اطاق تکانی/مهربونا زود می شکنند(عمو علی)/ قحطی انسانیت

میشه خونه تکونی نکرد!؟!؟!!؟!

نه نمی شه.بالاخره دیروز اطاق بچه ها رو یه تغییر تحول دوباره دادیم و ناهار رفتیم خونه خواهر شوهر کوچیکه و عصر هم گشتی در فروشگاه ها به اتفاق پایه همیشگی خرید خواهر شوهر بزرگه و عمه کوچیکه خودم.

شام برگشتیم چون یه پیام دریافت کردم که حاکی از آمدن مهمان بود.پذیرای عموجان و زن عمو جان بودیم چه خوب هم شد که موقع برگشت از مهمانی زنگ زدم که تشریف بیارید. چون هم سوغات مشهد رو زن عمو برام آورد هم عمو یک کتاب بخاطر فارغ التحصیلی برام هدیه گرفته بود خلاصه کلی خوشحال شدم.

اما یک غم بزرگی دارم که عمو علی نازنین مون بر اثر یک حمله قلبی تو اطاق سی سی یو بستریه و تحت نظر ویژه هست. همون عمویی که آنقدر قشنگ و زیبا برام پیام ولنتاین فرستاده بود. خدا حفظش کنه.

****************

و اما سیاسی نیستم ولی واقعاْ خجالت آور و زجر آوره بعضی از کارهای این ملت، نوشته ای بدستم اومد که  می گفت:

اوايل دهه شصت نوجواني بيش نبودم، اما خوب به خاطردارم آن روزهايي را كه تنها شامپوي موجود، شامپوي خمره ايي زرد رنگ داروگر بود. تازه آن را هم بايد از مسجد محل تهيه مي كرديم و اگر شانس يارمان بود و از همان شامپو ها يك عدد صورتي رنگش كه رايحه سيب داشت گيرمان مي آمد حسابي كيف مي كرديم. سس مايونز كالايي لوكس به حساب مي آمد و ويفر شكلاتي يام يام تنها دلخوشي كودكي بود. صف هاي طولاني در نيمه شب سرد زمستان براي 20 ليتر نفت، بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كاميون در محله ها توزيع مي شد، خالي كردن گازوئيل با ترس و لرز در نيمه هاي شب. روغن، برنج و پودر لباسشويي جيره بندي بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را براي تهيه جهيزيه به دردسر مي انداخت و پوشيدن كفش آديداس يك رويا بود. همه اينها بود،
بمب هم بود و موشك و
شهيد و ... اما كسي از قحطي صحبت نمي كرد! يادم هست با تمام فشارها وقتي وانت ارتشي براي جمع آوري كمك هاي مردمي وارد كوچه مي شد بسته هاي مواد غذايي، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازير بود. همسايه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهرباني بود، خب درد هم بود. امروز اما فروشگاه هاي مملو از اجناس لوكس خارجي در هر محله و گوشه كناري به چشم مي خورند وهرچه بخواهيد و نخواهيد در آنها هست. از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوي خارجي، لباس و لوازم آرايش تا موبايل و تبلت، داروهاي لاغري تا صندلي هاي ماساژور، نوشابه انرژي زا تا بستني با روكش طلا، رينگ اسپرت تا... و حال با تن هاي فربه، تكيه زده بر صندلي ها نرم اتومبيل هاي گرانقيمت از شنيدن كلمه قحطي به لرزه افتاده به سوي بازارها هجوم مي بريم. مبادا تي شرت بنتون گيرمان نيايد! مبادا زيتون مديترانه ايي ناياب شود! اشتهايمان براي مصرف، تجمل، پز دادن و له كردن ديگران سيري ناپذير شده است. ورشكسته شدن انتشارت، بي سوادي دانش آموز ها و دانشجوهامان،   بي سوادي
استادها، عقب افتادگي در علم و فرهنگ و هنر، تعطيلي مراكز ادبي فرهنگي و هنري و ... برايمان مهم نيست ولي از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانيم! ... مي شود كتابها نوشت... خلاصه اينكه اين روزها لبخند جايش را به پرخاش داده و مهرباني به خشم. هركس تنها به فكر خويش است به فكر تن خويش! قحطي امروز قحطي انسانيت است قحطي همدلي، قحطي عشق.


