گفته بودم همستر داریم و توضیح میدم.اما نشد.
عرض کنم خدمت انورتون که خانم برفی سفید سفیده یک دست و کم پرز.
آقا براون سفید قهوه ای و پر پشم.
شیطونند در حد بوندس لیگا. از در و دیوار می رند بالا. چشماشون عین تسبیح سیاه می درخشه. برفی اینقدر تو چرخ و فلکش می چرخه از از دیدنش سر گیجه می گیریم. همش در حال تجسس و جستجو و دنبال راههای فراره.راههای فرار رو خیلی زود پیدا می کنه.بچه ها اسمشو گذاشتن فرار از زندان.
خیییییییییلی باهوش تر و فعال تر از براونه.
براون هم اینقدر تو آکواریمشون دور می زنه که کم مونده ما سر گیجه بگیریم و بخوریم زمین.اصلاً کم مونه هیپنوتیزم بشیم.
به شوهرم میگم کاش می تونستیم یه کیلومتر شمار به پاش ببندیم تا میدیدیم روزی چند کیلو متر میدوه.
اولها غذا برای براون می گذاشتیم برفی سریع میامد می برد یه گوشه انبار می کرد. گفتیم گرسنه هست.بیشتر گردو و پسته و کاهو و هویج و ... از اینا اضافه می کردیم.دیدیم هر چی براشون غذا می زاریم برفی میاد می بره. حتی تند تند غذا میگذاشتیم سریع می گرفت و وقت نمی کرد بره برگرده همه رو می گذاشت تو لپش و نیم تنه بالایش میشد قد سر یه موش بعد که تموم میشد می برد همه رو تو انبار شون قایم می کرد. شوهرم می گفت خصلت مادر گونه اشه که پس انداز رو مجابش می کنه.
خلاصه که من هم علاقه مند شدم و مدتهای مدید می شینم به زندگیشون زل می زنم.
انبار غذاشون یه طرفه. طرف مقابل ببخشید توالت شونه. اطاق خوابشون تو زاویه دیگه ای از آکواریوم و مقابل انبار غذایی شونه.خییییییییییلی جالبتر این که دستمال کاغذی که براشون می زاریم، می کشن روشون می خوابند.
بهار شیدایی اومد و شیطنت براون کم شده. عوضش برفی ولش نمی کنه.نمی زاره بدبخت یه چرت بخوابه. قدرت خدا! آدم تعجب می کنه.
یه منظره ای منو بیشتر متعجب کرد.داشتم نگاهشون می کردم. دیدم براون ایستاده رو پاهاش با اون دستهای مینیاتوری اش داره صورت برفی رو نوازش میکنه
.جل الخالق!!!!!!!!!!یه حیوون نیم وجبی اینقدر می فهمه!؟!؟!؟!؟اونوقت بعضی از آدم ها دور از جون شما عین خر هم نمی فهمند.خدایا مصب تو شکر که قد یه همستر هم به بعضی ها عقل و شعور ندادی.
جدیدا همه پوشالها رو می برند بصورت کله قندی یه جا جمع می کنند یه جای گرم و نرم و راحت برا خودشون درست می کنن و می خوابند روش.
همش باهمند.
مهربان همسر، اینا رو برا پسرک خریده اما خودش بیشتر ذوق داره که هر روز ببینتشون و ازشون مراقبت کنه. از تغذیه گرفته تا مراقبت های ویژه. هر روز معاینه شون می کرد که ببینه خانم برفی نشانه ای از بارداری داره یا نه؟انواع و اقسام قطره های آهن و این چیزا گرفته براشون.
یه روز گفت دیگه اینا رو باید از هم جداشون کنیم چون برفی بارداره و باید تفکیک بشه.
من موندم چه جوری این همه اطلاعات تجربه نکرده رو ۱۰۰٪ به بوته اجرا می زاره.
آخرین روز فروردین جداشون کرد. توی باکسی که از قبل خریده بود گذاشت.
اولین روز اردیبهشت زنگ زد که مژدگانی بده بچه همسترها بدنیا اومدند.
گفتم چند تا گفت فکر کنم ۴ تا.
