اعیاد قربان+غدیر با دردسر های پایان نامه بر همگان مبارک
ما که دو تا بچه آوردیم و بزرگ کردیم این همه سختی نکشیدم که سر پایان نامه.
همه هزینه اش بیشتر بود هم درد و دردسرش.
این روزا نشستم پایان نامه اصلاح می کنم تا ببرم برای مشاور و هیات داوری.
ما که دو تا بچه آوردیم و بزرگ کردیم این همه سختی نکشیدم که سر پایان نامه.
همه هزینه اش بیشتر بود هم درد و دردسرش.
این روزا نشستم پایان نامه اصلاح می کنم تا ببرم برای مشاور و هیات داوری.
پنج شنبه هجده آبان/ساعت ۳۰/۳ صبح
با صدای زنگ موبایل مهربان همسر که یک دقیقه قبل از من تنظیم می کنه بیدار شدیم.ساعت ۴۰/۳ تو رسالت بودم و با اتوبوس اسکانیا دانشگاه بسوی مقصد حرکت کردم.
۷/۳۰ همزمان با استاد جان رسیدم محوطه دانشگاه .از اتوبوس پیاده شدم تو اون سرمای مطبوع بوی املتی میامد که نگو.خوب شد تو اتوبوس صبحانه نون و خرمای خودمو خورده بودم وگرنه بعید نبود برم دم در سلف اساتید به گدایی .دیدم ماشین استاد رفت به طرف سلف.گفتم خب پس داره میره برای صبحانه .آخه اونم از شهر دیگه میامد.
رفتم دنبال کارای اداری خودم به دانشکده .گفتند دکتر گلچین نیومد.گفتم به طرف سلف می رفت خانم رحیمی گفت آره من هم دیدمش.گفتم از اتوبوس پیاده شدم انگار بوی املت میومد!؟!؟گفت حتماْ برای اساتید درست کرده بودند.
تعجب کردم از حس شامه ام.واقعاْ تو فضای چند هکتاری اینقدر قویه؟!؟!؟!؟
کارام رو انجام دادم.سر میز هرکس رسیدم و به کسانی توی مدت تحصیلم زحمت داده بودم سر زدم و از نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری ها براشون اشانتیون بردم.
استاد اومد.پایان نامه رو ازش گرفتم.کپی پذیرش مقاله ام رو با اشانتیون ها ی مربوطه بهشون دادم.خوشحال شد.
پرینت پایان نامه رو باز کردم.چشمتون روز بد نبینه .سرم گیج رفت از غلطهای ویرایشی گرفته تا کمبود منابع معتبر.دستیار دکتر یازده عنوان اشتباه رو متذکر شده بود که شامل جداول هم می شد.باید جداول و نمودارها رو کم یا زیاد کنم و داخلشون رو دیرایش کنم.خلاصه خیلی کار دارم فکر کنم یک هفته دیگه باید مرخصی بگیرم و بشینم درست کنم.
برای تایید واحدهای گذرانده به دستور مسئول آموزش به رییس گروه سر زدم تو آزمایشگاه تدریس می کرد.مجبور شدم باتوجه به باز بودن در آزمایشگاه به خودم اجازه بدم و وارد بشم.
مدارک رو دادم برای امضا و اشانتیون ایشون و مسئول پژوهش رو بهشون دادم .
همه این هدایا واقعاْ ناقابل بود .در حد موس پد،خودکار ،آفتابگیر ماشین یا دفتر تلفن ولی همه باعث خوشحالی شد.
من بیشتر خوشحال شدم.چرا که حس کردم از اینکه به یادشون بودم براشون ارزش داشته.
به رییس گروه(همون که همیشه به طعنه می گفت شما حق دارید ندونید چون رشته غیر مرتیطید)گفتم:استاد مقاله ملی چند نمره داره؟گفت: یک نمره.خیلی خوشحال شدم.گفت مقاله داری ؟گفتم بله ۲تا .تعجب کرد.گفت دوتا؟!؟کجا!؟گفتم بله کنگره زنجان...گفت و اون یکی؟گفتم دانشگاه تهران.دانشگاه تهران مگه کنگره داشت؟چی ؟گفتم کنگره مدیریت آبیاری داره.با تعجب بیشتر نگاهم کرد و گفت باشه کل مقاله ات رو با گواهی نامه اش بیار بده پژوهش.
و من با افتخار و سر بلندی راهی تهران شدم.![]()
ممنون استاد راهنمای عزیز .![]()
ممنون خدای مهربانم
.چقدر تلاش کردم که بهشون ثابت کنم کمتر از دانشجوهای مرتبط نیستم بلکه از بعضی ها هم جلو ترم.
