اتفاق خوب

اتفاقهای خوبی افتاده که امید به آینده رو زنده می کنه.

که گربه شاخت نزنه

من دنبال گرفتاریهای خودمم.

همیشه همینطور بودم. کم خواستم و بیش تلاش کردم تا یک زندگی معمولی رو داشته باشم.

نه پر توقع بودم نه زیاده خواه.

داشته هام بر پایه زحمت خودم و شوهرم استوار بوده، بچه ها که به زندگیمون وارد شدن، شدن عین ما.

از اون قدیم ندیما آدمها رو دوست داشتم، انسان برام شریف بود، برای همه احترام قائل بودم، شاید فکر         می کردم هر کس یه جوریه.

یاد گرفته بودم آدمها رو همونطور که هستند بپذیرم.

مخالفت با من رو اختلاف سلیقه می دونستم، یا گاهی اختلاف عقیده.

به نظرم مجرم نبودند کسانی که با من سر مخالفت دارن.

البته کم پیش میومد که کسی با من مخالف باشه چون کاری به کسی نداشتم و نظر مخالفی با کسی نداشتم.

همیشه راهی که آقاجان به من یاد می داد رو می رفتم و سرم تو لاک خودم بود و اهل تجسس و کنجکاوی نبودم.

الان هم خیلی عرضه داشته باشم و هنر کنم، گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.

اونوقت!

خیلی تأسف باره، بعضی اینقدر بیکارند که ....

بماند.


ادامه نوشته

سلام بر خدا، سلام بر برف

سلام بر خدا،

برف نو سلام

سلام بر پاکی ها، سلام بر زداینده پلیدی ها

برف زیادی در اکثر جاهای کشور باریده.

بعضی خرسند و بعضی ناخرسندند.

بعضی ناراحت و بعضی خوشحالند.

میگن آی به داد برسین که برف اومده و راهها بسته و گرفتاری درست شده.

میگه آخه این برف چی بود دیگه که مردم رو گرفتار کرده.

میگم ای دااااااااااااااااااد از دست ما آدما.

آخه این خدا چیکار کنه از دست ماها.

هوا کثیفه داد داریم، هوا نمی باره فریاد داریم، برف میاد می نالیم و ..... بماند.

بابا این مورچه نیم وجبی نه، بند انگشتی نه، این موجود سر سوزنی از بهار تا تابستون همش داره کار می کنه و جمع می کنه، برای پاییز و زمستون تا گیر نکنه اونوقت ما نباید یه تمهیدات اولیه ای برای این مواقع داشته باشیم؟

که چی ؟

بالاخره یک بار زمستون یه خودی نشون داد؟

برف ریز ریز داره می باره؛ خدایا به این ملت کمک کن تا برای آرزوهاشون به غلط کردن نیفتن.

آمین یا رب العالمین.

نیازمند کمک

اینجا نیز مانند خیلی گوشه های دیگر این دنیا دستی نیازمند یاری است.

شاید بتوانیم دردی از آلام هموطن مان بزدائیم.

"نیازمند کمک" موضوع پستی است است که اخیراً فریبای عزیز گذاشته. ممنون فریبا جان که در آنسوی مرزها با هموطنانت همدردی می کنی.

http://zane-shirazi.blogfa.com/

قسمتی از نوشته فریبا جان:

آقایی جوان و همسرشان فرزند دختر ۸ ماهه ای دارند که متاسفانه از بدو تولد به بیماری قلبی مبتلا گشته است. دیانا کوچولو با داشتن حفره ای در قلب و برعکس بودن قلب معضل زندگی این فرشته کوچولو شده است و نیاز به عمل دارد. سخت ترین روزها برای این پدر و مادر رقم خورده است و زندگی را فروخته و خرج این فرشته کوچولو کرده اند به حدی که در یکی از روستاهای شیراز اتاقی نمدار اجاره کرده بدون امکانات گرمایشی که باعث سینه پهلو کردن این نوزاد شده است زندگی میکنند. با همیاری گروهی از دوستان تورنتو دست در دست هم داده و داریم برای اجاره کردن خانه و عمل این نوزاد بی پناه و بیمار پول جمع می کنیم. امیدوارم خوانندگان چه در ایران و چه در کانادا همیاری کنند تا این کودک و خانواده اش را از مرگ و بیچارگی به مدد الهی نجات دهیم.

این را خوب میدانم که همگی گرفتاریم و خرج های زیادی داریم اما با کمک های ناچیز ما و جمع شدن قطره قطره میتوانیم جان این کودک را نجات دهیم.

امیدوارم دست پربرکت خداوند را بر سر خانواده های ما و فرزندان ما حس شود. به امید سلامتی همه کودکان معصوم و بی گناه.

خدارو شکر که برف اومد.

چه خوبه که پودر برفی زد.

باعث خوشحالیه.

شاید یه درصدی هم که شده هوا رو تمیز کنه شاید هم دوامی نداشته باشه.

امروز مهمترین چیزی که از بارش برف نصیبم شد این بود که بتونم سر بزیر راه برم نه سر به هوا.

آخه سالیان سال که من سر به هوا شدم، مدتهاست که یه دل سیر زمین رو ندیدم، نه اینکه مغرور شده باشم و دماغم رو بگیرم بالا و گردنم رو راست کنم و سرم رو بگبرم رو به آسمون و به چپ و راست نظاره کنم و باد به غبغب بیاندازم؛ نه.

مدتهاست از خونه که وارد کوچه می شم جرأت نمی کنم پایین رو نگاه کنم.

آخ اگه من جای شهرداری بودم یه جریمه های کلان برای کسانی تعیین می کردم که راه به راه و چپ و راست اخ و تف شون رو پخش می کنند رو زمین.