دهن تکونی

دوباره خونه تکونی شروع شده.نظافت و تمیزی خرید و اضافه کردن و کم کردن و واااااااااااااای بدتر از همه اطاق بچه ها.چشامو می بندم که نبینم.

به من بگو از صبح برو تو آشپزخونه کار کن، آشپزی، سرخ کردن ،سبزی پاک کنی، ظرفشویی، هر کاری تو آشپزخونه بهتر از خونه تکونی عیده.

آدم یه روز بره بیرون عصری بیاد ببینه خونه نظافت شده وای که چه لذتی داره.

تازه دو تا از خدماتی اداره رو بردم و خونه تکونی کردیما ولی دوباره باید تکرار بشه.

گفتم فردا بیان برای مادر شوهرم خونه تکونی کنند.نمی دونم کی بگم برای ما بیان!؟!؟!؟

البته زیاد هم واجب نیست ولی نه یه روز ظلم می کنم به مهربون همسر و پسرا تا کار کنند و مثل من  تن پرور نشند.

فعلاْ نتیجه گرفتم که رسیدگی به دندون صد البته بهتر از جارو کشی خونه است.

یک ماهی هست که با پسرا نوبت به نوبت میریم برای رسیدگی به دهان و دندان.

امروز رفتم برای پولیش دندان پر کرده هفته پیش اما نگفتم برای چی اومدم.گفتم آمدم جرمگیری.

به دستیارش گفتم برم نوبت بعدی بگیرم گفت نه نمی خواد یه جلسه ایه.اما گوش نکردم گفتم تا وقتها پر نشده یه وقت می گیرم شاید احتیاج داشتم.

وقتی نوبتم شد گفتم: خانم دکتر دندونای من جرم که نه سنگ داره.دستیارش هم گفت ما سنگ شکن نداریم همونطور که گفتی پس یکماه طول می کشه.خانم دکتر هم گفت پس باید با قلم جرمگیری کنم ولی  من چقدر بدم میاد از جرمگیری باقلم چون همش فکر می کنم قلم در میره و لثه رو پاره می کنه. 

خانم دکتر نگاهی انداخت گفت نه خیلی نیست و یک ربع با دستگاه جرمگیری کرد و تمام شد.تازه برای جلو گیری از زرزر یه بچه که نشونده بودش بیرون تا خفقون بگیره و دوباره برگرده، به دستیارش گفت  بچه رو بیار تو تا این خانومو ببینه.منو الگو قرار داد و گفت ببین چه دندونای سفید و درخشانی داره و آروم نشسته تا من کارهای دندونشو انجام بدم.ببین از بس درد و ترس نداره خوابش برده.بچه که رفت بیرون از من هم تشکر کرد و من با باز و بسته کردن چشمام گفتم قابلی نداره.

بعدش گفتم برای اصلاح کدوم دندونم اومدم و او هم اون دوتای پر شده قبلی رو چند تا تراش کوچولو داد و تموم شد.

وقت گرفته شده رو هم نگه داشتم برای دوتا دندون دیگه که ترمیم جزیی داره.

اینم از دهن تکونی من و بچه هام.

سلامتی واجب تره یا کلفتی!؟؟؟

ول کن بابا تمام زندگی مون شده حمالی و کلفتی برای جمع کردن مال دنیا و نگهداری از اونا.

نه که خیلی مالداریم و برای نگهداری اموالمون کلی مدیریت و وقت و پول صرف می کنیم..

بالاخره برای فرار از وجدان درد باید یه چی بگیم دیگه..

سلامتی گرانترین نعمتیه که اگه خلل پیدا کنه جایگزین نداره.

من همیشه می گفتم اگه یه دندون رو بکشی یعنی یک انگشتت رو از دست دادی به همین بدی.پس اگه می خوای دندون نکشی باید خیلی مراقب سلامتی اش باشی.

تندرستی و سلامتی رو برای همه عزیزانم آرزومندم.

ولنتاین مبارک

روز مهرورزی و عشق و محبت بر دوستان و دوستداران مبارک.

بعضی وقتها آدم فقط باید یه کوچولو همت کنه یه قدمی برداره اونوقت صد قدم برات برداشته میشه.

امروز طبق معمول چند تا پیام مهربانی برای شماره های گوشیم فرستادم و در نتیجه جوابهایی دریافت کردم. توی اونا  یکی خیلی به دلم نشست.

