پریناز در تورنتو ..و ...بقیه دوستان

نیوشای مهربونم پست قبلی رو زحمت کشید و گذاشت واین شاید یه توضیح کوتاه باشه در رابطه با اون . پریناز نازنین از دوستای خیلی خوب من در ایران بود و حدود سه ساله که  با همسر مهربان و دختر ناز نازیش در تورنتو زندگی می کنه . مدرک فوق لیسانس صنایع داشت با یه شغل موفق و خوب در ایران چه خودش و چه همسرش . بعد از مهاحرت هم خیلی زود کار در رشته تخصصیش رو پیدا کرد و مشغول شد که این یعنی یک شانس بزرگ، ولی بعد از مدتی متوجه شد که براش هیچ پیشرفتی در این کار نیست و به قول معروف دوباره از صبح تا شب زندگی کارمندی بدون هیچ هیجان یا تغییر خاصی . خلاصه از اون جایی که مهاجرت این حسن رو داره که قید وبند هایی رو که ما در اینجا داریم تا حدی کمرنگ می کنه و اصولا یه حسنش اینه که اجازه می ده شما فارغ از کلاس و نظر مردم وغیره راه زندگی ات رو انتخاب بکنی دست به یک انقلاب زد و کاری رو شروع کرد که در اون استعداد بی نظیری داشت و عمرا اگه ایران می موند هیچگاه بهش فکر میکرد. با روابط عمومی وحشتناک عالی که داشت وارد حرفه پر استرس و هیجان انگیز Event Planning شد. و الان این سومین مراسم بزرگش در این یکساله بعد از جشن شب یلدا و مراسم عید که  به گفته شاهدان عینی!! بسیار عالی و باشکوه بوده  خلاصه که اولا چون دوست بسیار خوبیه و به جرئت می گم تموم اون فرضیات در این مورد رو که کسی از ایران مهاجرت می کنه آدم دیگه ای میشه رو با محبتهاش و کمک هایی که از دستش بر میاد نقض می کنه و دوما اینه که یه دوسته که قدم در یک راه جدید گذاشته و من به سهم خودم اگه هرکاری از دستم بر بیاد حاضرم براش بکنم. اینو انجا نوشتم که هممون بدونیم اگه الان یه کاره ای هستیم، حالا  هرچی قرار نیست تا آخر عمرمون همون کارو ادامه بدیم و انسان بخصوص از نوع مهاجرش قدرت هر آغازی رو داره

و  این ثابت می کنه که رویا داشتن خیلی خوبه و میشه یرای تحققش تلاش کرد . حالا شاید سر فرصت ازش خواستم بیاد در مورد تجربیاتش حرف بزنه. خوب این از این....

-- هفته گذشته رو بسیار برای اشرف عزیز نگران بودم و شاید اصلا دوست نداشتم بیام سراغ وب . هم اش میترسیدم نوشته باشه از اقدام منصرف شدم . نمی تونستم براش کامنت بگذارم که ظاهرا الان اوضاع بهتره شکر خدا و از ته دل دعا می کنم خبرهای خوبی در انتظار او و بقیه دوستان باشه .

-- یه تشکر ویژه هم از محبوبه گل که یه جورایی وبلاگش شده خانه امید همه در این ایام پر انتظار... مرسی دوستم بابت لطف بی کرانت.

-- نیوشای عزیزم در صدد کارای جدیده و براش آرزوی موفقیت دارم.

-- میدونم خیلی تاخیر داشتم ولی هر روز می تونه روز مادر باشه و تبریک به همه زنان مهربان وطنم و این امید که روزی بیاد که هیچ زنی به جرم مادری و عشق به فرزند زیر بار هر خفتی نره ..  

-- مراقب آلودگی هوا در این روزها باشید و تعطیلات خوش بگذره...

روز پدر، همسر، پسر و هرچه مرده مبارک(روز پدر روز نیاکان ماست)

روز پدر در آنسوی مرزها مایه خشنودی همه پدرانی است که با تلاش و پشتکار و همت مضاعف خود توانسته اند گلهایی را پرورش داده و به عرصه علم و دانش و صنعت جهان تحویل دهند.

چند روز دیگر این روز توسط فرزندانی جشن گرفته می شود تا بهانه ای باشد برای قدر دانی از زحمات این عزیزان همیشه در تکاپو.