حالم بهم می خوره از این اوضاعی که هیچکس به فکر نیست و اهمیت نمی ده و باید افرادی در این وضعیت برای یک عبور و مرور ساده زجر بکشند.

خدا رو شکر امروز صبح زمین برفی و یخزده بود و من تونستم بدون دغدغه و زجر بیام سرکار.

خدا رو شکر که حالا سر کارم آفتاب در اومد و من مجبور نیستم تو خیابون باشم.


نمی دونم چه مرگمه؟!

نمی دونم شب جمعه است و دلم برای مامانم تنگ شده!؟

نمی دونم برای کسب و کاری که راه انداختم یکی داره تو دلم رخت می شوره!؟

نمی دونم برای اینکه وسوسه شدم مغازه عطاری که بخاطر عدم جواز کسب می خوان ببندنش و من دلم می خواد برم بگیرمش و کاراش رو بکنم، دلم فشرده میشه؟!

نمی دونم از اینکه یه سری بچه ها دارن برای گودبای پارتی دور هم جمع میشن و ممکن دیگه نبینمشون دلم گرفته!؟

نمی دونم فردا برنامه ام چیه، کوه، سینمای بچه ها، تحویل دارو گیاهی به مشتری، رفتن یا نرفتن به گردهمایی مهاجران جدید، سها و... ؟؟؟؟؟

خلاصه به وبلاگها سر زدم؛ اما نشد؛

به هانی شف سر زدم، اما نشد؛

نمی دونم از اداره است؟! یه دلم می خواد باز نشست کنم خودمو و برم پی کارم. یه دلم مانع میشه بخاطر بعضی دلایل.

نمی دونم چه مرگمه!؟!؟!؟!؟!

همه عالم و آدم هم هوای منو دارن اما من مرض چه کنم!؟ گرفتم.

انگار که: مثل تموم عالم حال منم خرابه!!!!!!!!!!!!!!

شادی و غم

گاهی دلم می خواد شادی هامو فریاد بزنم.

به همه بگم؛ با همه شریک بشم؛

بخصوص به بعضی ها که فکر می کنم حق شونه در شادی هامون سهیم باشن؛ اما نمی شه.

بارها اینکار رو کردم اما بد جوری زدند تو پرم؛ جوری که پر و بالم سوخت.

بخاطر همین خفقون گرفتم.

برای لحظات شادی که دلم می خواست با دیگران سهیم بشم و نتونستم عذاب کشیدم؛ چون فکر می کنم حق دارند با  ما شاد بشند.

اما نه شدند، نه تحمل کردند و نه تشویق نه لذت بردند. اگر هم گاهی نشون دادند که شادند دمار از روزگارمون دراومد.

مجبور شدم شادی مو با کسانی قسمت کنم که هیچ ربطی به اونها نداشت فقط احساس کردم که با شادی من شاد می شن؛ بالاخره یک نفر رو هم بتونم شاد کنم احساس خوبی به من دست میده پس این کار رو کردم و تجاربم رو دراختیارشون قرار دادم تا اونها هم استفاده کنند.

اما گاهی آدمهایی تو زندگی آدم هستند که با خالصانه ترین صداقتها تو رو تشویق می کنند که شادیهاتو باهاشون تقسیم کنی، همیشه مثل آقاجان و گاهی مثل مهربون همسر. اینا به آدم انگیزه میدن تا بیشتر شادی بسازی. همیشه اولین خبر خوشحالیمو به آقاجان میدم چون میدونم بی چون و چرا خوشحال میشه. البته از مسائل مهاجرتی هیچوقت باهاش گفتگو نکردم چرا که می ترسم از تصمیمم غمگین بشه. علی رغم اینکه سها معتقده که اگه این کارم رو به آقاجان سپرده بودم تا حالا تموم شده بود ولی من به خودم ندیدم تا این مسئله رو مطرح کنم.

&&&&&&&&&&&&

هیچوقت دوست ندارم دیگران رو شریک غمم کنم چرا که دوست رو غمگین و غیر دوست رو شاد می کنه.

اما گاهی دوستانی شفیق و رفیق سر راه آدم قرار می گیرن که تلاش می کنن تا ازت بشنون و از بار غمت کم کنند مثل "سها" دوست نازنینم.

خدایا ممنونم بخاطر همه آدمهای خوبی رو که سر راهم قراردادی تا منو مجاب به حرف زدن کنند و دردم رو بکشند بیرون.


غل و زنجیر

خب به سلامتی سها هم رفتنی شد و دوستان دیگر هم.

کم کم دارم از خودم و اطراف اداری ام بدم میاد.

بد جوریه.

مسمومه.

غم انگیزه .

بی بنیاده، بی اساس و بی اصوله. مایه تأسفه.

هردنبیله، هیچ انگیزه ای برای ادامه نیست، می خوام بازنشستگی پیش از موعد بشم، یه عالمه غل و زنجیر به پام بسته است. یه عالمه.

خسته ام و فرسوده از این فضای مسموم که هیچ جوری قابل ترمیم نیست.

ضابطه ای منطقی نیست که بخوای با منطق تحملش کنی.

وا مانده ام.

یه سری آدم هرررررررررررررررررررررر روووووووووووووووووووووز خدا مرتب رو مخ آدم مته میزارن و می تراشن،        می جون، از بدیها، از ناعدالتی ها و سوء استفاده ها و نابرابری ها  وراجی می کنند.

سالیان سال چشم بسته اومدم و رفتم ولی دیگه بریدم؛

نمی زارن آدم سرش به کار خودش باشه.

ای خدا نجاتم بده، جون هر کیو که دوست داری خودت یه راهی برام باز کن.