مدیکال اومد.

امروز صبح داشتم می رفتم اداره، تو اتوبوس دست کردم تو کیفم تا چک کنم ببینم گوشیم سر جاشه یا نه، جا گذاشتم؟ اگه جا گذاشته بودم کارم زار بود، دیدم سر جاشه.گوشی رو برداشتم، پیام داشتم، از طرف سها بود، بازش کردم؛ دیدم نوشته :

مدیکالم اومد.
از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم.
کله سحر زنگ زدم و گفتم به من مربوط نیست که خوابی خواستم ابراز خوشحالیم یخ نکنه و همین حس و حال شور شعفم رو بهت برسونم. مرسی که چشمم رو به جمال مدیکالت روشن کردی.
نمی دونی با این خبرت امروزم رو ساختی.
مرسی، ممنون، متشکرم، thank you.
بووووووووووووووووووووووس
ودیگر هیچ.

گمشده پیدا نشد

13 دی 1392، اول ربیع الاول، اولین محموله تولیدات شرکت به خریدار تحویل شد.

با خودش برد. در صندق بار اسکانیا جا داد. به محل رسید، از اتوبوس پیاده شد. غروب بود و بارانی.

بار اشتباهی بر زمین گذاشته شد.

وقتی فهمید که اتوبوس رفته بود و دستش به جایی بند نبود.

فردا صبح پیگیری کرد، به راننده های مربوطه رسید. به او گفتند کسی که بار شما را برده فلان جا پیاده شده.

200 کیلو متر دور تر.

رفتم و جنس اشتباهی را دیدم؛ نان خشک، شاید 5000 تومان در قبال 680500 تومان گیاه دارویی.

آدرس گرفت. با بچه هایش رفت و پیدا نکرد.

معلوم نیست چه سرانجامی پیدا کردند آن گیاهان دارویی؟!

یعنی واقعاً اشتباهاً به آنها تحویل شده و آنها هم نفهمیدند؟

پس چرا  با تلفن هایی که روی پاکتهاست تماسی نگرفتند؟

شاید هنوز گوشه انبارشان باشد و سراغشان نرفته؟

راننده یا کمکش راست می گویند؟

چرا نباید همه مسافران بلیط داشته باشند؟

چرا نباید بار مسافران اتکیت یا شماره داشته باشد؟

و چرا های دیگر!!!!!!!!!!!!

الله  اعلم.

خریدار می گوید ناراحت نباش پیدا می شود؛ اگر هم نشد شما به من تحویل داده ای و پولت را از من            می خواهی.

اما من اصلاً ناراحت نیستم چرا که می گویم مال حلال جای بد نمی رود. قطعاً سبب خیر خواهد شد.

نمی توانم پولی بگیرم، چرا که آن بنده خدا خیری ندیده که من از پولش خیری ببینم.

نامه ای به مسئول مربوطه نوشته تا شاید فرجی شود؟

باید این مسایل پیش بیاید تا هم من بدانم بار دیگر محکم کاری کنم هم آن خریدار که بیشتر دقت کند.

باید این مسائل باشد تا در خاطرات شرکتم ثبت شود.

باید مشقتهایی را تحمل کنم تا روزگار خوش به من رخ نشان دهد.

منتظر گذشت زمان می مانم تا روزگار چه بخواهد؟

من کماکان به فعالیتم ادامه میدهم تا زحماتم نتیجه بخش شود.

میدانم با این گمشده ورشکست نخواهم شد؛  روزگار چون رود جاری است و باید در حرکت بود.

باشد تا عبرتی برای من و عزیزانم شود.


سرم رو شلوغ کردم حسابی

سرم رو شلوغ کردم حسابی.

حتی آقای همسر علاقه مند شده به همکاری.

حتی پسرو؛

حتی پسرک؛

و این منو مجاب می کنه به فعالیت و مدیریت مضاعف؛ تا کم نیارم.

آقاجون با تلفن ها و راهنمایی های به موقع اش، سها با همفکریهای ارزشمندش و خانواده با تشویقهایی که تا الان طعمش برایم ناآشناست، منو به جلو رفتن وادار می کنن.

فعلاً دارم خرج می کنم از اندوخته ها و موجودیها؛

انگار دوست دارم با زحمت زندگی کنم.

هر کاری رو شروع می کنم توش زحمت زیاده.

امیدوارم توانش باشه.

کوچه عمر

به قول عزیز خدابیامرز" کوچه عمرم چقد درازه"!

خسته ام.