امان از این ترافیک

دیروز یه سری رفتم گلباغ و گلخانه.

تا 7 غروب اونجا بودم. رسیدم خونه از دست این ترافیک عین جنازه بودم.

و صبح از دست این ترافیک کلافه.

دوست دارم بنویسم اما همیشه نوشته های من شده غمنامه.
آرزو می کنم روزگار شادی رو همه سپری کنین.
7صبح راه افتادم بیام اداره 8/47 دقیقه کارت زدم.
تو اتوبوس مثل هر روز زبان آلمانی مو گوش دادم، خوابم برد، سیر شدم ، بیدار شدم؛ دیدم هنوووووووووووووووووووووز سیدخندانم.
خانوم بغلی روزنامه شو، خونده بود، خورده بود، جدولشم کااااااااااااااااااااامل حل کرده بود ولی هنوز نرسیده به پل سید خندان بودیم.
شوهره زنگ زده میگه رسیدی میگم نه بابا هنوز سیدخندانم.
میگه وااااااااااااااااااااااای.

میگم تو خوشحال و ریلکس بشین نکنه یه تکونی به خودت بدیااااااااااااااااااااااااااااا!
میگم حالا چیکار داشتی؟میگه می خواستم حالتو بپرسم.
میگم:می خواستی حالمو بپرسی یا حالمو بگیری!؟
خداحافظی کردیم.
رسیدم اداره زنگ زده میگه ببین تو سایت ........ همه ئ دانشگاهها رو لینکش رو گذاشته.
دلم می خواد اینجا بود یه دعوای حسابی باهاش راه می نداختم.
انگار همه اینا رو ما زیرو رو نکردیم.
.................گفتم آره بهتره. هر کاری می تونی بکن.
خدا آخر و عاقبت مونو بخیر بگذرونه.

.

.

.

سکوت

 

سکوت سرشار از ناگفته هاست.

و من خدایی دارم که در این نزدیکیست.

و یقین دارم که از آن بالا همه را می بیند و از کوچکی انسانهای دون پایه زجر می کشد.

کاش موجودات ناخلفش از نعمات بی کران الهی بهره ببرند و از صراط مستقیم به سر منزل مقصود برسند.

الاااااااااااااااااااهی آمین.