ماه رمضان و تعصب بچه هامون به روزه داری.
مثل اینکه بچه های شیطون مدرسه گاه گداری از دیوار در می رفتند بنابر این تصمیم گرفتند دیوار رو بلند کنن و برای اینکار درهای اضافی رو از اماکن مختلف آوردند و در اختیار بچه ها گذاشتند و اونا این درها رو می بردند بالای دیوار و بوسیله سیمان و .... روی دیوار نصب می کردند. تو هوای گرم تابستون و با زبان روزه. این کارورزی بچه های ما بود در آستانه کنکور.
و مطمئنم فقط و فقط معجزه خدا بود که دلش به حال بچه هامون سوخت و تو دانشگاه قبول شدند.
پسرم که رتبه خوبی هم تو دانشگاه دولتی گرفت البته تمام وقت شبانه روز و آزادش به آمادگی کنکور تو کلاسهای مختلف و کتابخونه گذشت.
&&&&&&&&&&&&&
ای داد و بیداد! بچه های ما چه می فهمند ما چی میکشیم ؟
به معاون اون یکی گفتم چرا انظباط بچه من 19/30 هست گفت برای اینکه زنگ تفریح تو حیاط میدوه....منو میگی[تعجب]!دلم می خواست وسط حیاط بشینم و موهامو بکشم و جیغ بزنم؛ کاری که فکر می کنم روش خوبی برای تخلیه ی عصبانیت باشه که من یکبار هم از اول عمرم نکردم برای اینکه از وقتی که یادمه خانوم بودم. از وقتی که واژه ها رو فهمیدم به من می گفتند خانوووووووووم. حالا هم که دیگه دیر شده برای اینکارا.
اصلاً دلم نمی خواد بچه هام از بدو بدنیا آمدن یک خانوم یا یک آقا باشند. دوست داشتم بچه هام بچگی کنند؛ کاری که من و خواهر برادرم هیچ وقت نکردیم.
یه روز خسته و کوفته رفتم خونه دیدم بچه هام دوتا برادری با پرت کردن بالش به هم، بازی و وقت گذرونی کردند و تمام خونه شده پر سفید. البته به نظر خودشون جمع کرده بودند اما به نظر من که اینطور نبود. اما از فکرم گذشت که اگه اونا اینجا تخلیه انرژی نکنند کجا باید برن؟ تو کوچه و خیابون؟ پس امن ترین جا برای بچه هام خونه مونه. بیخیال شدم و بخاط اینکه دعواشون نکنم رفتم تو اطاقم تصمیم گرفتم بخوابم و شکر خدا بیهوش شدم و با تجدید قوا برگشتم برای نظافت خونه.
یه روز هم رفتم دیدم سس کچاپ رو پاشیدند به در و دیوار. البته تمیز کرده بودن ولی چنان گندی زده بودن که هنوز آثارش در سوراخهای بلندگوی یکی از تلویزیونها به چشم می خوره.
البته من اون روز اصلا عصبانی نشدم و فکر کردم اینا با این کارشون برای آینده شون خاطرات بچگی می سازند.
شاید خیلی ها بگن چه مادر بی خیال و ریلکسی، اما وقتی پسر بزرگم خیلی کوچیک بود و من خیلی منع اش می کردم از کارها یک خانم تحصیل کرده، معلم و مومنی به من گفت "تا بچه ها کار خطر ناک نکردند جلوشونو نگیر". و این شد آویزه گوشم از زمان بچگی اولین پسرم.
خونه بابا مون زیادی مقید بودیم. خوبه ارتشی نبود اما خونه مون یک پادگان به تمام معنا بود. ما هم فکر می کردیم که ما نژاد برتریم لابد؛ که اینا یعنی ادب و نزاکت، یعنی اخلاق نیکو، یعنی متانت.
جالب دیگه بچه های الان گول این چیزارو نمی خورن. چند شب پیش حاج خانومی داشت جوون تر ها رو نصیحت می کرد که گذشت تو زندگی خوبه و از این حرفا که بچه ای کلاس ابتدایی گفت این حرفا کیلویی چنده؟ این حرفا مال عهد چپقه . منو میگی؟! چشمام هیری ویری رفت و به شوهرم نگاه کردم و اون به بچه هامون و خلاصه باورم نمی شد که اونا چه چیزایی دارن تو مدارس یاد می گیرن؟
بگذریم در جواب معاون ابتدایی بچه ام گفتم: خب چیکار باید بکنه؟!گفت باید یه گوشه بشینه و درسشو بخونه...باید... باید...
ای خداااااااااااااااااااااااا منو کجا آفریدی؟!؟
گفتم مگه زنگ تفریح برای استراحت نیست ؟ خب یه بچه ابتدایی چقدر می تونه بشینه و بازی نکنه. گفت اگه همه بخوان تو حیاط بدوند که اینجا بلبشویی میشه. تعداد دانش آموزان زیاده و دیگه نمی شه کنترلشون کرد. گفتم تقصیر بچه من چیه که فضای آموزشی تون کمه. من نمی تونم به بچه ام بگم زنگ تفریح بشین بازی نکن که نمره انظباطت بیست بشه و این هم عادلانه نیست که بخاطر بازی، از بچه نمره انظباط کم کنین. خلاصه داستانها داشتم برای تربیت بچه ها به دلخواه آموزش و پرورش ما.
اونم از اون کیف های چند صد کیلویی که باید بچه های لاجون ببرن و بیارن. چی میشه گفت؟! بارها و بارها من یا همسرم با مسئولین مدارس بچه هامون صحبت کردیم اما نرود میخ آهنی در سنگ. تنها کاری که تونستیم بکنیم اینکه خودمون رو تغییر بدیم. مثلا میز پینگ پونگی تاشو بخریم و گوشه پذیرایی بزاریم و گاه و بیگاه با بچه ها بازی کنیم یا بچه ها رو قبل و بعد از مدرسه به کلاس های مختلف ورزشی بفرستیم برای تخلیه انرژی و خسته بودن در مدرسه.
خدایا .....
مصی جان تو نظرات اون پست رو غیر فعال کردی اما من نتونستم با تو هم عقیده نباشم و سر درد دلم باز نشه.[گل]
نیوشا