مدارکم رو از موسسه ؟؟؟؟ پس گرفتم.
به امید حق.
محتاج دعا و انرژی مثبت تون هستم.
به امید حق.
محتاج دعا و انرژی مثبت تون هستم.
بعد از انتظاری، به امیدی رسد امیدواری.
خب چند سال بود که نمی تونستم روزه بگیرم. همیشه عذاب وجدان داشتم. تازه روزه خوری از روزه داری هم سخت تر و بد تره.
امسال توفیق داد و تونستیم از نخوردن امساک کنیم.
خدای متعال این توفیق رو نصیب کنه که بتونیم بنده با اخلاصش بمونیم و برای رضای خودش قدم برداریم.
آرزو می کنم این عید سعید فطرت بر مسلمانان مبارک باشه و گرفتاری و جنگ بین مسلمین ریشه کن بشه و همه بتونند در صلح و آرامش زندگی خوبی رو در حلقه خانواده هاشون داشته باشن.
زندگی تون سبز و پر از سلامتی و تندرستی
عید فطر بر همه مبارک
************
البته برای کوه نوردای حرفه ای چیزی نیست ولی برای امسال من تنبل کم نبود.
دیروز عصر که رسیدم خونه یه دیگ آش رشته هم درست کردم البته نخود لوبیاشو از شب قبل خیسونده بودم.
چه آشی و چه ماجرایی.
به مهربان همسر گفتم کشک می خوایم گفت سر راه می خریم.
سر راه خواست بخره گفتم تاریخ گذشته نباشه. دوبار هم گفتم.
وقتی آورد تو ماشین وقیقاً تاریخ مصرفش گذشته بود. گفتم بریم عوضش کنیم گفت ولش کن ارزش نداره. می اندازیم دور نزدیک دربند می خریم.
نخرید تا رسیدیم پای کوه که اونجا هم نبود. از دستم عصبانی بود که چرا اون تاریخ گذشته ها رو نیاوردم. همه هم گفتن آره بابا چند روز که اشکال نداره تازه تو یخچال بوده. گفتم ترجیح میدم بی کشک بخوریم و جون این همه آدم رو به خطر نیاندازم.
اصلاً چرا آش پختم؟! چقدر عذاب کشیدم. تازه اون موقع فکر کردم خوب می خریدیم!. ولی نه هوس آش نکرده بودم. خواستم برای گروه یه کاری کرده باشم.آخه آقا به من گفت می خوایم بریم "اوشان". من هم فکر کردم منظورش اوشان و فشمه. آش پختم گفت می خوایم با تله سی ایژ بریم بالا . گفتم مگه اوشون فشم تله سی ایژ داره ؟ گفت حتماً تازه زدن یا ما خبر نداشتیم. بعداً فهمید یه اوشان تو دربنده. رسیدم دربند هر کس یه چیزی از اس ام اس ارسال کننده فهمیده بود. گفتن " اوسان" بالای دربند رو گفتیم.
خلاصه ساعت 6.30 رسیدم دربند و تله سی ایژ از ساعت 6 تعطیله. کلی عذاب کشیدم با این دیگ آش.
گفتن کمک می کنیم ببریمش بالا. خلاصه به امید اینکه اون بالا تو اون همه رستورانهای بین راه کشک بخریم رفتیم و بردیمش. عجب شانسی. همه رستورانها و آلاچیق ها تعطیل بود. چرا مگه اشکال داره مردم موقع افطار اونجا غذا بخورند یا افطار کنند؟من هم دیگه از تشنگی و گرسنگی داشت حالم بهم می خورد. ایستادم و آبی به دست و روم زدیم. به ایستگاه تله سی ایژ رسیدیم .خلاصه یکی از رستورانهای تعطیل که داشت نظافت می کرد ازش پرسیدم که کشک دارن؟ با شک و تردید نگاهم کرد . مهربان همسر گفت: اگه دارین می خوایم بخریم.گفتم ایشالله خیر از جوونی ات ببینی. گفت بزار ببینم. رفت یه شیشه کشک یک کیلویی سمیه که تا 93 اعتبار داشت آورد. پول خواستم بدم گفت قابلی نداره. تشکر کردم و گفت 6 تومنه. دادم و گرفتم و راه افتادم . شاید از خوشحالی بود یا از تشنگی، دیگه داشت سرم گیج می رفت. دادمش به یکی از آقایون گروه و راه افتادیم و اذان گفتن و آبی خوردیم و خرمایی و به راهمون ادامه دادیم تا رسیدیم به امامزاده که داشت مرمت می شد. نشستیم و افطاری ها رو باز کردیم و سفره رنگینی شد و یکی از آقایون آشها رو تو ظرفهای یه بار مصرفی که خریده بودیم ریخت و یکی از خانومها هم کشک هارو. اینقدر سیر داغ و پیاز داغ و نعناع داغ ریخته بودم توش و روش که توی این همه برو وبیا هنوز حالتش رو حفظ کرده بود شاید هم بخاطر غلظتش بود و خوشمزه هم شده بود.
همه خیلی تعریف می کردن البته خودم هم فکر می کردم که به ندرت اینقدر همه چیزش خوب و هماهنگ و متناسب میشه.
بالاخره همه چیز برای یه آش عالی آماده بود.
ماه رمضان و نیت افطاری، بار گذاشتن توسط پسرکم، دوستان مهربان و همدل.
وقتی شب رسیدیم خونه مهربان همسر به پسر بزرگمون گفت نبودی که مادر ترکونده بود کوه رو با اون آشش.
خلاصه جای دوستان خالی بود و یه خاطره ای خوب برای آینده.