از طرف عمو علی مهربون:

دارمت دوست به حدی که خدا میداند

ولی این گفته فقط باد صبا میداند

مهرت ای دوست زمانی ز دلم پاک شود

که همه پیکر من زیر زمین خاک شود.

خدا نکنه عموی نازنینم .همیشه پاینده و زنده باشی.

چقدر این عمو مهربونه.فکر کنم حدود ۶۰سالش باشه.مهربون و بی بدیله. یادمه وقتی مادرم فوت کرد از گریه زار می زد. هر بار می خواست وارد حیاط خونه پدریم بشه هوار می زد و داغ رو تازه می کرد.

وای خدا چقدر بعضی ها عزیزند.

خدا سایه همه بزرگتر ها رو برامون نگه داره.

از طرف یک دوست نازنین فریبا جون:

آسمانم انتهایش قلب توست

مهربان این آسمان از آن توست

آسمانم هدیه ای از سوی من

تا بدانی قلب من هم یاد توست.

من هم همیشه به یادت هستم مهربون بانو.

ولنتاین مبارک

............................

به گمانم یادت پنجره احساسم را می کوبد

ای پدر به گمانم یادت پنجره احساسم را می کوبد، چرا که در دلم هوای دلتنگی به پاست ...

مهربان همسر بال بال می زد برای رفتن به شمال. می گفت فقط می ریم خونه بابا. فرصت کمه فایده نداره تو این سرمای بخبندان بریم خونه مون.

تهیه و تدارک دیدم برای رفتن.ملافه های لحافها و پتو ها دیگه لاجون شده بود پارچه های جدید گل درشت ترک برای ملافه های لحاف  مد شده. بیست متر خریدم که اگه اضافه بود خودم مصرف کنم.

شب قبل از رفتن باز هم مثل همیشه مهربان همسر بازی درآورد که کار دارم و دانشگاه انتخاب واحد دارم و از این حرفها.

دیگه مثل همیشه ناز نکشیدم. حتماْ پیر شدم چون برای قربون صدقه رفتن و غصه خوردن حوصله و توان ندارم.

بدون هیچ مقاومتی گفتم: من به شماها کاری ندارم این شما و این هم پسرات. رفتم سراغ گوشی تلفن خونه تا برای اولین سرویس فردا صبح  انزلی از ترمینال آرژانتین اتوبوس رزرو کنم.خونه آقا جان بعد از فرودگاه رشت  تو جاده انزلیه.(دفعه دیگه حوصله مو سر بردن با هواپیما می رم  بیشتر دلشون بسوزه، بیست سال خریت  کافی نیست!؟)

گفت چیکار میکنی؟ گفتم اوتوبوس رزرو می کنم.پدرم چشم انتظاره، من میرم. هر کی دوست داره با من می تونه بیاد. 

گفت:بزار ببینم چیکار می تونم بکنم!؟ جلومو گرفت که رزرو نکنم.رفت پایین یه دوری زد اومد گفت با رییسم صحبت کردم گفت برین مواظب باشین.

ساعت شش و نیم صبح پنج شنبه حرکت کردیم و ساعت یازده اونجا بودیم.خییییییییییییلی خوشحال شدند. حاج خانم ماهی و باقلا قاتوق درست کرده بود(جای مانای عزیزم و نرگس گلم خالی، چقدر دلم می خواست تو این سفر با من بودند بس که مهربان همسر نگران سرما و هوا و زمین یخ زده هست، نتونستیم اونا رو با خودمون ببریم البته خودشون هم کار داشتند و رقبت و تمایلی به این سفر نداشتند).

این گلهای نرگس هم تقدیم به نرگس گلم:

عصر دختر حاج خانم با دختراش آمدند.شروع به دوخت و دوز کردیم.شب هم برادرم با خانومش آمدند و شام با هم بودیم.حاج خانوم سیر قلیه درست کرده بود با قورمه سبزی.بعد از شام دوباره دوخت و دوز و تا دو شب.یه بالش ناقص الخلقه پر رو هرکاری می کردیم جور در نمی اومد. بد بخت ناقص الخلقه نبود ما می خواستیم مدلش رو عوض کنیم کلی عذابش دادیم و خودمون رو خسته کردیم و از خنده دل درد گرفته بودیم، نشد که نشد گذاشتیمش برای فردا.

