پسر جدید ما "بن"

 

پسرمون ده روز شه. یعنی نوزدهم تیر ۱۳۹۲مصادف با اول ماه مبارک رمضان متولد شد.

 الان تو خونه مون شور و نشاط جدیدی ایجاد شده. همه همکاری می کنند تا خوب غذا بخوره. پسر کوچیکه عاشق شه.

 پدر و پسر از این اتفاق خیلی خوشحالند. دوتایی دارن بهش غذا میدن. اینقدر ناز و نوازشش می کنند که اونم براشون ناز می کنه.

چی شد که این پسرک اومد؟

روزی روزگاری یه طوطی سخنگویی داشتیم به نام "نیکا" که متأسفانه دزدیده شد .

 بچه ها ناراحت شدند و تا حالا که جای خالیش برای همه مون ناگوار بود. حتی مهمانهامون هم جای خالیش رو نمی تونستند تحمل کنند آنقدر که شیرین زبان بود. صداش عین پسر کوچیکه بود یعنی عین اون حرف می زد.

مدتها بود که به یک عضو جدید فکر می کردیم.

بعد از خوردن سحری، من امروز جمعه بیشتر خوابیدم که روزمون بهتر بگذره.

وقتی بیدار شدم دیدم مهربان همسر نیست.

نبم ساعتی به کارهای خونه مشغول شدم که بشینم سر ختم قرآنم که آقا در سکوت و با احتیاط وارد شد.

دیدم بعععععععععععععله عضو جدیدی که مدتها منتظرش بودیم تو دستاشه.

من. به این زودی ؟؟؟؟؟؟؟؟!؟!؟! مگه کی رفتی؟

********

کی رفته که الان اومده؟!

من الاااااااااااااااااهی. ناززززززززززززززززززززی

پسر کوچیکه بیدارشد و اومد.

پسر بزرگه هم بیدار شد و اومد.

دوره اش کردیم.

ترسید.

مهربان همسر نگران شد.

پسر کوچیکه گفت پدر از صدای شما می ترسه(همیشه با صداش مشکل داره ابهت زیادش تن همه رو ناخود آگاه می لرزونه).

همسر آقا مجبور شد با پچ پچ حرف بزنه.

طفلک آرامش پیدا کرد و ریلکس شد.

با سبدی که آورده شده بود در شأنش نبود. یعنی برای من غم انگیز بود. سریع براش جای تمیز و سفید مهیا کردم و بچه آروم گرفت.

 مهربان همسر گفت باید با احتیاط بهش آب بدیم.

رفتم تو داروها دنبال سرنگ. اولین سرنگ، انسولین دستم اومد. نمی دونم چرا سرنگ انسولین داشتیم. آها. الان یادم اومد. برای یکی از مهمانانم بود که چند وقت پیش نیاز به دو سی سی داشت براش عوض کردم.

از آب پرش کردم و دادم به همسر آقا. از دستش نخورد. خودم امتحان کردم و خورد. بچه ها گفتن مادر رو بیشتر دوست داره.

خلاصه ضبط و ربطش کردیم و اومدم نشستم سر جام که قرآنم رو بخونم.

نیت کردم اولین اسمی که بهش بخوره رو براش انتخاب کنم.

باید معیاری داشته باشم.

زیاد عربی نباشه، یذره هم خارجی باشه بد نیست.

خوندم و خوندم تا رسیدم به چیزی که می خواستم.

رسیدم به عیسی بن مریم.

خوشحال شدم.

چون هر سه تا کلمه مقدس بود.

عیسی + بن + مریم  ----------------------- خیلی خوشحال شدم.

انتخاب کردم. اسم جدید پسرمون رو گذاشتم:

 " بن"

این کلمه هم در زبان قرآنی ما به معنای "پسر" ه و هم در اسامی خارجی مصطلح.

گفتم بچه ها بیاین. اسم انتخاب کردم.

اسم رو اعلام کردم و همه خوششون اومد.