سلام و صد سلام به دوستان اینجایی و اونجایی. ********
 پیامی زیبا داشتم که دوست دارم براتون بزارم و شما هم از این الفاظ زیبا لذت وافر ببرید

پدر لطف خدا بر آدمیزاد
پدر کانون مهر و عشق و امداد
پدر مشکل گشای خانواده
پدر یک قهرمان فوق العاده
پدر آموزگاری بی مواجب
به دوشش کوله باری از مخارج
پدر سرخ می کند صورت به سیلی
رخ فرزند نگردد زرد و نیلی
پدر لطف خدا روی زمین است
همیشه لایق صد آفرین است
پدر یک داستان نانوشته
پدر همراه مادر در بهشته
خوشا آنان پدر در خانه دارند
درون خانه یک پروانه دارند
&&&&&&&&&&&&

ارج می نهیم قدوم مستحکم این عزیزان را در جشن بزرگ و زیبای روز پدر در طرح پارادایز اونت.

بیایید با ارسال عکس های شادمان از این جشن وجود پدران را گرامی داشته و شادی را برایشان به ارمغان آوریم.

چرا که پدران مهربان ترین موجودات بی توقع اند که به اندک بزرگداشتی قانع اند.

روز پدر بر همه پدران شایسته و مهربان و سخت کوش مبارک 

 
 
Parinaz Allahyari
Tel: (647) 891 8220
 
*********
امروز ۶/۳/۹۱ مطلبی به من ایمیل شد که خیلی دوسش داشتم اینجا میارمش تا هم خودم و هم دیگران بیشتر استفده کنند.
به سلامتی پدر...!
به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانش گریه ی فرزندش رو دید
ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !

به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!

به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد

به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، 
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !

سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .

به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن..

همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود…
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
بیایید قدردان باشیم ...
به سلامتی پدر و مادرها

پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...!

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! 
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده ! 
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه... 
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری

پدرم، تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره

خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره
 
 

روز مادر و عید ولادت

روز مادر و عید ولادت با سعادت حضرت فاطمه بر مسلمین مبارک

روزت و روزگارت مبارک و پر مقدار  ای زن ایران زمین .


خدا حفظ کنه همه مادران  گلی رو که قلبشون برای فرزندانشون می تپه.

من هم تو تعطیلات آخر هفته رفتم شمال سر خاک مادرم و پایان نامه ام رو بردم به خانه اش و به پدرم تقدیم کردم.
برای همه دوستانم  آرزوی سلامتی و تندرستی دارم.

                                                                                                              نیوشا

چاپ پایان نامه + رینا جونم این روزها خوشحالم

اول بخاطر مطلب رینای مهربون لیوان مشکلاتم رو میزارم زمین و بعد کم کم به علایقم می رسم.رینا جونم ببخشید که من نمی دونم چه خبطی کردم که پرشین بلاگ اجازه ثبت نظر به من نمی ده(مورد توجه فریبا نازنین).اما بدون که هر مطلبت رو چند بار می خونم و ازاینکه اشرف و فریار و فریبا و دوستان عزیز دیگر رو اونجا می بینم کلی خوشحال می شم.

خدا رو شکر می کنم خبایث رو از خودت دور کردی و اونها رو زمین گذاشتی و با خودت حمل شون نمی کنی.

****************

خوشحالی دیگرم برای اینه که بالاخره همت کردم و پایان نامه چاپی شد به نحو احسن، انشالله.

پنج شنبه میرم دانشگاه تا امضاء ها رو بگیرم .

*************

هر کدوم از اساتید یه روز دانشگاهند، مشاور چهار شنبه، راهنما پنج شنبه.

تصمیم دارم ۹ شب که استاد مشاور از دانشگاه میرسه کرج برم و از اونجا ازش امضا بگیرم(اگه اجازه بده و کلاس نزاره).شب بمونم کرج تا فردا صبح برم شهر دانشگاهم و از استاد راهنما و داور امضا بگیرم و به کارهای اداری فارغ التحصیلی ام برسم.

چیزهایی که در ادامه آمده بیشتر برای اینه که یه چیزایی یادم بمونه. چیز خاصی نیست. اما اگه از دوستان می خواستن بخونند بفرمایند تا رمز بدم البته همون رمز قدیمیه.

**************

نیوشا

 

ادامه نوشته

امضای طومار اعتراض به بسته شدن واحد صدور ویزا در تهران

با سلام و تاسف از آخرین اخبار ناگوار که همانا بسته شدن ویزا آفیس کاناداست.