صبح جمعه حدود ده صبح با دختر و نوه های حاج خانوم رفتیم بیرون به طرف خونه مون که به اونجا هم سرکشی کرده باشیم. یه سری به مجتمع کاسپین(بندر آزاد انزلی) واقع در حسن رود زدیم. اونجا پر بود از فروشنده های چینی که حتی چند کلمه هم انگلیسی بلد نبودند. نمی دونم از کدوم وهات چین اومده بودند.شش ماه بود که ایرانند و فارسی رو خوب یاد گرفتند به حدی که نیاز شون رو برطرف می کنند. یه مقدار خورد و ریز خریدم  اما آریا خان( پسرو ) دوربین عکاسی رو در یکی از فروشگاه ها جا گذاشت هر چی گشتیم پیدا نکردیم به ناچار پیج کردیم. گفتیم یه دوری تو ساحل می زنیم و اگه پیدا نشد یک ساعت دیگه میایم. دختر حاج خانوم زنگ زد به مامانش می خواستم بگم بهش نگو دیدم گفت.- نمی گفتی! - سر نماز بود آخه .- پا رو از پله ها گذاشتیم پایین پیجر صدا مون کرد  و گفت پیدا شده. آریا دوید من و هم برای تشکر به دنبالش.

به خیر گذشت. رفتیم ساحل. چند تا عکس گرفیم و یخ زدیم و برگشتیم به طرف ماشین.مهربان همسر گفت ناهار بخوریم.دختر حاج خانوم نگذاشت.شوهری هم یه مقدار شیر کاکائو و آی میوه و کیک خرید و خوردیم و رفتیم خونه مون. به داخل و بیرون خونه نگاهی انداختیم و برگشتیم.

حاج خانوم از صبح فسنجون بار کرده بود. ناهار اومدیم خونه. جای همگی خالی.

دوباره دوخت و دوز و و ناقص الخلقه توسط آقاجان مرمت شده بود.بالاخره تموم شد.دختر حاج خانوم می گفت آخه دو نفر آدم این همه رخت خواب   می خوان چیکار!!؟!؟!؟

می خواستن برن، گفتیم بمونند شوهرم گفت می رسونمشون. بعد از شام می خواستیم برسونیمشون دیدیم چه برفی میاد گوله گوله .چشم چشم رو نمی دید.مهربان همسر از حرفی که زده بود پشیمون شد بنده خدا گفت آژانس می گیریم. من و شوهرم آماده شدیم گفتیم اگه رفتن سخت بود سر خیابون آژانس می گیریم.که نبود. رسوندیمشون.موقع برگشت برف قطع شده بود.

جمعه صبحانه و ناهار رو نزدیک هم خوردیم و راه افتادیم و ساعت پنج تهران بودیم و با ماهی ای که سر راه خریده بودیم یه ماهی شکم پر درست کردم با یه سوپ جو کار درست  و لذت سفر رو تکمیل کردیم.

این تعطیلات برعکس همه تعطیلات فقط بخور و بخواب بود و بس.

بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ما راست بود.

تولد حضرت محمد و امام جعفر صادق بر مسلمانان مبارک

تولد حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع) بر مسلمانان مبارک.

خب به سلامتی رینا گلی هم تمدد اعصاب پیدا کرد از کامنت های محبت آمیزی که از دوستان دور و نزدیکش دریافت کرد.امیدوارم گرد و غبار غم بر چهره لطیف هیچ دوستی نشینه و زندگی در آرامش سیر معنوی خودش رو طی کنه.

به قدرت خداوند بزرگ با بارش برف و باران این نعمات الهی به این سرزمین نزول کرد و از آلودگیها کم شده و امیدوارم همه تندرستی و سلامتی رو در آغوش بکشند.

روزهای خوب و قشنگی رو در سلامتی مطلق برای همه آرزومندم.

روز خوش، اوقات به کام

رینا جون کجایی؟+ضمیمه

رینای گلم چه خبره!؟ کجایی!؟ به ما که باید سر بزنی.

من خیلی نگرانت هستم.دنیا خیلی بالا و پایین داره مهم اینه که خودمونو نبازیم و به زندگی و برنامه هامون ادامه بدیم و شکست نخوریم.البته شکست وجود نداره بلکه بعضی از برنامه هایی که بروفق مراد مانیست از نظر ما یک شکست محسوب می شه. تازه باید از این نا ملایماتی که بر سر ما میاد عبرت گرفت و راه جدیدی باز کرد.

