یلدای من در ایران

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سلام به مهربونهای خودم
امیدوارم امشب(شب یلدا) برای همه خوب و خوش و خوشایند باشه .
خانم پرینازالهیاری هم از حمایت همه ایرانیان دور و نزدیک خیلی سپاسگزاری کردند.شب خیلی خوبی بود.آنطور که برنامه ریزی کرده بودند پیش رفت اما اگر کم و کاستی از نظر کسی بوده خواستند که عنوان بشه تا برای برنامه های آتی مورد توجه قرار بگیره.
****************

اینجا؟! خانه سبز. 

مثل هر سال همگام با خواهر شوهرها و خانواده شون در خدمت پدر و مادر همسرم بودیم.خیلی خوش گذشت .جای همگی خالی.یه شب با صفا و تجدید دیدار با همدیگر و بازیهای بچه و دعوا و گریه اونها که خاطرات کودکی رو براشون رقم می زنه.

آرزوی سلامتی و طول عمر برای همه بزرگترها و عزیزان شون بهترین نیتیه که می تونم داشته باشم. 

 

سالگرد مادر

در چنین روزی بزرگترین غمخوارمان را از دست دادیم.

 

گلهای بهشت سایبانت مادر

یک دسته ستاره ارمغانت مادر

دیگر چه کسی چشم به راهم باشد

                                                قربان نگاه مهربانت مادر

تحویل پیش پرینت به دفتر پژوهش

 