ممنون خدای مهربونم که هنوز دفاع نکرده دو تا مقاله تصویب شده به نامم ثبت کردی .
چقدر زیادند دانشجوهایی که نه مقاله ای دادند و نه مقاله ای به ثبت رسوندند.
خوشحالم که ارزش پایان نامه به مقاله هاشه و اگه دفاعیه من دیر شد لااقل این دو تا رو تو کارنامه دارم .
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز هم صله رحم فامیل شوهر رو داشتیم به اتفاق مهربان همسر و پسرا و مادر شوهر و خواهرشوهربا شوهر و بچه اش.
روز خوبی رو گذروندیم.امیدوارم همه بتونند در زندگی شادی و موفقیت رو برای خودشون رقم بزنند.
دست حق یاور تان.
سلام و صد سلام به دوستان دیروز و امروز
از دیشب تا امروز صبح خیلی دلم گرفته بود.
کاش خونه بابام بودم.کاش شمال بودم.چند ساله که عید قربان تو تهران احساس دلتنگی عجیبی به من میده.اون روزا که مادرم بود ما عید داشتیم.سرمایه دار نبودیم اما همیشه عید داشتیم.بابا چند سالی قربانی کرد. به قول خواهرم بیشتر وقتها چیزی به ما نمی رسید اما به اندازه مردم می رسید.بعدها آنقدر بچه های کوچکتر خونه بخاطر کشتن گوسفند ناراحت و عزا دار شدند که دیگه بابا قربانی نکرد.داداش کوچیکه هنوز گوشت نمی خوره.هنوز عزا دار اون سالهاست.ولی مامان صبح عید قربان بخاطر اینکه بوی گوشت خونه دیگران ناراحتمون نکنه چند سیخ کباب با کته برای ما درست می کرد.یا اگه دیر پا می شدیم یه آبگوشت کار درست برامون می پخت.
شاید این ها آرزوی محال نیست.اما نه مادری هست و نه حس عاشقی اون موجود وارسته از خود گذشته.از حق نگذریم.حاج خانوم، همسر آقا جان خیلی ماهه.هیچ چیز از محبت مادرانه کم نمی زاره.
ولی تا حالا دیدین که یک خواهر جای خواهر دیگری رو بگیره.درسته، همینه که میگن هر گل یه بویی داره.
بعضی وقتها میگم من هم همون کار های مامانو انجام بدم.ولی هیچ وقت نتونستم.چرا که نه مهربان همسر می فهمه این کارا چیه نه بچه ها. پس چه فایده و چه لذتی؟؟!؟!؟!اصلاً اختلاف فرهنگی پیدا کردم با عزیزان بهتر از جانم.اصلاً از کباب چنجه خوششون نمیاد.دیدین هر چیزی جای خودش مزه داره.مثل خوردن سیر می مونه .وقتی میری شمال کیف می کنی از خوردن سیر ولی خدا نکنه تهران همچین هوسهایی بکنی.اولاً که جرئت خوردنش نیست زندگی به کام مردم زهر مار میشه تازه در چند روز تعطیلی هم اگه بخوری رو دل می کنی.
بنابر این تصمیم گرفتم اگه شد به اتفاق خواهرا و اگه شد با برادرا هم یه سر بریم شاه عبدالعظیم و اونجا تو بوی جذاب کبابی ها یه شکم از عزا در آریم.
با پسرک رفتم خونه خواهر کوچیکه و با هم رفتیم خونه خواهر وسطی که همون جا متوقف شدیم و اون همکاری نکرد بریم (پایین) شهر شاه عبدالعظیم ، گفت امامزاده صالح میام ولی اونورا نه .مجبور شدیم بساط کباب خورون رو تو خونه اش راه انداختیم البته بدون بو و بلنگ بلکه با سفارش از بیرون و شاد کردن دل یه پیک.
عصر هم رفتیم خرید و تا شب نیومدیم .به برادرا هم نتونستیم سر بزنیم.
مهربان همسر و پسرو هم تونستند از وقتشون برای درس خوندن به نحواحسن استفاده کنند.
این بود انشای امروز من.
خوب بود.غمم مرد.شادی جاش رو گرفت.
دل همه تون شاد لب تون پر خنده.
عید همگی پایدار
ببخشید این روزها سرم شلوغ بود.
۱۳ آبان رو به دانش آموزان عزیز تبریک می گم.
بک سری کارهای خانوادگی خیلی وقتم رو گرفته.اینترنت خونه قطع بود و من کامپیوترم پوکیده. دارم با لپ تاب پسرو کار می کنم که بیشتر نمی خوام مزاحمش بشم.
همه تونو به خدای بزرگ می سپارم.