از امروز ما عضو جدیدی داریم به نام "بن" که یک پرنده مرغ میناست.

امیدوارم خوش قدم باشه و شادی های بیشتری برای ما به ارمغان بیاره.

***********

پ.ن: پریشب مهربان همسر گفت این بچه حالش خوش نیست. کم اشتها شده. گفتم خب زنگ بزن به سید که چرا اینجوریه؟ گفت نه باید ببریمش دامپزشکی. دیروز صبح گفت چرا هیچ چی نمی خوره؟!

خیلی کم غذا شده. عصر رفتم دم پاسیو نماز بخونم(اونجا راحت ترین جا برای عبادت و خواندن قرآن منه). بن تا منو دید دهنش کوچول  کوچولو باز و بسته میشه.

گفتم بچه شرطی شده هر لحظه هر  آدمی رو می بینه فکر می کنه باید بهش غذا بده. پسرک غذا شو داده بود و چون آب و غذاش برنامه داره توجهی نکردم.

مهربان همسر اومد دید اینجوریه بهش آب داد و گفت تابستونه نمیشه طبق برنامه بهش آب داد هر وقت احساس کردی تشنه شه بهش آب بده. آبش داد و رفت خوابید و من هم به سبزی پاک کردنم ادامه دادم. مهربان همسر  بلند شد سورو سات افطاری کوهش رو جور کرد برای افطاری، رفت کوه- گلابدره با گروه . گفت تو هم بیا گفتم با زبون روزه نمی کشم.

شانه هام خسته شده بود، سبزی ها رو ریختم تو لگن آب سرد و گرفتم خوابیدم.

پسرک از اون زنگهای بانشاطش رو زد (که عین بوق ماشین عروسه)و من از خواب پریدم.

لوازم جدید ورزشی شو که پدرش براش خریده بود نشونم داد و رفت سراغ "بن".

ظرفش رو گرفت و بلند کرد و اومد طرفم و گفت: اینو نگاه مادر.

گفتم چی شده مرده؟

نشونم داد که یعنی بله.

موندم که چی بگم.

گفتم:انا لله و انا الیه راجعون. باید بدونی که مرگ به همه موجودات نزدیکه . به ما آدم ها هم همینطور. باید قدر اطرافیانمون رو بیشتر بدونیم.

چیزی نگفت. بردش گذاشت سر جاش.

مهربان همسر دیر آمد. افکارش رو از رفتن به طرف پاسیو منحرف کردم.

خواهرام با هماهنگی ش اومده بودند سرفصل های حسابداری شونو باهاشون کار کنه.

به بچه ها هم سپرده بودم به پدرشون در رابطه با "بن" چیزی نگن تا خستگی اش در بره.

خواهرم گفت عصبانی میشه؟ گفتم نه ناراحت میشه.

وقتی مهمونا رفتن، رفت سراغش و با نگاهی مبهوت به من نگاه کرد.

گفتم دیدم .

گذاشتیم تا ببینی.

گفت دیدم حالش خوب نیستا.

و من به این فکر کردم که بعضی از موجودات چه عمر کمی دارند و چه اثر خوبی بر اطرافیانشون می ذارن.

این موجود کوچک شادی زیادی رو در این چند روز به ما هدیه کرده بود.


یکی دوروزی بی اشتها شده بود.

حال مون گرفته شد حسابی. چه عمر کوتاهی داشت این پرنده. خیلی سرحال بود. نمی دونیم چی شد؟

چقدر آقای خونه تحقیق و تفحص کرده بود برای تغذیه و نگهداریش.

اینه دیگه سرنوشت.

*********

این اولیش بود. میگن حیوان خانگی برای خونه خوبه مخصوصاً بلا اول سر حیوان خانگی میاد چرا که حساس تره. اینو شنیده بودم ولی وقتی یکی از اقوام هم اینو گفت چققققدر دلم برای "بن" سوخت.