تحویل پایان نامه به دفتر پژوهش 
 
۹۰/۰۹/۱۳ حرکت به طرف دانشکده کشاورزی دانشگاه تهران واقع در کرج با مترو.گرفتن آژانس و دیدن استاد مشاور و ارائه پیش پرینت و گرفتن نظرات اصلاحی ایشان.گرفتن آژانس و رفتن به ترمینال کرج .اتوبوس و هلک و هلک و تاتی تاتی  تا به مقصد دانشگاهی شهرم.نشون کردن کافی نت  در محدوده مناسب شهری.ماشین دربستی و به سوی دانشگاه  رسیدن به مسئول پژوهش و اعلام حضور خودم.گفتم میرم اصلاحات آخری رو انجام میدم و میام تورو خدا نرید.گفت تا 3 هستم.حالا چنده ؟12 گفتم خب تا 1 میام.سایت دانشکده word نداره.رفتم انتشاراتی تو میدون دانشگاه(یعنی دوتا ایستگاه اتوبوس دویدم). گفت برید دانشکده .گفتم ورد نداره.گفت برید دانشگاه .ما اجازه نداریم به شما کامپیوتر بدیم.رفتم  دانشگاه .سایت دو طبقه بالاتره .
بسته بود.رفتم سایت اساتید، بسته بود.انگار خاک مرده پاشیدن تو دانشگاه.البته برای ما دیگه طبیعیه که یک رو قبل از تعطیلات همه جا تق و لق باشه .اونم قبل از تاسوعا.دویدم به طرف در اصلی ورودی دانشگاه (1ایستگاه اتوبوس).دربست به طرف میدون شهر.وارد کافی نت شدم .مسئول با یکی از دو خانم دانشجو داشت جر و بحث می کرد.سیستم خواستم .نشستم  پشت دستگاه. در این حین پسر درشت هیکل دانشجوی دیگه به حمایت از خانم های جوان وارد شد. دو جمله رد وبدل شد.ژست حمله و کتک زدن گرفت.مسئول دعوتش کرد به بیرون رفتن.ولی همچنان منقبض پا برجا ایستاده بود.مسئول زنگ زد به نیروی انتظامی. دخترا هر کدام از یک طرف دستش رو می کشیدن، ولی قبول نمی کرد.خلاصه عین یک کنده چوب خشک ایستاده کشیدنش بیرون.دستگاه به پرینتر وصل نبود.دستگاه بغلی اش رو پیشنهاد داد، نشستم.بکوب کار کردم.چیزی به تموم شدهن نمونده بود که فهمیدم صحافی فنی نداره.گفتم تو رو خدا از همکاری، دوستی زنگ بزنید بپرسید.هیشکی نداشت.یا تو مغازه داشت و خودش خونه بود.سر ظهری هرکس تو استراحت بود برای خودش فقط من عین سگ پاسوخته تو این خراب آباد می دویدم.ای خدا چیکار کنم ؟حالا که همه چی جوره؟شاید مصلحت نیست ؟طلق و شیرازه قطورخواستم اونم نداشت.یادم اومد انتشاراتی  تو میدون دانشگاه گفت صحافی فنی داره.در حال  پرینت  صفحات اصلاحی سریع کت کلاه کردم و کارت شناسایی اداره رو گذاشتم که وقتم برای محاسبه استفاده از کافی نت گرفته نشه.قبول نکرد.گفت خانم شخصیت انسانها از چهره آنها پیداست.بفرمایید کارتون دیر نشه.خودش هم همکاری کرده بود.استرس تمام رو در من دیده بود.پریدم اونور خیابون .دربست گرفتم بسوی دانشگاه. تو میدون دادمش انتشاراتی  گفتم چقدر طول می کشه؟گفت 10دقیقه.درستش کنید الان برمی گردم.تاکسی رو نگه داشته بودم.پریدم توش.بسوی دانشکده و دفتر پژوهش که بگم تو رو خدا نرید تا من اینو بیارم .مسئول پژوهش نبود.گفته بود در صورت نبودنش تحویل مسئول آزمایشگاه بدم.اونم نبود.رفتم دفتر اساتید.گفت رفته دانشگاه مرکزی.گفتم اگه برنگرده!؟!؟!؟میشه بدمش شما بهش بدید ؟گفت منتظر تلفنم به محض زنگ زدن باید برم. راست می گفت .بچه اش پیشش بود حتماً خانمش می خواست زنگ بزنه.گفتم بدمش آبدارچی.در بسته بود.دو طبقه رو دوان دوان رفتم پایین نشستم تو تاکسی .تا حرکت کرد ماشینی از جلو چراغ زد وایستاد.آقای مسئول پژوهش با مسئول آزمایشگاه بودند.گفت به کی دادیش.گفتم تو انتشاراتی داره صحافی میشه.دقیقاً ساعت 3 بود ،گفتم بیارم دم در خروجی بهتون بدم.گفت نه میرم بالا تو اطاقم .گفتم الان میارمش.رفتم گرفتم و حساب کردم و آوردم دادمش بهش.یه نفس راحت کشیدم.نشستم تو ماشین برم بسوی میدون شهر.اتوبوس های اسکانیا سرویس ساعت 4 دم در دانشگاه حاضر بود.به راننده گفتم من همینجا پیاده می شم.کارت کافی نته رو گرفته بودم.زنگ زدم مبلغ رو پرسیدم.            نمی گفت.بالاخره گفت.آدرس دقیق به راننده دادم خودش هم با آقای کافی نتی  صحبت کرد.با راننده تسویه حساب کردم  و پول کافی نت رو هم دادم که سر راهش بهش بده.بماند که چند ساعت بعد زنگ زدم نداده بود.گفتم در اولین فرصت که اومدم به این شهر پرداخت می کنم.گفت اصلاً قابلی نداره خودتونو معذب نکنید.
نسشتم رو صندلی دوم تو اتوبوس .ساندویچ دست ساز خونه رو که برای ناهار آورده بودم خوردم.تو کیفم کنکاش کردم دیدم پولی برای کرایه برام نموده .باورم نمی شد.یعنی فکر می کردم یه تراول پنجایی باید یه گوشه کیفم باشه .اما نبود.عجب!دانشجو بغلی متوجه تجسسسم شد.گفت من بهتون میدم.گفتم نه اگه برسم تهران شوهرم میاد دنبالم ازش می گیرم ولی فردا مسافرم باید پول داشته باشم.سالگرد مادرم بود .مراسم داشتیم. ملی کارتم هم نبود.کارت کشاورزی ام بود.رفتم پایین .تو دانشگاه یه خودپرداز بانک کشاورزی هست ..گفتم خدا کنه نخوره که اوضاع خیلی خراب میشه.کارت و رمز رو دادم .اشتباه بود.معلومه .از این کارت اصلاً استفاده نمیکنم.دوباره یکی دیگه زدم .خدا رو شکر گرفت و پول مورد نیازم رو گرفتم.وگرنه شوهر کجا بود کرایه رو ازش بگیرم خودش تا شب دانشگاهه.فرادی تعطیلی که دانشجو نمیاد دانشگاه، اتوبوس هم تا آخرین ایستگاه نمی ره، دم ترمینال پیاده می کنه.روزای دیگه میاد تهران و تا صبح برای بردن دانشجوها می مونه.
آخ چه حال گیری هست که اون تراول پنجاهی رو وقتی پیدا کنی که کیفت پر پوله. دلت می خواد پاره پاره اش کنی.چقدر حرصم گرفت که رونمایی شد.مسخره!!!رونما می خواست تا خودشو نشون بده.
یعنی اون روز همه چی دست به دست هم داده بودند که من از تحویل پایان نامه منصرف بشم.
منو بگو چه خوش خیال می خواستم برای ساعت 30/1 با خواهرم تو اتوبان کرج قرار بزارم و بریم  برای سالگرد.
ساعت 9 شب رسیدم خونه. از همینجا از مهربان همسر سپاسگزارم که برای همدردی با من و تعطیلی فروشگاه ها و دست به حنا نموندن من برای مراسم سالگرد مادرم میوه ها و گوشت رو خرید.حتی تمام گوشت رو هم با همکاری پسران گلم چرخ کردند تا ما این دغدغه  ها رو هم نداشته باشیم.چه خوب که یکشنبه ها دانشگاه نداره.چون قبل از تعطیلی دو روزه بود فکر کرده بودم امروز چهارشنبه هست.
عزیزم متشکرم.
عزیزترینم سپاسگزارم.
از هر کسی هم که حوصله کرد و داستان صدتا یه غاز منو هم خوند ممنونم.