رینای گلم تو مانند آب زلالی. پس مانند آب رود راهی به دریا باز کن. حتماْ دیدی وقتی جلوی آب رو    می گیری اون متوقف نمی شه بلکه مسیرش رو عوض می کنه حتی گاهی آنقدر ادامه میده که سر بالا میره، ولی میره و خسته نمی شه.مهربون بانوی مدیر سعی کن جریان رو بدست بگیری و آنطور که باید از زمان استفاده لازم رو ببری.

من خیلی متاسف شدم از کامنتهایی که  بعضی لایق خودشونه برات گذاشتند. من مطمئنم حتماَ اشتباهی رخ داده.نمی دونم چرا اینجوریه.شاید هم همه از طرف یکی باشه وگرنه تو این همه مخالف نداری.امیدوارم همه بتونیم یه روزی با همدیگر دوست باشیم و اختلاف سلیقه های کمتری داشته باشیم.
هیچ جا نمی شه برات کامنت گذاشت.اما میدونم به ما ها سر میزنی و شاید اینها رو بخونی.ما اینطرف آب دوستت داریم و روی تجاربت حساب      می کنیم ، خواهش می کنم از ما روی برنگردون و با ما باش.
آرزو می کنم هر چه زودتر مشکلاتت تموم بشه و زندگی دوباره با روی خوش به تو نظر کنه.

راستی شماره تلفنت رو برام کامنت خصوصی بزار باهات کار دارم.

 

    

مرسی عزیزم ، تلفنت رو گرفتم از کسی.

   

ضمیمه ۱:راستی رینا جان یه چیز خوبی از نوشتن این پست نصیبم شد.

اون قدیم قدیما که همه سرمایه دار نبودند، خونه های روستایی شمال فقط بعضی ها چاه آب داشتند و بعضی هم که آب چاه شون زلال در نمی اومد از حیاط هم گذر می کردند تا از چاه آب یکی از همسایه ها  آب بردارند. حیاط پدر بزرگم  یه چاه آب زلال داشت که مردم می گفتن چاه یوسف خان آب تهران داره.البته آب اون موقع تهران هم مثل الان نبود.

اینقدر حس خوبی بود وقتی می رفتم خونه مامان بزرگم و از این مناظر هر روز می دیدم.الان مادر بزرگ ،پدر بزرگی در میان نیست ولی اون چاه هنوز آب زلالی داره و با اینکه الان همه چاه آب دارند اما خیلی از اهالی روستا از اون چاه، آب خوردن شونو می برند.البته هنوز هم اون سامان متعلق به خودی (عمه خانومه ). من هنوز از دیدن اون منظره لذت می برم.بخصوص تابستانها مشتری خیلی بیشتری داره و احساس شادی بهم دست میده از اینکه آدمها با سن و سال مختلف میان سلامی و علیکی و رسیدن به مقصدی و خداحافظی در پس آن.

حالا چرا اینو گفتم !؟!؟!؟!!؟

قربون شکل ماهت.تو سر منشا خیر شدی.

حالا دوستان برای رسیدن به جریان رودخانه زلالی مثل تو باید از زمین بایر من عبور کنند و این باعث میشه من تشنه، هم سیراب بشم از وجود دوستان روشن تر از آفتاب

   

و اما ضمیمه ۲:گاهی وقتها هر چی وسواس نشون میدی و احتیاط می کنی که اشتباه نکنی دقیقاْ همون اشتباهی رو مرتکب می شی که نباید!!!!!!!

با یک دنیا معذرت از خانم گل.

امروز فهمیدم که نیو برانزویک ۶ساعت از تهران عقب تره.

نه خیر دوباره فهمیدم ۸ ساعت عقب تره.چه شود!؟

هر کی متوجه نشد اشکال نداره چیز مهمی نیست اونی که باید بفهمه فهمیده که اولی خود بی سوادمم، دومی نازک تر از گله و سومی یه خانم گل دیگه.

    

این هم یه قالب شاد به خاطر شادی گل روی رینا گلی.

زندگی عادی

با اتمام امتحانات محصلین خونه زندگی روال عادی رو طی می کنه.

دوباره اینترویو و ثبت نام و برنامه ریزی برای امتحان آیلتس و ....

مهمانی، جشن تولد، دیدار دوستان بهتر از جان، پیاده روی با بچه ها و همسر جان، وقت تلف کردن بین مردم کوچه و بازار و خرید های خرد و ریز غیر ضروری"چشمم دید و دلم خواست" جزیی از برنامه های این روزها بود. 

