من عاشششششششششششششششششق کلاغ خوش خبر صبح گاهم.شمالی ها وقتی که کلاغ تا قبل از ظهر قار قار می کنه معتقدند که باید جوابش رو داد.
یعنی تا قبل از ظهر قار قار کرد باید بگی، نه نباید بگی باید با شادی و صدای بلند بهش جواب بدی و بگی" خبر خوششش
خبر خوشششششششششش"
اونوقت در طول همون روز یه خبر خوش بهت می رسه.
خرافاتی ام ؟!!؟!؟
امتحان کردم خب.خوب اومده. منم بدم نیومد.
امروز داشتم دم در اداره سها رو بدرقه می کردم کلاغ خوش خبر رسید و یه چیزایی گفت. من که نفهمیدم. اما گفتم بالاخره تفسیرش میرسه. حرف سها رو قطع کردم و گفتم :
خبر خوششش
خبر خوشششششششششش
فک کنین دم در اداره. خوبیش اینه که تو ساختمان مرکزی نیودم که نبش ولیعصره. تو کوچه است.
سها گفت: یعنی چی. این باور رو براش گفتم. خندید. شاید هم تو دلش بیشتر بهم خندید.
گفت عین سوسن تسلیمی تو باشو غریبه کوچک؟
گفتم عییییییییییین اون اما بدون جیغ.
اومدم بالا.
چون مسافر خارجه داریم، من رفتم فروشگاه و یه مقدار خرید کردم و به شوهر جون زنگ زدم که عصری با من بیاد و شریک جرمم باشه.
امممممممممممممممممممممممممما مثل همیشه ناز کرد نازش رو خریدم و موافقت کرد.
رفتم تو سایت ثبت شرکت ها چی دیدم!؟!؟!
بالاخره طلسم شکست.
چند ماه برای ثبت شرکتم اقدام کرده بودم که با تغییر سیستم از دستی به مکانیزه متأسفانه به خنسی خورده بود.
هر چی هم پیگیری می کردم فایده نداشت.
خلاصههههههههههههههههههههه شد آن چه باید می شد.
بووووووووووووووووووووس
بووووووووووووووووووووس به این کلاغ خوش خبرم.
**************
پی نوشت:
به قول فریبای نازنینم "خیلی چیزها بر اساس قانون طبیعته".
طبیعت خیلی خیلی از آدمها جلو تره اما ما فکر می کنیم خیلی زرنگیم. جالبه
بدونید که پیام(مسیج) این خبر از سازمان ثبت شرکتها توسط تلفن همراه ساعت 5
بعد از ظهر رسید.
&&&&&&&&&&
تازه یه خرافات دیگه؛ همین عطسه، آره همین عطسه معمولی رو هر وقت بهش بی توجهی می کنم به یه در بسته ای می خورم. مثلاً یا میرم طرف نیست یا میرم که نباید می رفتم خلاصه دقت کردم به صلاح من نبوده دیگه.
من هم معتقد به این مسائل نبودم اما وقتی دقت کردم دیدم از این سیگنالها قبلاً هم دریافت کرده بودم.
شاید هم توجه به این مسائل باورهای ما رو تشکیل داده.