با توجه به اینکه خورشید شب طوماری برای امضا در وبلاگ خودشون قراردادند جهت امضاء و ارسال دوستان می توانند با لینک زیر وارد شده و اقدام نمایند.

http://hinightsun.blogfa.com/

فقط باید بگویم که دیگران کاشتند و ما خوردیم(شاید بخوریم)

ما بکاریم دیگران بخورند(شاید بخورند)

بدبختیم که همیشه با اما و اگر، شاید بتوانیم کاری را پیش ببریم.

پس دست حق همراه تان.

سها: نیوشا جون من هر کاری کردم نتونستم پیج اعتراض رو باز کنم . حالا چکار کنم؟

************

نیوشا:هرکس نتونست پیج رو باز کنه باید آدرسش رو مستقیم تو اینترنت وارد کنه تا راحت تر و سریع تر باز بشه(قابل توجه سهای عزیزم).

یه خبر خوب و یه خواهش از روی نیاز!!!!

دوستان عزیزم سلام . خوب خوبین که همگی؟( من سها هستم)! 

خوشبختانه الان سایت رو چک کردم دیدم وضعیت خواهرم هم تغییر کرده و از ۱۸ آوریل این پراسس شده. امیدوارم بقیه بچه ها هم تغییر وضعیت داشته باشند . من و خواهرم تمام تاریخ های مهاجرتی مون شبیه هم بود فقط از یک ماه پیش که من تغییر وضعیت داده بودم کلی نگران بودم و همه اش فکر می کردم آخه چی شده ؟ خوشبختانه امشب نگرانی ام بر طرف شد .. حالا تا بعد.

محبوبه جون مطمئنم که این پراسس شدی .باور کن و شیرینی یادت نره. خوب دیگه اینکه من اصولا دراکولام  ٬ یعنی از ساعت ۱ شب به بعد کارهامو و ایضا وب گردیمو شروع میکنم و پست هام همه در این ساعت ها نوشته میشه که امیدوارم همگی در خواب آسوده ای باشید.

دوستان گل ٬ یکی از مشکلاتی که لااقل من یکی شدیدا با اون مواجه هستم مسئله زبان انگلیسیه. یعنی همون چیزی که همه دوستان مهاجر در موردش مفصل نوشتن و خواهش کردن بهش توجه کنیم . خوب من بهش توجه دارم یعنی چهار چشمی بهش زل زدم ولی نمی دونم چرا حل نمیشه ؟ باور کنید دیگه داشتم کاملا ناامید میشدم و به آی کیوی خودم شک می کردم که یه دفعه به یه نکته اساسی پی بردم . نکنه مشکل از زبان نخوندن منه؟ آره خوب شاید برای یادگیری زبان باید کلاس رفت٬ کتاب خوند٬ تیپ گوش کرد و.... پس که اینطور  برای همبن تا الان این مشکل حل نشده منو بگو که دیگه اصلا از خودم قطع امید کرده بودم . پس از الان شروع می کنیم ..۱.۲.۳  از همین فردا همه شما دوستای نازنین که اینجارو می خونین یا نمی خونین من نمی دونم لطف می کنین و حتی در یک کلمه!!!! تجربیات خودتون رو از  یاد گیری زبان اینجا درج میکنین . من نمی دونم کس دیگه ای هم ممکنه این معضل رو داشته باشه یا نه؟ ولی خودم  رو که مطمئنم به کمک احتیاح دارم + یه دوست نازنینم.... امکان نداره حدس بزنین کیه ..!؟!؟!؟! 

خلاصه در یک کلام هم اکنون نیازمند یاری سبز!!تان هستم .

فکر کنم با همکاری شما دوستان عزیز بتونیم یه بجث وبلاگی مفید و بدرد بخور برای همه راه بندازیم . اول ازهمه خودم بگم که بعد از امتحان آیلتس زبان خوندن من  ناگهان متوقف شد و شاید این اطلاعات مفید بتونه استارت خوبی باشه  امیدوارم . روز و شب های خوبی در پیش داشته باشید و از تعطیلاتتون لذت ببرید. من احتمالا این چند روز شمال هستم . جای همه رو خالی می کنم . بدرود. 