همه چی برای یک زندگی ساده و بی غش آماده و مهیاست.

استاد جان هم هنوز چکیده انگلیسی پایان نامه رو آماده نکرده.

مسئول انجمن باغبانی زحمتش رو کشیده البته با مشورت و هدایت بی توقع استاد داورم ولی ایتاد راهنما قبولش نکرده. البته من نگفتم کی انجامش داده که حساسیت ایجاد نشه ولی نمی دونم چرا قبولش نکرده گفته خودم سرم خلوت بشه ترجمه می کنم.من هم نشستم به انتظار که این ترجمه بیاد و من پیش پرینت نهایی رو ببرم دفتر پژوهش برای تایید چاپ.

من منتظرم تا استاد راهنما ترجمه شو بفرسته.

دائماَ یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور

مهربان همسر رفت بیرون گوشت بخره.

اومد با دوتا کیسه گوجه  فرنگی و خیار گفت فعلاْ با اینا بسازین!

نفهمیدم اینا گوشته یا میوه !؟!؟! سبزیی یا صیفی.

منهم برش های خوشکل زدم و بردم جلوشون با مزه و مظافر بخورن و حالشو ببرن.

شام هم الویه ای که از پیش در حال مهیاش بودم با همین گوجه وخیار تزیین کردم گذاشتم جلوشون.

ترمیم روحیه

دیروز عمو جان زنگ زد که فردا همایش دکتر سیداست؛ شما زن و شوهر میاین؟گفتم من میام ولی ایشون فکر نکنم بیان چون این روزا شدیداً درس دارند.مهربان همسر اومد وگفت نه نمیام.پسرو هم با دوستانش کوه قرار داشتند.پسرک هم گفته بود میام ولی صبح جا زد و از رختخواب جدا نشد. بهتر راحت و آسوده. خودم میرم بدون استرس آیا این خوشش بیاد آیا اون خوشش نیاد!؟!؟

من به اتفاق عمو جان رفتم .سالن همایش های سازمان دانش آموزی رو برای تبلیغات و جذب مشتری گرفته بودند و سخنرانی داشتند.

با عمو جان رفتیم ردیف اول مهمانان ویژه نشستیم. خانم مجری آمد همه کف زدند و برنامه رو شروع کرد.چه خوش صدا و خوش سیما و متبحر به اجرا با دکلمه شعری زیبا از مجتبی کاشانی به اتمام رساند.

بيا از ابر دل شبنم بسازيم
بيا از درد دل مرهم بسازيم
نگو گشتيم آدم را نديدم
خدايي کن بيا آدم بسازيم

 روز خوبی بود.لااقلش اینکه روز مثبتی بود.

دکتر سیدا خواست یه نفر خوش خط  بیاد و وایت برد رو با کلماتی که دیگران می گن پر کنه .من بلند شدم .گفت شما خوش خطین؟ گفتم خطم خواناست.گفت بفرمایید. رفتم بالا روی سن.از حضار خواست تشویقم کنند مردم دست زدند. من هم در این فرصت دو تا ماژیک رو امتحان کردم و نظریه حضار رو خواستم .با سبز موافقت شد ولی دوباره خواست در این برنامه یا دست نزنید یا خیلی پر انرژی دست بزنند.مردم یک تشویق جانانه به عمل آوردند و من یک تواضع خاشعانه(نه اینکه قله ای رو فتح کرده بودم،مهم بود). خودش یه ماژیک آبی دیگه آورد گفت این(سبز) خطر ناکه. گفت کلماتی که دیگران می گن نه خیلی درشت و نه خیلی ریز با شماره روی وایت برد رو پر کن .

هرکس از دور و نزدیک چیزی گفت و من با سرعت  39 تا رو در 4 ردیف نوشتم گفت بسه.یک سی دی به من هدیه داد و با تشویق دوباره رفتم نشستم.

خودش شروع کرد به نگاه کردن این کلمات همه چیز از همه جا و بعد از یک دقیقه اعلام کرد که همه رو به ترتیب می تونه بگه .از آخر ،از اول ،از وسط ،هرکی از هر عدد پرسید هم بالاش هم پایینش رو گفت.

مردم تشویق کردند حسابی .شروع کرد به توضحات لازم.

بعد تخته رو پاک کرد و با اعدادی که ملت گفتند پرش کرد.فکر کن همه رو از آخر و از اول گفت.