- چند تا پسر چند تا دختر ؟
- چه میدونم؟!چه سوالهایی می پرسی؟!
- پس چه جوری نامگذاری کنیم؟!ببین چند تا اند.
-نمی شه زن. عین یه کرم کوچیک می مونند.تازه دقیقاْ هم نمی دونم این تعدادند.
گفت عین کرم اند بدم اومد. اه اه چه زشت. پس دیدن نداره.
ساعت ۱ عصر پسرک زنگ زد: مادر بچه همستر ها بدنیا اومدند.
واااای خدایا هرچی باباهه گفته این یکی می خواد تکرار کنه.همونهایی که باباهه گفته باید از این یکی هم بشنوم.
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گوش مفت می خریم!.اگه یه دقت و با فراق بال گوش ندم بهشون بر می خوره.
فقط تناقض حرف شون این بود که پسرک سه تا بچه دیده بود و پدر جونش چهارتا. بقیه همه تکرای بود.
- خب مادر مبارکه برو به درس و مشقت برس.
عصری رسیدم خونه هرچی آقای محترم گفت بیا ببین نتونستم. بدم اومد. گفت بیا ببین بچه ها چه خوشکل خوابیدند.
- بالاخره رفتم. به سختی تونستم ببینمشون .چون مادره روی بچه هاشو کشیده بود.همچین هم خیمه زده روشون، انگار چشم می خورن بچه های زشتش.!!
شاید هم متوحشه از دیدارهای مکرر این پدر و پسر.دیدم بچه های بند انگشتی، واقعاْ یک موجود زنده ۴ دست و پا قد یه بند انگشت طاق باز خوابیدند.اینقدر کوچولو بودند باور کردنی نبود؛ انگار عروسک خمیری بودند. البته همه رو نتونستم ببینم. ولی دیدم دستمالی خونی گوشه باکس بود. به شوهرم گفتم عین زایمان طبیعی یه زن زحمت کشیده .دلم برای برفی سوخت. برفی نگاه کردم و بهش تبریک گفتم و نوازشش کردم که خوشحال بشه و احساس امنیت کنه.
نمی بینی این دستمال خونیه ؟! خب عوضش کن.
گفت نمیشه اینقدر حساسند که بوی دست آدم هم ممکنه بچه هاشو مریض کنه.
این دلیل نمی شد چون مرتب براشون دستمال میزاره و غذا.
جرئت شو نداره دستمالها رو بردارکه نکنه دستش بخوره به بچه ها.
واقعاً موجودات به این کوچکی و کامل آدم رو میره تو فکر که خداوند چطور این همه قدرتمنده و مهربون.
کاش ما آدم ها هم یه ذره، یه اپسیلون روح خدایی داشتیم.
خدایا شکرت که به ما لطف و مهربونی بی کرانه داری.
*************
پی نوشت ۱:دیدیم از بچه همسترها خبری نیست.کاشف به عمل اومد که بععععععععععله بزرگ شدند دارند برای خودشون پرسه می زنند.اونم کجا؟!؟!زیر پوشال ها .خودشون دیده نمی شند . حرکات موجی شکل پوشالها اونا رو لو داد.
پی نوشت 2: روز پنجم گوش بچه ها در آمد و روز هفتم از سرخی .
پی نوشت 3:من موندم با اون همه شیطنت چه طوری طاقت میاره و آرومه. فقط ما رو می بینه میاد رو پاهاش وایمسته و دستاشو می گیره بالا تکون تکون میده برای غذا. به محض گرفتن غذا میدوه میره روی بچه هاش خیمه می زنه. اگه هم غذا ندیم سریع میره پیش بچه هاش.
هنوز چشماشون باز نشده. میگن روز دوازدهم باز میشن.
۱۴/۲/۹۱:هنوز با همون چشم های باز نشده دارن سیاحت می کنند.جسارت کردند تا آخر باکس شون میرن و میان.برفی هم تمام پوشالهارو دوباره برده کف آکواریوم فرش کرده تا بچه هاش لیز نخورن. ما موندیم با این همه غریزه و دانایی!!!!!!!!!!!
نیوشا