مدام بلایای مختلف از شکستن لوازم خونه گرفته تا  گم شدن و بیراهه رفتن و بدبیاری میاد سراغ مون. دارم اعتفاد پیدا می کنم به چشم شور. نه اینکه چیز قابل چشمگیری داشته باشیم ها نه، ولی یه بابایی هست خودش میدونه و اعتراف میکنه که چشمش شوره. یعنی به ارتباطاتمون تنگ نظری می کنه حالا از همین بگیر برو تا الی آخر.

این روزا خیلی نگرانم و مرتب صدقه میدم و اسفند دود میکنم و قرآن می خونم. خدا عاقبت همه ما رو به خیر بگذرونه.

 

فروش ویلا- سلیم چاف-بندر کیاشهر-  گیلان

پست های جدید در زیر این پست می باشند.
&&&&&&&&&&&&150 متر بنا، دو بالکن بزرگ، دوبلکس، دوخوابه، 40 متر سوئیت مستقل، سه سرویس فرنگی و ایرانی، 12متر انباری، دو حلقه چاه عمیق و آب شرب، دوخط تلفن و برق، دو دستگاه آبگرمکن گازی، کولر گازی و سه پنکه سقفی، درختان مثمر، در 537 متر زمین، دیوارکشی کامل و بلند، بر 27 متر، دو در پارکینگی، نو ساز و مهندسی ساز، سند منگوله دار، روستای ساحلی لاهیجان،
***********************
آدرس: گیلان، لاهیجان، بین چمخاله و بندر کیاشهر

*****************
 
 موقعیت جغرافیایی: در کنار دریای خزر و در شمال شهرستان آستانه اشرفیه و لاهيجان و شرق بندر کیاشهر و در غرب شهرستان لنگرود قرار دارد.


بطور دقیق تر :سليم چاف روستایی است در شمال ایران واقع در استان گیلان در ۲۵ کیلومتری شمال لاهیجان و در ۱۵ کیلومتری شرق بندر کیاشهر.سلیم چاف روستایی کوچک با حدود ۱۰۰ خانوار جمعیت می‌باشد. این روستا در کنار دریای خزر واقع شده و به دلیل داشتن رودخانه و نی‌زار، بسیار زیبا و دیدنی است. از جاذبه‌های دیگر این روستا جاده ساحلی مابین رود خانه و دریاست که از میان شالیزار‌های سرسبز می گذرد. مردم این روستا معمولاً کشاورز و ماهیگیر هستند. این روستا یک مدرسه و یک مسجد و یک کتابخانه دارد.

*****************************
 
این آگهی تا آخر شهریور 1392 دارای اعتبار است.
*****************
قیمت: توافقی
******************
قیمت کارشناسی 260 میلیون
************

تلفن تماس: ۰۹۱۰۱۴۲۶۴۷۷
             ۰۹۱۲۵۹۹۲۵۲۸ *********
http://hassan1348.blogfa.com/post-33.aspx

***************

 

 

قالب جدید

از قالب وبلاگ قبلی خسته شدم. پسر کوچیکه کمکم کرد و این قالب رو انتخاب کردم.

و دوسش دارم.

دست از طلب ندارم

تا حالا  تلاش می کردم که یه تغییر وضعیتی بدم که نتیجه نداد.

  بعد نوعی دیگر تقریباً یه تغییراتی دادم و خودمو قانع کردم که یه ذره هم آرامش داشته باشم و به این خاطر دست از طلب برداشتم اما حالا مهربان همسر علاقه مند شده به راهی که من سالیان پیش گرفته بودم و من دوباره وسوسه شدم که از پای ننشینم.

انگیزه اش هم این بود که بر حسب یک اتفاق جمله ای رو از کسی شنید که از خواب گران بیدارش کرد.

.

.

.

توکل به خدا انشالله بتونم حرکتی بکنم که هم برای خودم و هم برای خانواده و مملکتم ارزشمند و مفید باشه.

ادامه نوشته