توضیح دادند که از داشته هایمان به طور برابر استفاده کنیم یعنی نیمکره غیر فعال مغزمان را بیشتر پرورش بدهیم.در این زمینه توصیه شد:

1-    تمرین دادن به دست مخالف برای نوشتن.

2-    برای تمرین استفاده از دست مخالف وزنه،بطری آب ،... با این دست گرفته و بالا آورده تا با شانه تماس پیدا کند(3تا4 بار، با دقت و با هدف پرورش فکر).

3-     قدرت و توان دادن به  پای مخالف و ...

1+1=5                                                                         

اگر در تقویت حافظه از نیمکره چپ+ نیمکره راست استفاده کنیم حداقل 5 برابر توانسته ایم از مغز مان کار بکشیم.

بعد توضیح داد که همه این استعداد رو دارند باید راه پرورش اونو یاد بگیرن.گفت من هم اون کلمات قبل رو و هم این اعداد رو تصویر سازی کردم و جا شونو حفظ کردم.

 

تبدیل اعداد به تصویر به این صورت:

1-  چوب  2-عینک  3- سه پایه  4- میز 5- ستاره 6- مکعب7-هفت تیر 8- پرگار 9- پیپ برعکس 0- توپ

نکات مهم دیگر:

1-    به مغز تان اعتماد داشته باشید.

2-    از مغز تان بیشتر استفاده کنید.

3-    همواره مطالب جدید بیاموزید.

 

*قدرتمندترین کامپیوتر مغز انسان هست فقط باید روش استفاده از اونو یاد بگیریم.

 

دو موضوع مهم در فراگیری و به یاد سپاری مطالب در ذهن مهمه :

*آب :کم آبی در بدن حافظه کوتاه مدت رو ضعیف می کنه.

*خواب:بی نظمی و کم خوابی در یاد گیری اثر منفی گذاشته و در مغز اختلال ایجاد می کنه.

&&&&&&&&&&&

ایشون در فرصتی که داشتند در باره موضوعات مختلف سخنرانی کردند و فضای خوبی رو ایجاد کردندو خواستند برای دانستن مطالب بیشتر در کلاسهایشان شرکت کرده و از فرصتهای بیشتر استفاده کنیم.

برنامه ایشان از 10 صبح تا 13 طول کشید که سخنرانی مختصر و متنوعی  از موارد علمی و روانشناسی داشتند.

اومدم خونه  چیزهایی که یاد گرفتم رو به خانواده انتقال دادم .

حالا مهربان همسر با دست چپ و راست داره با پسرک چپ دست پینگ پونگ بازی می کنه.

 

در ناامیدی بسی امید است(برای بهترین دوستم سهای عزیزم)

امروز صبح با پسرک رفتم کلینیک دندانپزشکی.

دستیار از این اطاق می رفت اون اطاق که کتابی رو دستش دیدم.من یهو کم مونده سنکوب کنم.

دنبالش کشیده شدم.تا اومدم حرف بزنم گفت برید تو اون اطاق.می بینین که اینجا دکتر نیست.

دیگه نمی دونست اگه کتکم هم بزنه همونجا وایمیستم و ته و توی قضیه رو در میارم.

-بله می بینم ولی با شما کار دارم نه با دکتر.

- با من!؟

حتماً فکر کرد خواستگارم. لبخندی زد و با روش خوشایند تری با من برخورد کرد.


ادامه نوشته

ارزشش رو داره؟

خسته ام از شروع  دوباره نه، بلکه چهارباره.

نمی دونم ارزشش رو داره یا نه۱؟

من یک کارمندم،رسمی،سوابق بالا،تجارب زیاد در رشته های مختلف کاری،چیزی نمونده که با حقوق آب باریکه معروف یه جایی در این دشت پهناور گلیمم رو پهن کنم و پامو دراز.بی استرس و بی سوال و جواب یه زندگی آروم و جدیدی رو شروع کنم.