سها:راستی دوستان عزیز که به لیسینینگ خیلی تاکید داشتید ٬ لطفا سی دی ها و سایت های  مفید رو معرفی کنید(ترجیحا بدون ف یلتر!!!) . ممنون.

از سفر برگشتم. حیف که برای وصف زیبایی شمال در بهار باید خیلی قلم پر قدرتی داشته باشی . من فقط چشم هامو از زیبایی انباشتم!!! فهمیدم که انسان به زیبایی عادت نمیکنه بلکه هر آن از حضورش دچار وجد میشه.

همسترها بچه دار شدند+ پی نوشت ها

گفته بودم همستر داریم و توضیح میدم.اما نشد.

عرض کنم خدمت انورتون که خانم برفی سفید سفیده یک دست و کم پرز.

آقا براون سفید قهوه ای و پر پشم.

شیطونند در حد بوندس لیگا. از در و دیوار می رند بالا. چشماشون عین تسبیح سیاه می درخشه. برفی اینقدر تو  چرخ و فلکش می چرخه از از دیدنش سر گیجه می گیریم. همش در حال تجسس و جستجو و دنبال راههای فراره.راههای فرار رو خیلی زود پیدا می کنه.بچه ها اسمشو گذاشتن فرار از زندان.

خیییییییییلی باهوش تر و فعال تر از براونه.

براون هم اینقدر تو آکواریمشون دور می زنه که کم مونده ما سر گیجه بگیریم و بخوریم زمین.اصلاً کم مونه هیپنوتیزم بشیم.

به شوهرم میگم کاش می تونستیم یه کیلومتر شمار به پاش ببندیم تا میدیدیم روزی چند کیلو متر میدوه.

اولها غذا برای براون می گذاشتیم برفی سریع میامد می برد یه گوشه انبار      می کرد. گفتیم گرسنه هست.بیشتر گردو و پسته و کاهو و هویج و ... از اینا اضافه می کردیم.دیدیم هر چی براشون غذا می زاریم برفی میاد می بره. حتی تند تند غذا میگذاشتیم سریع می گرفت و وقت نمی کرد بره برگرده همه رو می گذاشت تو لپش و نیم تنه بالایش میشد قد سر یه موش بعد که تموم میشد می برد همه رو تو انبار شون قایم می کرد. شوهرم می گفت خصلت مادر گونه اشه که پس انداز رو مجابش می کنه.

خلاصه که من هم علاقه مند شدم و مدتهای مدید می شینم به زندگیشون زل  می زنم.

انبار غذاشون یه طرفه. طرف مقابل ببخشید توالت شونه. اطاق خوابشون تو زاویه دیگه ای از آکواریوم و مقابل انبار غذایی شونه.خییییییییییلی جالبتر این که دستمال کاغذی که براشون می زاریم، می کشن روشون می خوابند.

بهار شیدایی اومد و شیطنت براون کم شده. عوضش برفی ولش نمی کنه.نمی زاره بدبخت یه چرت بخوابه. قدرت خدا! آدم تعجب می کنه.

یه منظره ای منو بیشتر متعجب کرد.داشتم نگاهشون می کردم. دیدم براون ایستاده رو پاهاش با اون دستهای مینیاتوری اش داره صورت برفی رو نوازش میکنه.جل الخالق!!!!!!!!!!یه حیوون نیم وجبی اینقدر می فهمه!؟!؟!؟!؟اونوقت بعضی از آدم ها دور از جون شما عین خر هم نمی فهمند.خدایا مصب تو شکر که قد یه همستر هم به بعضی ها عقل و شعور ندادی.

جدیدا همه پوشالها رو می برند بصورت کله قندی یه جا جمع می کنند یه جای گرم و نرم و راحت برا خودشون درست می کنن و می خوابند روش.

همش باهمند.

مهربان همسر، اینا رو برا پسرک خریده اما خودش بیشتر ذوق داره که هر روز ببینتشون و ازشون مراقبت کنه. از تغذیه گرفته تا مراقبت های ویژه. هر روز معاینه شون می کرد که ببینه خانم برفی نشانه ای از بارداری داره یا نه؟انواع و اقسام قطره های آهن و این چیزا گرفته براشون.

یه روز گفت دیگه اینا رو باید از هم جداشون کنیم چون برفی بارداره و باید تفکیک بشه.

من موندم چه جوری این همه اطلاعات تجربه نکرده رو ۱۰۰٪ به بوته اجرا می زاره.