دعوتنامه شب یلدای ایرانی در کانادا

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

 

 تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی        گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

سلام بر دوستان عزیز و گلم ،سلام بر هموطنان ایرانی ام ،سلام بر دوستداران ایران جاوید،سلام بر ایران دوستان این جهان پهناور.

مایه  افتخار و سر افرازی ماست که ایرانیان در جای جای این کره خاکی برای اعتلای فرهنگ چندین هزارساله این مرز و بوم در تلاشند.

مایه دلگرمی است که هر کس می تواند در این راه قدم برداشته و این حرکت زیبای فرهنگی، هنری را پاس داشته و حمایت می کند.

عزیزان، من چندی پیش با دوستی به نام خانم پریناز الهیاری آشنا شدم که چند ماهی است که برای زنده نگه داشتن آیین زیبای یلدا در حال برنامه ریزی و در آنسوی مرزها تلاش         می کند.با لحظه به لحظه برنامه ریزی ایشون همراه بوده و میدانم برای جمع کردن ایرانیان و دوستداران فرهنگ ایرانی چه برنامه هایی تدارک دیده اند تا این شب را برای همگان شبی پر خاطره و به یاد ماندنی بسازند.خیلی خوشحال شدم و به همت ایشان غبطه خوردم  همچنین می دانم که دوستان دیگری گروه هایی از این دست تشکیل داده اند تا این شب را جشن بگیرند.

از سوی خانم الهیاری تلاش وافری صورت گرفته تا این جشن بزرگ با بهترین امکانات و کمترین هزینه برای دوستداران فرهنگ ایرانی شب با شکوه و پر خاطره ای را به ارمغان آورد.

من از شما خواننده گرامی خواهش می کنم که با سرکار خانم پریناز الهیاری همراه شده و شب خوبی را با دوستان و خانواده ایرانی و خارجی خود در این مراسم سپری کنید.

 

دانلود دعوتنامه شب یلدای ایرانی در کانادا

پریناز جون مطلبی برام ارسال کردند دوست دارم با جوابیه اش براتون بزارمش تا شما هم بخونید.

سلام به تو دوست عزیز و مهربان
دلگرمم به پشتیبانی همه هموطنان عزیزم که از جایگاه واقعی یلدا مرا در گرامیداشت این شب در این سوی دنیا یاری می نمایند.
امیدوارم بتوانم روزی در خدمت همه ی دوستان باشم.
دوستان علاقمند می توانند جهت کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه نمایند.
http://www.paradiseevent.ca/news.htm

با تشکر-پریناز
647-891-8220

*************

دوست عزیز و گلم سلام
خوشحالم در این دنیای بزرگ و پر هیاهو دوستانی دارم که در راه اعتلای فرهنگ غنی ایرانی تلاش می کنند تا جهان و جهانیان بداند که ایران سرافراز نیز زیبایی های در خود نهفته دارد که این آداب و رسوم الفبای تجمیع و همدلی خانواده ها و دوستان ایرانیان است.این آیین ها بهانه ای برای گردهم آیی عزیزانی است که به داشتن هم افتخار می کنند و در اوقات شادی و غم دست در دستان هم داده تا مرحمی به دل خسته هم باشند.
مایه افتخار من است که با دوستی نازنین چون تو آشنا شده ام.
پریناز جان رینای عزیز هم این شب رو  اطلاع رسانی کرده اند.

پیروز و سرافرازی ایران و ایرانی آرزوی قلبی همه ما ایرانیان است.
پایدار و موفق باشی مهربان رفیق.
  

 شب خوبی رو براتون آرزو دارم.

*************

داستان دارم یه عالمه .

تحویل پیش پرینت به دفتر پژوهش

سالگرد مادر

روزه سکوت تا بعد از یلدا.

*************