دوست گلم اشرف عزیزم در جوابم پستی گذاشته که دوست دارم تا ابد همینجا به یادگار نگهش دارم و یادم بمونه که چه دوستانی در تلخ و ترش روزگار همراهمان بوده اند البته همه دوستان که با کامنت و تلفن کامنت همراهی می کنند عزیز و گرامیند مانند اشرف گلم:

سلام این سطور را در جواب نیوشای عزیزم می نویسم و می دانم دغدغه همه مادران موفقیت فرزندانشان است. من فکر می کنم تنها دلیل مهاجرت ماها فقط و فقط رساندن فرزندانمان به موفقیت نیست. زندگی هنوز برای خود ما به پایان نرسیده است . زندگی تا زمانی که رویایی در سر داریم جاری است . به قول سهراب " تاشقایق هست زندگی باید کرد ".امیدوارم حق مطلب را با نوشته های زیر ادا کرده باشم دلبندم. به راهی که انتخاب کرده ای ایمان داشته باش و از سختی های بسیار آن نترس.

 

نیوشا جونم چرا فکر می کنی الان فقط باید به پسرهایت فکر کنی. یعنی زندگی واقعا به تمام معنی برای خودت متوقف شده است؟ دلبندم یک گوشت در باشد و دیگری دروازه. من خودم این روزها را تجربه کرده ام . پارسال فکر می کردم برای موفقیت در کانادا و برای اینکه در بدو ورود بتوانم بعد از مدت کوتاهی شغلی آبرومند پیدا کنم باید برای یادگیری شبکه کلاس بروم و راه طولانی کرج تا تهران را هفته ای سه روز به مدت تقریبا 9 ماه طی میکردم. کلاسها را تمام کردم اما نرفتم امتحان های بین المللی اش را که در خارج از کشور فقط برگزار می شود را بدهم چون به این نتیجه رسیدم که اگر دکترای رشته خودم را بگیرم هم از نظر علمی ارتقا پیدا کرده ام و از این طریق قلبا راضی تر می شوم و هم می توانم شغل بهتری که همیشه آرزویم بوده است که مرا با کتاب و خواندن و نوشتن پیوند می دهد داشته باشم. با این کار با یک تیر چندین نشان می زنم. هم دکترا می گیرم هم مدرس یا محقق می شوم و هم حقوق بسیار خوبی دریافت خواهم کرد و خانواده را با کاری که دوست دارم ساپورت مالی و معنوی خواهم کرد. هر کاری دردسر دارد و شروعش سخت است. الان دارم سخت درس می خوانم تا بعد از گرفتن ویزا بتوانم پذیرش دکترا بگیرم. حتی حاضرم اگر دکترا میسر نبود برگردم و دوباره از فوق لیسانس شروع کنم. من مطمئنم ارزش این همه تلاش و از خودگذشتگی را دارد. فرزند من زندگی بهتر را در سایه تلاش مضاعف من تجربه خواهد کرد و این برای من خوشایند است. من هم به خواسته های با ارزشم خواهم رسید. پس ناامید نشو. ادامه بده با تمام توان و نگران نباش بچه های تو نیز از تو الگوبرداری خواهند کرد به زودی. قبول کن که زمانه عوض شده است و معیارهای جوانان امروز با معیارهای من وتو خیلی فرق دارد. ما عادت کرده ایم همه چیز را به سختی بدست آوریم اما آنها همه چیز را به مدد تلاشهای بی وقفه و خستگی ناپذیری ما آسان و بی دردسر به دست آورده اند. قبول کن که بچه های ما متاسفانه به شدت رفاه زده هستند و قدر چیزهایی را که دارند نمی دانند. اما کمی به آنها فرصت بده. زندگی روی تاریکش را هنوز به آنها نشان نداده است. از افت و خیزهای بسیار خبر ندارند و خام و بی تجربه اند. دلبندم مهاجرت دید وسیع تری به همه آدم ها می دهد و چشم دل آدم را بازتر و تجربه آدم را بیشتر می کند. از سفر رفتن و سفر کردن نامتعارف غافل نباش. سفرهای خارجی دید بهتری به آدم می دهد. همین که آدم می فهمد دنیا همین یه تیکه جایی که من درش زندگی می کنم نیست و اگر بخواهم با سیر سریع پیشرفت های دنیا همراه باشم باید کمی بیشتر از خیلی تلاش کنم. دلبندم پشیمان و دلخسته نباش. خستگی ات را درک می کنم کمی به خودت استراحت بده و بعد از تمدید قوا دوباره تلاش کن. آدمیزاد به تلاش زنده است. زندگی را از خودت دریغ نکن دوست من.

 

برای موفقیت نیوشا دعا می کنم و امیدوارم دوباره سرزندگی و شادابی پیشین را بازبابد

ادامه نوشته