آخرین روز فروردین جداشون کرد. توی باکسی که از قبل خریده بود گذاشت.

اولین روز اردیبهشت زنگ زد که مژدگانی بده بچه همسترها بدنیا اومدند.

گفتم چند تا گفت فکر کنم ۴ تا.

- چند تا پسر چند تا دختر ؟

- چه میدونم؟!چه سوالهایی می پرسی؟! 

- پس چه جوری نامگذاری کنیم؟!ببین چند تا اند.

-نمی شه زن. عین یه کرم کوچیک می مونند.تازه دقیقاْ هم نمی دونم این تعدادند.

گفت عین کرم اند بدم اومد. اه اه چه زشت. پس دیدن نداره.

ساعت ۱ عصر پسرک زنگ زد: مادر بچه همستر ها بدنیا اومدند.

واااای خدایا هرچی باباهه گفته این یکی می خواد تکرار کنه.همونهایی که باباهه گفته باید از این یکی هم بشنوم.

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی گوش مفت می خریم!.اگه یه دقت و با فراق بال گوش ندم بهشون بر می خوره.

فقط تناقض حرف شون این بود که پسرک سه تا بچه دیده بود و پدر جونش چهارتا. بقیه همه تکرای بود.

- خب مادر مبارکه برو به درس و مشقت برس.

عصری رسیدم خونه هرچی آقای محترم گفت بیا ببین نتونستم. بدم اومد. گفت بیا ببین بچه ها چه خوشکل خوابیدند.

- بالاخره رفتم. به سختی تونستم ببینمشون .چون مادره روی بچه هاشو کشیده بود.همچین هم خیمه زده روشون، انگار چشم می خورن بچه های زشتش.!!

شاید هم متوحشه از دیدارهای مکرر این پدر و پسر.دیدم بچه های بند انگشتی، واقعاْ یک موجود زنده ۴ دست و پا قد یه بند انگشت طاق باز خوابیدند.اینقدر کوچولو بودند باور کردنی نبود؛ انگار عروسک خمیری بودند. البته همه رو نتونستم ببینم. ولی دیدم دستمالی خونی گوشه باکس بود. به شوهرم گفتم عین زایمان طبیعی یه زن زحمت کشیده .دلم برای برفی سوخت. برفی  نگاه کردم و بهش تبریک گفتم و نوازشش کردم که خوشحال بشه و احساس امنیت کنه.

 نمی بینی این دستمال خونیه ؟! خب عوضش کن.

گفت نمیشه اینقدر حساسند که بوی دست آدم هم ممکنه بچه هاشو مریض کنه.

این دلیل نمی شد چون مرتب براشون دستمال میزاره و غذا.

جرئت شو نداره دستمالها رو بردارکه نکنه دستش بخوره به بچه ها.

واقعاً موجودات به این کوچکی و کامل آدم رو میره تو فکر که خداوند چطور این همه قدرتمنده و مهربون.

کاش ما آدم ها هم یه ذره، یه اپسیلون روح خدایی داشتیم.

خدایا شکرت که به ما لطف و مهربونی بی کرانه داری

*************

پی نوشت ۱:دیدیم از بچه همسترها خبری نیست.کاشف به عمل اومد که بععععععععععله بزرگ شدند دارند برای خودشون پرسه می زنند.اونم کجا؟!؟!زیر پوشال ها .خودشون دیده نمی شند . حرکات موجی شکل پوشالها اونا رو لو داد.

پی نوشت 2: روز پنجم گوش بچه ها در آمد و روز هفتم از سرخی .

پی نوشت 3:من موندم با اون همه شیطنت چه طوری طاقت میاره و آرومه. فقط ما رو می بینه میاد رو پاهاش وایمسته و دستاشو می گیره بالا تکون تکون میده برای غذا. به محض گرفتن غذا میدوه میره روی بچه هاش خیمه می زنه. اگه هم غذا ندیم سریع میره پیش بچه هاش.

هنوز چشماشون باز نشده. میگن روز دوازدهم باز میشن.

۱۴/۲/۹۱:هنوز با همون چشم های باز نشده دارن سیاحت می کنند.جسارت کردند تا آخر باکس شون میرن و میان.برفی هم تمام پوشالهارو دوباره برده کف آکواریوم فرش کرده تا بچه هاش لیز نخورن. ما موندیم با این همه غریزه و دانایی!!!!!!!!!!!

نیوشا